== زندگینامه ==
معرفی شهید محمد بروجردی
فهرست
زندگینامه * آثار
زندگینامه
در یکی از روزهای سال 1333 در روستای دره گرگ از توابع شهرستان بروجرد، محمد، که پنج خواهر و برادر داشت به عرصه هستی پا نهاد محبت پدر را بیش از 5 سال درک نکرد و درد یتیمی بر قلبش نشست.
رفتن به گالری
او که دروس ابتدایی را همزمان با کار در کارگاه تشک دوزی به اتمام رسانده بود، پس از اتمام تحصیلات راهنمایی به فعالیتهای فرهنگی علاقمند شد و با دسترسی به رساله امام (ره) در صف مقلدین آن حضرت قرار گرفت. محمد در سن 17 سالگی با بانویی مؤمنه ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند به نامهای حسین و سمیه میباشند. در سال 1350 در مدرسه مجتهدی در تهران شروع به تحصیل کرده و یک سال بعد به خدمت سربازی رفت. مدتی بعد به عشق دیدار امام (ره) از پادگان گریخت تا به نجف مشرف شود اما در مرز دستگیر شده و 6 ماه تحت شکنجههای سخت رژیم منحوس پهلوی قرار گرفت.
پس از گذراندن دوران سربازی در سال 1354 با حجت الاسلام شاه آبادی و ... ارتباط نزدیکی برقرار نمود و پس از همکاریهای فرهنگی تبلیغی در سازمان فجر اسلام آنان به این نتیجه رسیدند که به مبارزات مسلحانه بپردازند و سپس راهی سوریه شدند. در سال 1355 محمد در سوریه با آیت الله صدر و دکتر چمران ملاقات کرده و دورههای آموزش نظامی را گذراند. محمد پس از بازگشت، گروه توحیدی «صف» را پایه گذاری نمود و در سمت رهبری این گروه قرار گرفت. بروجردی در سال 1356 برای زیارت حضرت امام (ره) به نجف رفت و پس از کسب اجازه شرعی، مبارزات مسلحانه خود را علیه رژیم پهلوی پس از نوزدهم دی ماه آغاز نمود و تا طلوع فجر انقلاب ادامه داد. بالاخره انتظار به پایان رسید و امام (ره) به ایران بازگشت. محمد که مسئولیت حفاظت از امام (ره) را بر عهده داشت به همراه دیگر دوستانش در گروه توحیدی صف ایفای نقش نمودند. او در جریان تصرف رادیو تلویزیون از ناحیه پا مجروح شد. پس از پیروزی انقلاب ابتدا مسئولیت زندانهای اوین را عهده دار گشت و سپس به همراه پنج نفر از دوستان دیگر، سپاه را پایه گذاری نمود. بروجردی پس از صدور فرمان امام (ره) در مرداد ماه 1358 عازم «پاوه» شد. «مسیح کردستان» (از القاب ایشان) که خود را منجی مردم مظلوم کرد میدانست در شهر سرپل ذهاب، مهر ماه 1359 از ناحیه دست مجروح گشت.
پس از چندی به قصر شیرین رفت و در همان مکان مجدداً از ناحیه دست مجروح شد. محمد پس از منطقه ای شدن سپاه، فرماندهی سپاه غرب را بر عهده گرفت. تشکیل گردانهای جندالله (شامل نیروهای سازماندهی شده سپاه)، تأسیس پیشمرگان کرد (نیروهای مردمی کرد)، تشکیل تیپ ویژه شهدا و مسئولیت این تیپ تا تشکیل قرارگاه حمزه سیدالشهدا که خود نیز در سمت فرماندهی قرارگاه قرار داشت، ازجمله اقدامات وسیع بروجردی در کردستان بود. او که در بعضی از عملیاتها از جمله مطلع الفجر و فتح المبین شرکت داشت در پائیز 1361 بر اثر سقوط هلیکوپتر پایش شکسته بود پس از بهبودی مجدداً به منطقه آمد تا در بازسازی بقیه مناطق شرکت داشته باشد. مسیح کردستان که ملائکه در انتظار ورودش زمزمه شوق سر داده بودند در اول خرداد ماه سال 1362 در مسیر جاده مهاباد-نقده بر اثر انفجار مین آیههای مقدس عشق را تلاوت نمود و تبسمی که بر لبانش نقش بسته بود، «فزت و رب الکعبه» مولایش را در ذهن همگان زنده کرد. پیکر پاک سردار 29 ساله ایران اسلامی را در قطعه 24 بهشتزهرا (س) تهران به خاک سپردند.<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=167 سایت صبح]</ref>
