ویرایشها
جایگزینی متن - 'لشکر' به 'لشگر'
ناگفته های جنگ از زبان امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی
یکی از مشکلاتی که آن موقع داشتیم، کمبود نیرو بود. هر چه نیرو داشتیم، پای کار بودند. سپاه تازه داشت شکل میگرفت و نیروهای سازمان یافتهاش قلیل بود. حداکثر در حد تیپ موجودیت داشتند. البته همان تیپ بهترین واحد برای ما بود. بعدها هم که لشکر لشگر شدند، بیشتر با چهرهی تیپ ظاهر میشدند. تیپ، واحد مناسب و متناسبی برای نیروهای متحرک و قوی است. لشکر لشگر سنگین است و اگر نیرو بخواهد تن به سنگینی بدهد، تحرک لازم را ندارد و اگر بخواهد تحرک داشته باشد، با آن قوانین و تشکیلات لشکری، لشگری، نمیتواند کار کند. بنابراین، آن موقع در قلت نیرو بودیم، هم ارتش و هم سپاه. با یک نیرو که تازه جنگیده و میخواست بازسازی کند، دوباره میخواستیم بجنگیم.
از دو یا سه ماه قبل، تیم طراحی و شناسایی را از ارتش و سپاه سازمان داده بودیم که بروند کار کنند. دو چهرهای که یادم هست، یکی برادر مرتضی صفار از سپاه بود که الان احتمالاً در بخشهای آموزشی کار میکند، یکی دیگر هم سرتیپ دو معین وزیری استاد دانشگاه فرماندهی و ستاد است. آنها را سازمان دادیم که بروند و منطقهی عملیات را شناسایی و بررسی کنند.
دشمن، منطقهی عملیات را تحت تصرف خودش داشت. این منطقه از شمال محدود میشد به ارتفاعات سپتون و میکشید به طرف ارتفاعات شمال عین خوش به نام ممله. ممله یکی از ارتفاعات مرتفع آنجاست. از طرف مشرق و اطراف شوش، پشت رودخانه کرخه بودیم. از طرف جنوب میخورد به صحرا و دشت نیخزر تا تنگ رقابیه و ارتفاعات میشداغ. این حدود منطقه عملیات ما بود. برآورد ما روی 2000 کیلومتر مربع بود. یعنی وسیعترین منطقهی عملیات را تا آن موقع پیشبینی کرده بودیم. چارهای هم نداشتیم. نمیشد کم و زیادش کرد. حداقل اینقدر لقمه را برآورد کردیم.
چند صحنهی جالب، قبل از عملیات، پیش آمد. اولین مطلب اینکه، بر حسب فشاری که در چزابه به ما وارد شده بود، در نیروی زمینی ارتش، مجبور شدیم یک تیپ از لشکر لشگر 77 خراسان را در تنگه چزابه کار بگیریم؛ به خاطر اینکه نیرو نداشتیم و تنگه داشت سقوط میکرد. وقتی که خواستیم عملیات فتحالمبین را انجام دهیم، پیشبینی کردیم که این تیپ در آنجا بجنگد. ولی اگر میخواستیم آنها را جزو عملیات نیاوریم، نیرو کم میآمد و اگر میخواستیم به کار بگیریم، چون جنگیده و تلفات داده بودند، احتمال داشت که ناتوان باشند. از همان اول زمزمهای شروع شد در خود تیپ، از فرماندهی گرفته تا پایین که ما توان جنگیدن نداریم. میگفتند اگر ما را آزاد کنند، برای این است که برویم استراحت کنیم، یا خودمان را بازسازی کنیم.
دیدیم، با این انگیزهی ضعیف، نمیشود حتی دستور نظامی به آنها داد. بنابراین، باید انگیزه در آنها ایجاد میکردیم و بعد دستور میدادیم. تدبیری که به ذهن ما خطور کرد این بود که گفتیم: شما را میخواهیم ببریم پیش امام(ره). میتوانیم شما را با قطار ببریم پیش امام(ره) و بعد برگردیم. چون عملیات داریم، باید سریع برگردید.
