ویرایشها
يك بار كه من در جلسه ای حضور داشتم واتفاقاً تا ظهر طول كشيد، ناگهان در باز شد و موسوی با چهره نورانی اش وارد شد و بعد از سلام، از ما پرسيد: برادرا! می بخشيد، خواستم بپرسم ظهر شده؟
بعدما متوجه وقت نماز شديم وچند لحظه بعد صدای اذان بلند شد.نحوه تذكر دادن او در آن لحظه خيلی برايم جالب بود».
منبع:سایت اخلاق و عرفان