رفتن به گالریپس از چندی به قصر شیرین رفت و در همان مکان مجدداً از ناحیه دست مجروح شد. محمد پس از منطقه ای شدن سپاه، فرماندهی سپاه غرب را بر عهده گرفت. تشکیل گردانهای جندالله (شامل نیروهای سازماندهی شده سپاه)، تأسیس پیشمرگان کرد (نیروهای مردمی کرد)، تشکیل تیپ ویژه شهدا و مسئولیت این تیپ تا تشکیل قرارگاه حمزه سیدالشهدا که خود نیز در سمت فرماندهی قرارگاه قرار داشت، ازجمله اقدامات وسیع بروجردی در کردستان بود. او که در بعضی از عملیاتها از جمله مطلع الفجر و فتح المبین شرکت داشت در پائیز 1361 بر اثر سقوط هلیکوپتر پایش شکسته بود پس از بهبودی مجدداً به منطقه آمد تا در بازسازی بقیه مناطق شرکت داشته باشد. مسیح کردستان که ملائکه در انتظار ورودش زمزمه شوق سر داده بودند در اول خرداد ماه سال 1362 در مسیر جاده مهاباد-نقده بر اثر انفجار مین آیههای مقدس عشق را تلاوت نمود و تبسمی که بر لبانش نقش بسته بود، «فزت و رب الکعبه» مولایش را در ذهن همگان زنده کرد. پیکر پاک سردار 29 ساله ایران اسلامی را در قطعه 24 بهشتزهرا (س) تهران به خاک سپردند.*سخنان رهبری درباره شهید
http://sobhمرحوم شهید بروجردی بسیار فعال بود.org/web/Pages/Shohada/Shahidیکبار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقة غرب.aspx?Id=167ایشان آن وقت در باختران بود و من از نزدیک شاهد کار او بودم. اما چیزی که از شهید بروجردی در آنجا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من به وجود آورد، این بود که دیدم این برادر، با کمال متانت و با کمال نجابت، به چیزی که فکر میکند، مسئولیت و وظیفه است. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر میکردند یک نفر که با او موافقند، او را تقویت کنند و کسی را که با او مخالفند، با او مخالف کنند. اما شهید بروجردی هیچگونه حرکتی که از آن حرکت، آدم احساس کند که در آن کار شکنی یا مخالفتی هست، انجام نمیداد و این، علاقة من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد. من تصور میکنم روحیه آرامش و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارضهای کاری با او داشتند نشانة آن روح عرفانی شهید بود. معاشرت که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را بدست بیاورم، متأسفانه نداشتم؛ ولی برخورده و رفتارها نشان دهندة معنویات و روحیات افراد هستند.<ref>نرم افزار شاهد</ref>
آثار*عملیاتهای مرتبط با شهیدشهید محمد بروجردی در عملیاتهای بازی دراز، مطلع الفجر، محمد رسول الله و فتحالمبین حضور داشت.
وصیت نامه==خاطرات==
*یکی از کارگرها تصادف کرده بود.پول عمل نداشت.آمد پیش اوستا گفت:پول! گفت:نمیدم. خداوند تبارک و تعالی بار سنگین رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:میدم اما قرض. بعد انقلاب اسلامی رفت مغازه اوستا. پول را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته و ما را در آزمایشی عظیم قرار داده است و گذاشت جلویش گفت این را شهیدان بسیاری به خصوص در این چند سال اخیر بر در و دیوار ایران نوشتهاند و اگر مقاومتهای آنها نباشد همانطور که امام فرمودند بیم آن میرود که زحمات شهدا به هدر رودهم طلب شما. اگر چه آنها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش میشویمگریهاش گرفته بود. وجود امام برای ما معیار است، راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند، به مراتب سختتر و حساستر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران این است که سعی کنند، توده مردم که عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادی و سیاسی آماده نمایند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریانهای انحرافی دارند را بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی استدیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.
http://sobh*رفته بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی میکنیم بیایید یکی بشیم.org/web/Pages/Shohada/Shahidگفته بودند تصمیم با بالادستیهاست. باید با اونا صحبت کنی. شرط هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیم.aspx?Id=167
*هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خالهاش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایهها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمیآید میگفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.