موقعی میتوانستیم این قول را بدهیم که زمینهاش را فراهم میکردیم. با حاج احمد آقا تماس گرفتیم و خواهش کردیم که به محضر حضرت امام(ره) سلام برسانید و بگویید وضع ما وضع خاصی است و یک تیپ باید خدمتتان برسد و با شما دیدار کند، حتی اگر صحبت هم نفرمودید، مسألهای نیست. آنان دیدار کنند تا روحیه بگیرند و ما بتوانیم این تیپ را که در فشار صدمات و تلفات رزمی بوده، به کار بگیریم.
ایشان قبول کردند. تیپ را به طور کامل در کنار هفت تپه که نزدیک ریل قطار است، مستقر کردیم. اولین نماز جماعت تیپی را برگزار کردیم که نماز ظهر و عصر بود. یکی از آقایان روحانی نماز را برگزار کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و بین دو نماز خاطرهی شهید خلیفه سلطانی و آیهی و لاتهنوا و لاتحزنوا را خواندم. متذکر شدم که مبادا سست شوند و فکر کنند کار تمام شده. گفتم: اینطور نیست. اوضاع طوری است که باید بجنگید و الحمدلله فرصت خوبی است تا بروید از محضر امام استفاده کنید. دیداری تازه کنید و بیایید و آماده شوید. همه خوشحال شدند. چند نفری از سربازها لابهلای نیروها بودند که خواستند زمزمهای راهبیندازند. متوجه شدیم و یقهشان را گرفتیم. به لطف خدا رفتند، دیدار انجام شد و آمدند توی خط و آماده شدند. نکتهی دیگر، بحثها، بررسیها و مباحثاتی بود که در اتاق جنگ انجام میشد. اتاق جنگ در منطقهی هفت تپه و در قرارگاه لشکر لشگر 77 بود. آنها اتاق جنگ درست کرده بودند. وعدههایمان را با بچههای ارتش و سپاه در آنجا میگذاشتیم. در جلسات، به دلیل بعضی موضعگیری فرماندهان ارتش و سپاه، بحثها طولانی میشد البته نه موضعگیری خصمانه، موضعگیری تحلیلی، نظریهها و سلیقهها ما هم فرصت میدادیم که بحث را ادامه دهند تا مسأله حلاجی شود و همه متوجه شوند.
یک مقدار که گذشت، مشکلاتی در طرح عملیات پیش آمد. بچههای سپاه، به شدت معتقد بودند که عملیات را باید از چهار محور: عین خوش، پل نادری، شوش و رقابیه به طور همزمان شروع کنیم. بنابراین، باید چهار تا سازماندهی داشته باشیم و چهار تا قرارگاه تشکیل شود و عملیات هدایت شود. بچههای ارتش میگفتند: اگر از چهار محور عملیات را انجام دهیم، این خطر هست که در بعضی محورهای عملیاتی پیشرفت خوبی داشته باشیم ولی نیرو کم بیاید و نتوانیم ادامه دهیم، یا در مواقعی که اوضاع خراب میشود و نیرو زیاد داریم، اصلاً نخواهیم توانست جلو برویم که کارمان ناقص میماند. بنابراین، منطقی است که تمرکز نیرو را از دو محور بدهیم و در دو مرحله برسیم به کل اهداف عملیات.
بحثهای زیادی شد. از نظر علمی، بچههای ارتشی درست میگفتند و از نظر تخصصی حرفشان درست بود ولی با روحیهای که در جلسه بود، میدیدیم این روحیه مناسب بچههای سپاه نیست. چون آنها برای نبرد انگیزه داشتند و ما با انگیزهی آنها هماهنگ میشدیم. چون از نظر فرماندهی، توافق بین من و فرمانده سپاه شرط بود، گفتم: اشکال ندارد. ما میتوانیم از این طریق جلو برویم.
