ویرایشها
==زندگینامه==
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانوادهای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهلبیت و ائمّة اطهار _علیهمالسّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ بهگونهایکه پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز میایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت میکرد.
index.htm
==آثار==
===وصیّتنامه===
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==
===بوی کباب===
از شیراز به طرف تهران میآمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچهای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانهای. خیلی خوشمنظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک میکرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمهای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّهای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظهای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .
SUBDOC/10.htm
===خطا و تواضع===
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقهها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت میدادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازیها، خیلی سختگیر و حسّاس بودم. با بچهها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سختگیری میکردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خندهای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگیها، الگو شدنی نیست؟!
SUBDOC/22.htm
===خانهای برای دیگری ===
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّهها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر میروند. پس از صحبتهای اوّلیه، خانوادة دختر میپرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت میگوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر میگویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی میکند و میگوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب میگوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خونسردی و مهربانی میگوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. میتوانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام میشود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر میبخشد.
SUBDOC/23.htm
===کشتی!===
حاج یدالله، در میان بچّهها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلتها و ویژگیهای رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّهها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّهها انجام میداد و بعضی وقتها با بچّههای بسیجی کشتی میگرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّهها را نسبت به فرماندهشان از بین نمیبرد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّهها کمک میکرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردنها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او میگفت: «وقتی که کسی فرمانده میشود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیشتر وقتها، هنگامیکه انسان به جایی و مقامی میرسد، دچار کبر و غرور میشود. وقتی کشتی میگیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث میشود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگبینی نمیماند.»
SUBDOC/30.htm
===گوشمالی مزاحمان===
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر میکردند و یدالله بهطورکلّی خیلی روی بچّهمحلهایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان میشد، به شدّت ناراحت میشد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسهها بود و من و یدالله از کوچه رد میشدیم. داشتیم با هم حرف میزدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبهها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آنجا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچههای ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف میزنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه بیشتر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.
SUBDOC/4.htm
===خداحافظ برادرم!===
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیهالسلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه میرسید. حاج یدالله دائم به بچّهها سرکشی میکرد و هر کاری را که لازم بود، انجام میداد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل میکرد و با بچّهها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان میکرد. به محض این که از بیسیم خبر میگرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را میکردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیهالسلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاکریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی میکرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی میرفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپارههایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیکتر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاجیدالله اصابت کرده است. دو نفر بیسیمچی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستونهای جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا میداند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظههای سختی!