ویرایشها
/* زندگی نامه */
تقريباً بيست ساله بود، همان موقعي که اعلام کردند متولدين سال 1337 به خدمت بروند؛ به خانه آمد و به مادر و پدرم گفت: که من ورقه خدمتم را گرفته ام، مادر و پدرم مقداري با او بحث کردند و محمود گفت: که اگر نگذاريد به خدمت بروم، شايد در محل كارم بلايي به سرم بيايد؛ هرچه زودتر بروم از آن طرف زودتر برخواهم گشت و با اين حرف ها مادر و پدرم راضي شدند.
او بعد از بيست روز لباس خدمت پوشيد؛ سه ماه آموزشي را در اردوگاه مهرآباد تعليم ديد و بعد داوطلب به اهواز رفت چون که نيروي هوايي را به جبهه نميبردند، مدتي در اهواز به سر برد و بسيار کم نامه مينوشت، مادر و پدر و بالاخره تمام اعضاي خانواده ناراحت بود تا اين که بعد از سه الي چهار ماه خودش به مرخصي آمد؛ ما خيلي خوشحال شديم محمود همين كه از مرخصي ميآمد اول نامههايي كه از دوستانش در دست داشت قبل از احوالپرسي درست و حسابي با ما، نامهها را به خانواده هايشان ميرساند و ميگفت: آنها قبل از شما منتظرند و بايد آنها را از انتظار در آورد، به خانوادههايشان ميگفت که اگر پولي يا کاري و يا نامهاي دارند در راه برگشت آماده کنند تا بگيرد و ببرد.
روز آخر مرخصي خود را آماده سفري دوباره ميکرد؛ لباس هايش را خود ميشست؛ يا ما يا خودش اتو مي زد؛ روزي که ميخواست دوباره عازم اهواز شود ساعت 4 بيدار ميشد صبحانه ميخورد و مقداري نيز مواد غذايي براي توي راهش آماده ميکرديم؛ بعضي اوقات برادرم با ماشين آن را ميرساند و بعضي اوقات که خواب بود ميگفت: بيدارش نکنيد خودم ميروم. آن روز برادرم محمود را تا ترمينال برد و قبل از رفتنش يک روز مانده به آخر، تمام نامهها و پول ها و يا چيزهايي که قرار بود براي دوستانش ببرد ميگرفت و در ساک ميگذاشت و نيز براي خود وسايلي آماده ميساخت و در طي اين مدت نامه مينوشت.
يک روز نامهاي به دستمان رسيد، شعري نوشته بود که ما را خيلي ناراحت کرد و من فقط قسمتي از آن يادم است: پس از عرض سلام و سلامتي نوشته بود که وقتي که من مُردم دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا بدانند که من آرزو داشتم؛ چشمانم را باز بگذاريد که بدانند من چشم انتظار مردهام؛ و بالاخره در آخر نوشته بود که بر مزارم يخ بگذاريد که به جاي مادر برايم گريه کند و اين نامه را بسيار زيبا نوشته بود؛ بار ديگر كه از اهواز آمد با خود کوبلن در دست داشت که طي اين مدت در اهواز، در اوقات بي كاري دوخته بود؛ بعد که جريان نامه را برايش گفتيم: بسيار خنديد و آن را برد که به دوستانش نشان دهد و ديگر براي ما نياورد؛ به مادرم گفت: اين که چيزي نيست اگر شهيد شدم در ساکم وصيت نامه اي نوشته ام که بخوانيد و گريه کنيد؛ مادرم به او ميگفت: نه محمودجان اين چه حرفي است من دوست دارم تو را داماد کنم و تو را در رخت دامادي ببينم و او ميخنديد.