این مسأله حل شد. نکتهی دیگر در مورد آماده شدن برای عملیات بود. شناساییها داشت انجام میگرفت. شناسایی در محورهای عینخوش و رقابیه روزبهروز بیشتر جواب میداد. خیلی جالب بود، پل نادری و ارتفاعات سپتون بلتا خوب جواب میداد. در محور شوش که آن طرف رودخانه کرخه بود و ما سرپلی در صالح مشطط داشتیم و نیروهای لشکر لشگر 77 و لشکر لشگر 21 به آنجا رفته و پر شده بودند، شناسایی جواب نمیداد. آنها به وسیلهی پل که خیلی هم ناقص بود، ترددشان انجام میشد. خطرش این بود که آنها را بیندازند توی آب. یک سرپل دیگر هم گرفته بودیم که خیلی وسیع بود، ولی نیرو نداشتیم که در آنجا بگذاریم. طرفهای نیخزر بود و تپههای 120. میخواستیم طوری باشد که موقع حمله، عبور از آب نداشته باشیم؛ آنطور که دشمن در آنسو باشد و جا پای ما معلوم شود. اینجا شناساییها جواب نمیداد. مخصوصاً لشکر لشگر 77 خراسان اعلام کرد که ما به شدت مأیوس هستیم.
یأس عجیبی اتاق جنگ را گرفت. نگران بودیم. روی این محور خیلی حساب میکردیم؛ چون به دامنهی ارتفاعات رادار و تپهی ابوصلیبی خات ختم میشد. اگر به آن دست پیدا میکردیم، جادهی اصلی و مرکزی محور را زیرنظر میگرفتیم و پیشروی به طرف چنانه و برغازه امکانپذیر میشد.
نکته بعدی، راجع به خود قرارگاه است. مانده بودیم قرارگاه مشترک را کجا بزنیم. یکی از نکات مهم در قرارگاه زدن، مسأله ارتباط است. قرارگاه در جایی باشد که ارتباط با محورهای عملیاتی برقرار باشد. ما آن موقع نسبت به مسألهی ارتباط در فواصل دور، تجربهی کمتری داشتیم. امکاناتی که باید به کار گرفته شود، در دسترس مان نبود.
دیدیم سادهتر است که قرارگاه در دزفول و در پادگان تیپ دو زرهی لشکر لشگر 92 باشد. رفتیم شناسایی هم کردیم. حتی در یکی از اتاقها، از سه ماه قبل، ماکت منطقهی عملیات را درست کردیم. خیلی زحمت کشیده بودند تا تاکتیکمان را روی ماکت پیاده کنیم که از نظر آموزشی و تجسم عملیات خیلی خوب بود. ولی به شب عملیات که نزدیک شدیم، چند مشکل پیش آمد.
یک مشکل اینکه در بررسی روز عملیات، برخورد کردیم به اینکه موعد حمله را نزدیک فروردین سال 61 پیشبینی کرده بودیم و ما آن موقع در اسفندماه بودیم. در آن شبها، ماه در شرایط کاملاً تاریک و ظلمانی بود. اگر میخواستیم بچهها را از چهار محور به عملیات بفرستیم، ممکن بود مسیر را گم کنند یا راه را پیدا نکنند و اوضاع به هم خورد.
=== توکل رمز فتحالمبین بود ===
خاطرهای که در ادامه میخوانید فرازی از سخنان سرلشکر سرلشگر شهید علی صیاد شیرازی است که در کتاب یادداشتهای سفر شهید صیاد شیرازی - گزارش مأموریتهای میدانی گروه معارف جنگ به قلم محسن کاظمی به چاپ رسیده است.
