ویرایشها
*نمونه محتوا
حسین برای رسیدن به شهر سر از پا نمیشناخت. این را هم میدانست که درصورت مقاومت عراقیها در محور [[شلمچه]]، خرمشهر آزاد نخواهد شد.
حسین که از همان فاصله دور ساختمانهای ویران شده شهر را میدید، به موحد گفت: «اگر خرمشهر آزاد نشود، چه جوابی برای مردم چشم انتظار داریم؟ ما در برابر آنها شرمنده میشویم. زمانی که خبر آزادی خرمشهر به امام برسد، چه خواهد شد؟ خوشحالی امام خستگی را از تنمان بیرون خواهد کرد.» هنوز دژ مستحکم خرمشهر در برابر حسین خودنمایی میکرد.
او حضور فریبنده شیطان را در تمام مراحل زندگی لمس میکرد. سنگها را همراه با تنفری که از نفس خود داشت، پرت میکرد. دستی به سر تراشیده خود کشید و آنجا را ترک کرد تا به سوی کعبه رود.
از کنار حجرالاسود که میگذشت، همه دنیا را در آن نقطه خلاصه میکرد. هر دوری که میزد، به خود واقعی خودش نزدیکتر میشد. در شوط هفتم از حال رفت؛ خودش را که بهتر میشناخت، رب را با تمام وجود درک میکرد... .
ناگهان نگرانی گره [[عملیات خیبر]]، فرماندهی را در نظرش به شکلی دیگر مجسم کرد؛ مظلومیت و وفاداری بسیجیها در شرایط سخت جنگ که اکنون نزدیکتر از ملائک دورش حلقه زده و التماس میکردند که بماند. هرلحظه فاصلهی بین جسم و روحش بیشتر میشد؛ از آن بالا، جنگ خودی و دشمن، انفجار، شهدا و مقاومت دژ طلاییه را نیز میدید. دوباره نگاهش افتاد به دست قطع شدهی خودش.