ویرایشها
/* زندگینامه */
خاطره ای از زبان مادر شهید کرمی:
من به باختران خانه پسرم رفته بودم. روزی وقتی که از پادگان برمی گشت صدای خنده پسرم با فرزند کوچکترش ساناز را شنیدم. وقتی که پسرم وارد شد به من گفت: مادر! ساناز مرا زیاد می بوسد و به دست و پای من می پیچد. نمی دانم سرنوشتم چطور رقم زده شده است؟ ولی می دانم که شهید می شوم و همین طور هم شد. به مأموریت رفت و دیگر برنگشت. <ref>[http://%20http://navideshahed.com/fa/news/%20398751 398751 سایت نوید شاهد]</ref>
==پانویس==
<references />