در این قسمت شهید صیاد به منطقه عملیاتی فتح آمده است همراه با هیأتی از رزمندگان ارتش با هیأت معارف جنگ و برای تشریح این عملیات در پنجشنبه نوزدهم تیرماه 76 .شهید صیاد بعد از گشت با هواپیما به محل تیپ 58 تکاور رفته و وارد حسینیه تیپ میشود، محل گردان قرارگاه فجر و بعد از نماز شهید صیاد لب به سخن میگشاید و در سخنانی از خاطرات آن روزها میگوید:
سپس محسن کاظمی از ادامه این سفر و پروازی از پس یک روز مسافرت با مینیبوس خراب تعریف میکند و ...
نمیدانم آزمایش کردهاید وقتی مهمانی بر انسان وارد میشود، هم از دید مهمان و هم از دید میزبان چه حالی است؟ من برای اینکه مقدمه حرف خودم را بگویم، این را تنظیم کردم با دیدار به یادماندنی خودم و همراهانم. قبل از اینکه ما وارد منطقه و مأموریت افتخاری 2 معارف جنگ شویم. روز پنجشنبه گذشته مخصوصاً سفری را انجام دادم تا محلها را بررسی کنم و ببینم وضعیت چطور است؟ محلهایی که دیدم 1- نقطه رقابیه و میش داغ 2- عین خوش و دهلران 3- جسر نادری و پل کرخه 4- دامنه ارتفاعات ابوصلیبی خات. اینجا سومین نقطهای بود که وارد شدیم. وقتی فرماندهی و عقیدتی به استقبال ما آمدند؛ گفتند محل پذیرایی ماه حسینیه سیدالشهدا(ع) است با شنیدن این خبر، صفایی وجودم را فرا گرفت که از بیان آن ناتوانم. اینجا رزمندگانی زندگی میکردند و گریه میکردند که به خدا نزدیک بودند. این صفا کجاست؟ عملیات فتحالمبین، عملیاتی سرپا حماسه، و معنویت بود. با دلایل و مدارک لازم ثابت میکنم که نقطه اوج رزمندگان برای جنگیدن در راه خدا، عملیات فتحالمبین بود، در قیاس با عملیات بیتالمقدس، شاید گفته شود کوچکتر است، اما باید ارزیابی کرد و دید که چقدر به خدا نزدیک شدیم. باید دید چقدر بهتر خدا را دیدیم، (ما در این عملیات) بهتر دیدیم و دانستیم که شخصیت ما در نظام چیست؟ عطش جنگیدن در راه خدا، پیدا بود. چرا که این عملیات با نام یاز هرا (س) آغاز شد و به برکت این نام، خدا میداند که چه به وجود آمد. عملیات فتحالمبین نتیجه سه ماه تلاش مستمر بود. بعد از سه ماه تلاش، موفق شدیم به تدبیر برسیم. قرار بود در این عملیات، در فضای 60×40 کیلومتر از چهار محور: 1 ـ جسر نادری 2 ـ محور ممله و پادگان عین خوش 3 ـ محور شوش 4 ـ محور تنگ رقابیه از طرف تنگ زلیجان و ارتفاعات میشداغ، عمل کنیم. قرارگاه لشکر لشگر 77 ثامنالائمه(ع) که از چهرهها و یگان سرافراز ارتش و رزمندگان اسلام است، در هفت تپه مستقر بود، عقبهاش و یگانههایش در غرب کرخه بودند. در کنار آن همرزمان از سپاه تیپ 17 قم، تیپ حضرت سجاد(ع) و گردانهای مختلف حضور داشتند و همه آماده عملیات بودند. یک روز در هفت تپه جلسه داشتیم، همه فرماندهان بودند و پیشرفت کار را در قرارگاه کربلا کنترل میکردیم و جایی که لازم بود هدایت میکردیم. جلسه عجیبی شد. برادران ارتش و سپاه یک یک آمدند و گزارش دادند. همه گزارشها منفی بود و مأیوس کننده. جوبسیار نگران کنندهای به وجود آمد نوبت رسید به برادر عزیز، تیمسار صفا از قرارگاه فجر، از سوی سپاه که فرمانده تیپ 12 قم بود. با تواضع گفت: «از شما تعجب میکنم، از حال شما، مگر ما با توکل به خدا جلو نیامدیم؟» جوان 22ـ23 سالهای در مقابل اساتید و فرماندهان