سخنان رهبری درباره شهید
مرحوم شهید بروجردی بسیار فعال *یکی میخواست به یاد تهران نمیدانم وزیر دفاع امریکا بود. یکبار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقة غربنماینده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هیچ اتفاقی نباید بیفته. ایشان آن وقت در باختران همین حرف برای محمد کافی بود و من از نزدیک شاهد کار او بودمگفت باید بیفته. اما چیزی که از شهید بروجردی در آنجا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من به وجود آورد، این رفیقی داشت توی اصفهان. اسمش سلمان بود که دیدم . توی این برادر، جور کارها با کمال متانت و با کمال نجابت، به چیزی که فکر میکند، مسئولیت و وظیفه استهمدیگر بودند. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر میکردند یک نفر خودش هم که با او موافقند، او را تقویت کنند و کسی را تهران بود درست همان وقتی که با او مخالفند، با او مخالف کنند. اما شهید بروجردی هیچگونه حرکتی که از آن حرکت، آدم احساس کند که در آن کار شکنی یا مخالفتی هست، انجام نمیداد و این، علاقة من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد. من تصور میکنم روحیه آرامش و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارضهای کاری با او داشتند نشانة آن روح عرفانی شهید قرار بود. معاشرت که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را بدست بیاورم، متأسفانه نداشتم؛ ولی برخورده و رفتارها نشان دهندة معنویات و روحیات افراد هستندهیچ اتفاقی نیفتد، یک بالگرد توی اصفهان افتاد پایین،دو تا اتوبوس سفارت امریکا توی تهران رفت رو هوا.
منبع: نرم افزار شاهد*دکتر بهشتی بهش گفته بود میخواهیم حفاظت از امام رو بسپریم به گروه شما. میتونین! یک طرحی باید بدین که شورای انقلاب رو راضی کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامهها نوشتند چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت میکنند.
SUBDOC/broj01.htm
== خاطرات ==*میگفت این کار باید پیش بره، درست اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کار نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.
خاطرات مرتبط با *جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. میگفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلیها مخالفت کردند میگفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه میده! همین کردها دویست نفر شهید محمد بروجردیدادند. میگفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.
*توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهدهات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچههایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچهها توی اوقات استراحت جدول درست میکردند توی یکی از این جدولها نوشته بود مردی که همیشه میخندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدولها دست میکردند. مینوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجیها … .<ref>یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 42</ref>
یکی از کارگرها تصادف *دادستان جدید میخواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. پول عمل نداشتگفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. آمد پیش اوستا گفت:پولعجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت:نمیدمجوش نخور یه روایتی هست … . رو شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به کارگرها شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:میدم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستاقرآن به خون. پول را گذاشت جلویش عصبانی شده بودم گفت این هم طلب شمایارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گریهاش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامشگفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم میرفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم.
منبع: نرم افزار شاهد*از توی آبادان تیراندازی میکردند. چند تایی از بچهها شهید شدند. خسته شده بودیم میخواستیم برگردیم پادگان. گفتم اینها الان جمعشون جمعه چرا نمیزنی آبادی رو؟ گفت ما اومدهایم امنیت درست کنیم برای این مردم نیومدهایم این جا آدم بکشیم. نزد که نزد.
SUBDOC/bryad04*میگویم اومدن مصاحبه.htmاز صدا و سیما. اخمهایش میرود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن. میآیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم نمیکنه!
*سنندج که آزاد شده بود. رفته بود زندان وقتی وارد شده بود رفته بود سر وقت یکی از کوملهها طرف رنگش پریده بود فکر کرده بود میخواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانهاش گفته بود بفرمایید بنشینید. خودش هم نشسته بود بین زندانیها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.
رفته *توی سینه کش کوه با کوملهها درگیر شده بودند از یکی پرسیده بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی میکنیم بیایید یکی بشیم. گفته بودند تصمیم با بالادستیهاست. باید با اونا صحبت کنیامروز چندمه؟ دلم خیلی آشوبه. شرط او هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان عاشورا است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده اشک دویده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته توی چشم هاش وسط درگیری بچهها را جمع کرده بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیمبیایید یک کم عزاداری کنیم.
منبع: نرم افزار شاهد*از خوابِ گران خیز
SUBDOC/bryad10بچه ها را برای نماز صبح بلند می کرد.htmاین بیت را می خواند:«ای لالۀ خوابیده چو نرگس نگران خیز از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز»می گفت: «اگر آیه آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.»آمد بالای سرم گفت «مگر آیه رو نخوندی؟» گفتم: چرا؟!گفت: «پس چرا دیر بلند شدی؟» درست موقع اذان بود. گفتم: نیت کرده بودم سر اذان بیدار بشم که شدم.خندید. گفت: «مرد مؤمن، این رو گفتم برای نماز شب بلند شین!» گفتم: حاجی ما خوابمون سنگینه. اگر بخواهیم برای نماز شب بلند بشیم، باید کل سوره کهف رو بخونیم، نه آیه آخرش رو!<ref>فلش کارت شمیم خاطره، مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref>
==وصیت نامه==
*وصیت نامه اول
... خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته و ما را در آزمایشی عظیم قرار داده است و این را شهیدان بسیاری به خصوص در این چند سال اخیر بر در و دیوار ایران نوشتهاند و اگر مقاومتهای آنها نباشد همانطور که امام فرمودند بیم آن میرود که زحمات شهدا به هدر رود. اگر چه آنها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش میشویم. وجود امام برای ما معیار است، راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند، به مراتب سختتر و حساستر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران این است که سعی کنند، توده مردم که عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادی و سیاسی آماده نمایند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریانهای انحرافی دارند را بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است.
هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خالهاش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایهها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمیآید میگفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad07.htm یکی میخواست به یاد تهران نمیدانم وزیر دفاع امریکا بود یا نماینده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هیچ اتفاقی نباید بیفته. همین حرف برای محمد کافی بود گفت باید بیفته. رفیقی داشت توی اصفهان. اسمش سلمان بود. توی این جور کارها با همدیگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتی که قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد، یک بالگرد توی اصفهان افتاد پایین،دو تا اتوبوس سفارت امریکا توی تهران رفت رو هوا. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad20.htm دکتر بهشتی بهش گفته بود میخواهیم حفاظت از امام رو بسپریم به گروه شما. میتونین! یک طرحی باید بدین که شورای انقلاب رو راضی کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامهها نوشتند چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت میکنند. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad23.htm میگفت این کار باید پیش بره، درست اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کار نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمیکنه. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad32.htm جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. میگفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلیها مخالفت کردند میگفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه میده! همین کردها دویست نفر شهید دادند. میگفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad36.htm توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهدهات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچههایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچهها توی اوقات استراحت جدول درست میکردند توی یکی از این جدولها نوشته بود مردی که همیشه میخندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدولها دست میکردند. مینوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجیها … . منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad43.htm دادستان جدید میخواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. گفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. گفت عجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت: جوش نخور یه روایتی هست … . شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت قرآن به خون. عصبانی شده بودم گفت این یارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم میرفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad50.htm از توی آبادان تیراندازی میکردند. چند تایی از بچهها شهید شدند. خسته شده بودیم میخواستیم برگردیم پادگان. گفتم اینها الان جمعشون جمعه چرا نمیزنی آبادی رو؟ گفت ما اومدهایم امنیت درست کنیم برای این مردم نیومدهایم این جا آدم بکشیم. نزد که نزد. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad70.htm میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما. اخمهایش میرود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن. میآیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم نمیکنه! منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad60.htm سنندج که آزاد شده بود. رفته بود زندان وقتی وارد شده بود رفته بود سر وقت یکی از کوملهها طرف رنگش پریده بود فکر کرده بود میخواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانهاش گفته بود بفرمایید بنشینید. خودش هم نشسته بود بین زندانیها. داد زده بود چایی. چایی بیارین. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad59.htm توی سینه کش کوه با کوملهها درگیر شده بودند از یکی پرسیده بود امروز چندمه؟ دلم خیلی آشوبه. او هم گفته بود عاشورا است. اشک دویده بود توی چشم هاش وسط درگیری بچهها را جمع کرده بود گفته بود بیایید یک کم عزاداری کنیم. منبع: نرم افزار شاهد SUBDOC/bryad83.htm == آثار ===== وصیتنامه ===*وصیت نامه دوم
این وصیت نامه رادر حالی مینویسم که فردایش عازم سنندج هستم . با توجه به اینکه چندین بار در عملیات شرکت کرده و ضرورت نوشتن وصیتنامه را حس کرده بودم ولی هم فرصت نداشتم و هم اهمیت نمیدادم ولی نمیدانم چرا حس کردم که صرفاً اگر ننویسم گناهی مرتکب شدهام . لذا بدینوسیله وصیت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا مینویسم.
والسلام.
== نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (8).jpg
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
Image:1 (12).jpg
Image:1 (13).jpg
Image:1 (15).jpg
Image:1 (16).jpg
Image:1 (17).jpg
Image:1 (18).jpg
Image:1 (19).jpg
Image:1 (20).jpg
Image:1-(1).jpg
photo_2020-01-19_12-48-51.jpg
</gallery>
== نگارخانه ==
<gallery>
پرونده : شهید محمد بروجردی (01).jpg
</gallery>
== جستارهای وابسته پانویس ==<references/> == منابع ==
* کتاب مسیح کردستان نوشته عباس اسماعیلی
* کتاب فرمانده سرزمین قلب ها نوشته بیژن قفقازیزاده
== منابع ==
<references/>