ویرایشها
محل آرامگاه :گیلان - رشت - رشت (تازه اباد)
==زندگی نامه==
شهید حسن پرهیزکار خدیو در سال 1333 در میان خانواده ای از قشر زحمتکش جامعه که با کشاورزی زندگی خود را میگذرانند از دامن پاک مادری مسلمان که با عشق سالار شهیدان امام حسین (ع) فرزندان خود را پرورش می داد دیده به جهان گشود با حضور او در جمع خانواده صفا و محبت بیشتری کانون خانواده را فراگرفته دوران کودکی را در میان همسالان خود سپری نمود و پا به دبستان جهت فراگیری علم و دانش گذاشت اما مشکلات زندگی به او اجازه نداد بیشتر از سیکل ادامه تحصیل دهد او در میان همسالان خود به فردی مودب، پاک، با استعداد معروف و همیشه زبانزد اطرافیان بود از همان دوران با مسجد انس پیدا نمود و در مراسمات مذهبی تا هنگام شهادت حضور فعال داشتند با شروع انقلاب اسلامی شور و شوق فراوانی در شهید ایجاد شد و همیشه اعتقاد به انسجام و یکدلی ملت برای از بین بردن مشکلات داشته است دریادل شهید پرهیزکار با آغاز جنگ تحمیلی به ایران اسلامی همچون دیگر حافظان دریا از مرزهای آبی ایران دفاع می کرد و در هشت سال دفاع مقدس دایم در ماموریتهای جنگی بسر می برد و دفاع مقدس را وظیفه دایمی خود می دانست او در جنگی نابرابر با هواپیماهای امریکا که عرصه را بر نوکر صدام تنگ دیده بودند و خود مستقیماً وارد جنگ با ایران اسلامی شده بودند ناو سهند مورد اصابت تیر مستقیم موشک قرار گرفت و در تاریخ 1367/01/29 به شهادت رسید از شهید دو فرزند به یادگار مانده که در کنار مادر دلاور خود راه و رسم شهید را ادامه می دهند.
*خاطرات
شهید ناوبان سوم حسن پرهیزکار
او تنها کسی بود که می توانست از حسن خبر دهد و بگوید چگونه به شهادت رسید و لحظات آخر عمرش چه می کرد. هنگامی که وارد بیمارستان شدم و سراغ اتاق او را گرفتم، مرا با احترام خاصی، کنار تخت او بردند. پرسنل بیمارستان برای مجروحان ناو «سهند» احترام خاصی قائل بودند و هر کدام از آنها را فرماندۀ بزرگی به حساب می آوردند که در راه حفظ میهن، این گونه سراپا زخم برداشته اند.
به به! چه اسم قشنگی! بیا جلو ببینم هنگامه خانم!
و دخترم در حالی که سرش را پایین انداخته بود، آمد کنار تخت ایستاد و دست گرم همکار پدرش را بر سر خود احساس کرد.
او در حالی که چشمهایش را به سقف دوخته بود، شروع کرد به *صحبت:
والله بعد اینکه «سهند» مورد حمله قرار گرفت، حسن بیش از همه سعی می کرد تا هر چه می تواند به مجروحان کمک کند. وقتی که از کنار من رد می شد و صدای «سوختم سوختم» مرا شنید، در همان شرایط، کنارم نشست. چشمهایم را که آسیب دیده بودند، به زحمت باز کردم و گفتم: «حسن جان آب!» و او چند لحظه بعد، در حالی که سرم را به دامن گرفته بود، ظرف آب را بر لبانم گذاشت و بعد گفت: «من می روم داخل ناو، به بقیه کمک کنم. »
من دیگر او را ندیدم؛ چون موشکی دیگر به ناو اصابت کرد و همه چیز تمام شد. خوشا به حال همۀ شان که این طور شهید شدند!