ویرایشها
== زندگینامه ==
[[شهید حمید باکری]]، در اول آذر ماه سال ۱۳۳۴، در شهرستان [[میاندوآب]] چشم به جهان گشود. پدرش فیض الله (حسین) ، کارمند کارخانه قند [[ارومیه]] بود و مادرش اقدس زنوزی، زنی خانه دار بود که ۱۸ ماه پس از تولد حمید در حادثه رانندگی درگذشت. حمید ششمین فرزند خانواده باکری به شمار میرفت.
«متأسفانه وقتی ما بزرگ شده بودیم، برادرم علی، در دانشگاه تهران ساکن بود و او را کمتر میدیدیم ولی هربار که به ارومیه میآمد، همه ما را جمع میکرد و صحبت میکرد. معمولاً به همراه خود کتاب میآورد تا مطالعه کنیم و بعد از مطالعه نتیجه را سؤال میکرد. او به خواندن نماز بسیار تأکید داشت.» علی باکری در سال ۱۳۵۰ به هنگام بازگشت از سفر فرانسه به خاطر همراه داشتن اسلحه دستگیر و مدتی بعد در زندان ساواک به شهادت رسید.
[[شهید حمید باکری|حمید]] و [[شهید مهدی باکری|مهدی]] همیشه با هم بودند. چون خانواده باکری تحت نظر ساواک قرار داشت، پدر، آنها را از دخالت در امور سیاسی ممنوع میکرد. اما فضای سیاسی کشور، جنبش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، رشد فعالیت گروههای دانشجویی و هستههای مبارزاتی در میان اقشار مختلف مردم، تأثیر خود را بر شخصیت حمید و مهدی باکری گذاشت. محروم بودن از مهر مادر، فقر و تنگدستی سبب شد که حمید و مهدی از همان دوران کودکی به افرادی صبور و مؤمن تبدیل شوند. اولین جدایی بین حمید و مهدی از آغاز دوران دبیرستان بود چرا که مهدی یک سال زودتر به ارومیه رفت و حمید هم بعد از دیپلم در کنکور شرکت کرد و پذیرفته شد. === * دوران سربازی ===
حمید به پیشنهاد برادرش مهدی به جای دانشگاه به سربازی رفت و دوران سربازی را در یکی از پاسگاههای ژاندارمری در اطراف ارومیه گذراند. این دوران باعث شد تا حمید با راههای ارتباطی و مخفی موجود در نقاط مرزی عراق بیشتر آشنا شود. بعدها او از همین آشنایی در جهت پیشبرد اهداف انقلاب استفاده کرد.
حاج کاظم میر ولد، یکی از دوستان حمید درباره دوران سربازی او میگوید:
پس از گفتگوهای طولانی در سه مورد به جمعبندی رسیدیم: اول مطالعات عقیدتی و آشنایی با قرآن و عربی و متون اسلامی، دوم مطالعه کتابهای درسی برای ورود به دانشگاه و سوم تربیت نفس و خودسازی که اصلیترین برنامه ادامه راه سخت و دشوار مبارزه بود. حمید این سه برنامه را با دقت شروع کرد اما با توجه به شرایط خاص سیاسی، اجتماعی جامعه و شور و شوق او برای ادامه مبارزه، وقت کمتری را به مطالعه دروس کنکور اختصاص میداد. حمید تقریباً تمام روز را در منزل میماند و با تواضع مثال زدنی، کارهای منزل را انجام میداد. روزی ساواک به منزل ما ریخت و حمید در منزل بود. او توهین فراوان دید و کتک سیری هم خورد ولی هیچگاه از آن اتفاق گلایه نکرد.»
رشته تحصیلی حمید در دبیرستان ریاضی بود اما به تحصیل در رشته الهیات دانشگاه تهران و طلبگی، علاقه داشت. حاج کاظم میر ولد درباره زندگی مشترک این دوران تا رفتن حمید به خارج چنین میگوید: «در بحث هائی که دو به دو با حمید داشتیم اصرار به مبارزه و پیچیده بودن آن و از همه مهمتر، ضرورت اخلاص در مبارزه و عدم خودنمایی که به طور طبیعی احتمال آن برای یک جوان بیست و یک ساله میرفت در سخنان او دیده میشد. حمید در کنکور ورود به دانشگاهها موفق نشد. لذا در یک جمعبندی با مهدی ترجیح داده شد که حمید برای تحصیل تا فراهم شدن امکان بیشتر مبارزه، راهی خارج شود و این اتفاق افتاد و بعد از مدتی قرار شد که حمید برای آشنایی با مسائل رزمی و آموزش نظامی به سوریه و لبنان برود، او این کار را با علاقه و پشتکار بسیار انجام داد.»