میایستد، یکدفعه جو جلسه تغییر میکند. شرمنده میشوم، ایشان گزارش میدهد و میزان پیشرفت شناسایی خودش را میگوید، جلسه قوت قلب گرفت، چهار ماه بحث بر سر این بود که از کجا شروع کنیم. ارتش میگفت از جسر نادری و از قرارگاه فتح، و سپاه میگفت نه، از چهار محور با هم باید شروع کرد. من، همرزمان ارتش را صدا کردم و گفتم از هر چهار محور عمل میکنیم. برای عملیات آماده شدیم. کارشناسان گفتند نور ماه، برای حمله مناسب نیست، چون کارشناس بودند پذیرفتیم. گر چه مایل نبودیم؛ تا آمدیم تصمیم گرفتیم که آماده شویم، دیدیم از قرارگاه فجر تماس گرفتند که دشمن، آتش سنگینی را شروع کرده و به ما فشار میآورد. از یک طرف فشار دشمن، و از طرف دیگر کمبود مهمات، همه را نگران کرده بود، آمدیم دفع کنیم دشمن از رقابیه جلو آمده، حالت عجیبی پیش آمد. از طرح سه ماهه ما اصلاً دو محورش خراب شد، چه باید میکردیم؟ در قرارگاه کربلا به این نتیجه رسیدیم که باید نزد فرماندهی کل قوا برویم و دو تا سؤال مطرح کنیم. 1- چه باید کرد؟ 2- برای این طرح ناقص ما استخاره کنید. بین من و سردار رضایی هماهنگی شد که من در منطقه بمانم و سردار رضایی به تهران برود.»
صیاد، نقل این خاطره و فرمان امام(ره) مبنی بر انجام عملیات، میافزاید: «قبل از دوازده و نیم بود که از ابوغریب خبر دادند دشمن با چند تانک آمده. من پایم رغبت نداد که بروم پای بیسیم که بگویم برگردند، گفتم شاید ارتشی گوش کند (به دلیل سلسله مراتب نظامی) ولی با تک تک فرماندهان صحبت کردم، گفتند قلب ما قوی است. ساعت 12 و نیم، یک و نیم، دو و نیم شد و اینها همینطور پیش میرفتند، ساعت 3 و نیم صبح که شد، دیدم گفتند ما بیستمتری دشمن هستیم رمز عملیات را با قدرت کامل گفتیم، بعد از اعلام فرمان حمله، تمام فرماندهان و عناصر ستاد، رو به قبله دعای توسل خواندند، چه دعایی! چه ضجههایی! زاری بود، هر کس به حال خودش گریه میکرد، هر لحظه بر شدت گریه اضافه میشد که من سر و صدای بیسیم را نزدیک صبح شنیدم،فکر کردم گیر افتادهاند، گفتند ما فرمانده تیپ را گرفتیم، و بعد هی اسیر بود که به عقب میآمد. هر چه میپرسیدیم که چی شده؟ هیچ کس جواب نمیداد. گرفتار بودند، گفتیم فرمانده تیپ دشمن را بیاورند. فرمانده تیپ گفت: «ما میدانستیم بعد از توفیق در مرحله اول، شما حتماً حمله میکنید، این بود که به همه گفتم آماده باشند، همه آماده پشت تیربار و در سنگرها بودند. تا اینکه ساعت 3 شد، دیدیم خبری نشد. ما گفتیم ساعت3 حمله نکردید، پس دیگر حمله نمیکنید؛ بنابراین به همه استراحت دادم. خود من آنقدر احساس اطمینان میکردم که با لباس زیر خوابیدم، بعد دیدم طرف رانم درد میکند (مرا میزدند که بیدار شوم و بعد هم اسیر شدم).» مواضع دشمن به سرعت سقوط میکرد قرارگاه فجر و قرارگاه نصر، این منطقه را گرفتند ابتکار عمل از دست ما خارج شده بود ما هرجا را میگفتیم بگیرید، میگفتند ما از آنجا رد شدیم، به سردار رضایی گفتم اینجا جای ما نیست و رفتیم جلو. تا چنانه سوار بر وانت رفتیم و بعد تا تنگه برغاره آمدیم؛ گلوله تانک دشمن جلو ما را گرفت، بیست متری ما خورد و ما پریدیم بیرون. عملیات حماسهانگیز با آزادسازی دو هزار کیلومتر از خاک و شانزده هزار اسیر به پایان رسید.