در پاریس مأموریتی جدید به حمید دادند. او عازم سوریه و لبنان شد تا دوره آموزش نظامی را بگذراند. او در این کشورها جنگهای شهری، چریکی و روشهای سازماندهی و شیوه ساختن بمبهای دستی را فرا گرفت. در همین دوران به کمک چند تن از دوستانش اسلحه وارد ایران کرد و در این راه مهدی، یاور بزرگی بود. حمل و پنهان کردن سلاحها تا مرز ترکیه به عهده حمید بود و انتقال آنها تا تبریز به مهدی محول شده بود. در انجام این مأموریت، حمید توسط پلیس ترکیه دستگیر شد اما با پرداخت پول خود را نجات داد. در این زمان خبردار شد که امام خمینی به ایران بازگشته است. حمید به سرعت از مرز گذشت و وارد خاک ایران شد. او که نگران سرنوشت مهدی بود به پاسگاه ژاندارمری محل خدمت وی رفت. از سوی دیگر پدر آنها نگران از سرنوشت مهدی در جستجوی او به سوی همان پاسگاه شتافته بود و در آنجا به جای مهدی با حمید مواجه شد، پسری که به گمان او باید در خارج از کشور باشد.
با ورود حمید به ایران، تلاش پیگیر او به همراه مهدی و بقیه نیروهای انقلابی برای کنترل مراکز نظامی، برقراری امنیت و دستگیری ضدانقلاب و عناصر وابسته و همچنین آموزش نظامی عناصر انقلابی شروع شد. حمید با تشکیل سپاه ارومیه به عضویت آن درآمد و از اعضای شورای مرکزی سپاه و از نیروهای واحد عملیات آن بود.
جهاد سازندگی، میدان دیگری بود که همگام با عضویت در سپاه پاسداران، حمید در آن حضور داشت و در جهت بازسازی روستاها و محرومیت زدایی از آنها تلاش می کرد.
*نبرد با ضد انقلاب
با شدت گرفتن درگیریهای کردستان، حمید با هواپیمای c130 به همراه ۱۵۰ نفر از پاسداران به سنندج رفت و در مدت ۲۲ روز جنگ سخت و سنگین، ضد انقلاب داخلی را شکست داد و شهر را از تصرف آنها خارج کرد. در تیرماه ۱۳۵۹ ضدانقلاب، مهاباد را به آشوب کشید. حمید به همراه نیروهای خود عازم مناطق آشوب زده شد در حالی که غلامعلی رشید از بسیج و سپاه دزفول به کمک آنها آمده بود. پس از آزاد سازی مهاباد حمید به همراه نیروهایش در کنار نیروهای تحت امر عبدالمحمد رئوفی نژاد برای پاکسازی مهاباد در این شهر باقی ماندند. بعد از پاکسازی نوبت بازسازی رسید و او مسئول بازسازی مناطق آزاد شده در کردستان شد.
شهید حمید باکری زمانی که در شورای فرماندهی سپاه ارومیه بود تصمیم به ازدواج گرفت. او با هزینه ای معادل پانصد تومان در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۵۸، خانم فاطمه امیرانی را به عقد خود درآورد و با همسرش قرار گذاشت از هیچکس هدیه قبول نکنند. در اوایل سال ۱۳۶۰ اولین فرزندشان، احسان به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۲ نیز دومین فرزندشان به دنیا آمد و آسیه نام گرفت.
شب قدر حمید، در این جهاد نهفته است. وی با بسیجیانی که گرد خودش جمع کرده بود با لنج به آبادان رفتند. بایستی خط پدافندی را تشکیل میدادند. حمید خط پدافندی را در این سوی اروند از ذوالفقاریه تا پل بهمن شیر طراحی کرد. سلاحهای سنگین را که گاه از خمپاره ۸۱ تجاوز نمیکرد، سازمان داده بود. نوبت به سنگرها رسید و سازماندهی آنها. نقطههای آسیب پذیر خط را شناسایی نمود و فرمان امام خمینی هم که صادر شد، حضورش را ملموستر کرد. بسیج عشایری مناطق آبادان را تشکیل داد.
== خاطرات ==
*برو بند ب!
کمی قبل از تولد پسرمان آمد بيمارستان.
گفتم: "واي حميد! بچه مان انقدر زشت است، با تو مو نمی زنه!!!"
اين چيزها رو که می گفتم، می خنديد. توی ذوق آدم نمی زد.
تا حرف ديگران به ميان می آمد می گفت: "برو بند ب! حرف ديگه ای بزن!"
من دوست داشتم اين حساسيت هايش را که نشان از سالم بودن روحش داشت...<ref>نيمه پنهان ماه،ص26</ref>
== آثار ==
=== وصیتنامه ===
<gallery>
پرونده:شهید حمید باکری (01).jpg
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).jpg
photo_2019-12-11_18-45-30.jpg
</gallery>
</gallery>