اطراف رهبر باز هم پر شد از فرماندهان آن دوره جنگ و این دوره نیروهای مسلح. استاندار هم بود. با پررویی خودم را رساندم جلو و دیدم رهبر به آقای موسوی جزایری دارد ماجراهایی را تعریف میکند: «... آن بالا از آن ارتفاعات مشرف بودیم به این دشت. عراقیها این طرف مستقر بودند». یک نفر پرسید: «با ظهیرنژاد بودید؟» رهبر پاسخ داد: «بله. بنی صدر هم بود. وقتی رفتیم آن طرف... این هم کرخه است». بعد هم رو کرد به آقای جزایری و گفت: «آن صالح مشطت که گفتید این طرف است یک مقداری پایینتر» و اشاره کردند به انتهای رودخانه.
همین موقع سرلشگر سلیمی، فرمانده سابق ارتش هم آمد. رهبر تا سرلشکر سرلشگر سلیمی را دید لبخند زد و با خنده، رودخانه را نشان داد و گفت: «کرخه است دیگه... کرخه». سرلشگر سلیمی آهی کشید و گفت: «قدم به قدمش خاطره است اینجا». رهبر یک طرف رودخانه را با دست نشان داد و گفت: «تمام منطقه اینجا نیروهای خودی گسترش پیدا کرده بود؛ یادتان هست، تمام اینجاها». سرلشگر سلیمی سر تکان داد و گفت: «بله آقا، بله». رهبر ادامه داد: «آن عکسی که داریم توی سنگر که ورشو زاده و اینها هستند شاید مثلا صد متر، دویست متر از پل آن طرف تر است. الان داشتم همان را میگفتم برای ایشون». سرلشگر سلیمی رو به بقیه جمع ادامه داد: «آن بنده خداها امکاناتی که خودشان را برسانند تا اهواز نداشتند. رفتیم داخل خانه و آقا رفتند آنجا، وضو گرفتند، دعا کردند.»... رهبر گفت: «بله آنجا کرخه کور بود، نزدیک اهواز...».
رهبر روی پل کنار نرده ایستاده بود و پشت به رودخانه؛ بقیه هم دورش جمع شده بودند و گوش میدادند. وقتی خواست برود، همه جا به جا شدند. بچه یکی از همراهان هم آنجا بود. رهبر به بچه اشاره کردند و گفتند: «مواظب باشید این یک وقت گم نشود». ما هم برگشتیم سوار ماشینها شدیم و حرکت کردیم به سمت پایگاه هوایی. برنامه دیگر تمام شده بود.
منطقهی سایت 4، 5 و رادار در مرحله سوم عملیات فتحالمبین آزاد شد.
ارتش بعث عراق دو تیپ، یک لشکر لشگر و یک گردان را در آستانه عملیات فتحالمبین با هدف جلوگیری از انجام عملیات از نقاط مختلف عراق به تنگ چزابه روانه کرد و حدود سیصد متر در عمق مواضع خودی نفوذ کرد.
در این منطقه عملیاتی یادمان شهدای عملیات فتحالمبین احداث شد.
[[رده: عملیات های درون مرزی]]
[[رده: عملیات های مشترک سپاه و ارتش]]
[[رده: عملیات های با استعداد چند تیپ و لشکرلشگر]]
[[رده: منجر به پیروزی نظامی]]
[[رده: عملیات های زمینی]]