ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید سید باقر علمی

۰ بایت اضافه‌شده، ‏۴ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۲۷
مهدی کیامیری: نزدیکی‌های صبح، قرار بر این شد که به پشت خاکریز نیمه کاره‌ای، که محل اولین «پاتک» دشمن بود، سر بزنیم. به علت تیرگی زیاد خاکریز و فاصله‌ی کم ما با عراقی‌ها، تعدادی از بچه‌ها، به ستون زدند. از جمله «جمال قاسمی»، که بعد از رسیدن به پشت خاکریز، «سید باقر علمی» و «حسن شهسواری» را صدا زد و گفت: «حسن آقا! این دو اسیر را که لودرچی اسیر کرده، به پشت خط (اسکله) ببرید.» «حسن» هم بدون این که چیزی بگوید، گفت: «چشم!» و به همراه اسرا به طرف اسکله حرکت کرد. بعد از چند دقیقه صدای رگبار از دور به گوش رسید و «حسن» برگشت و همه متعجب از این که چرا او این قدر زود برگشت. «سید باقر» گفت: «حسن! اسرا را بردی عقب؟» «حسن» جواب داد: «بله! … فرستادم خودشان به عقب برگردند!» با روشن شدن هوا، مشغول تثبیت خط و استحکامات خاکریز و آماده‌ی پاتک دشمن ‌شدیم. با برادر «حضرتی‌ها» در سنگری نشسته بودیم و چون می‌دانستم زنده برگشتن از این خط، فقط کار خداست و از سویی امکاناتی برای دفاع نداریم، به یاد بچه‌های شهید مشغول خواندن نوحه شدیم. وقتی درگیری به اوج خود رسید، به دستور فرماندهی لشکر «سردار سرتیپ امین شریعتی»، با تعداد خیلی کمی از نیروها به صفوف متحد نیروهای «گارد ریاست جمهوری عراق» ـ که تازه وارد معرکه شده بودند ـ حمله‌ور شدیم. تعداد نیروهای دشمن قابل قیاس با ما نبود. ما عده‌ای قلیل با جسم‌هایی خسته و سن‌های متفاوت بودیم و آن‌ها نیروهای تازه نفس و زبده با هیکل‌هایی تنومند بودند؛ اما چون لطف الهی با ما بود و ما صبر و استقامت داشتیم، به مدد الهی لشکر شکست خورده‌ی بعثی را مجبور به فرار کردیم. بچه‌ها با ایمانی قوی بر دشمن زبون حمله می‌کردند و هرازگاهی هم سواری از تک‌سواران لشکر اسلام از مرکب عشق به زمین می‌افتاد و سبک‌بال تا خانه‌ی محبوب پر می‌کشید؛ چنان که وقتی تیر به پیشانی «سعید پایروند» اصابت کرد، هیچ صدایی جز «یا حسین» (ع) او شنیده نشد. جنگ تن به تن سخت به اوج خود رسیده بود و «سید باقر علمی»، «توکلی»، «ذاکرها»، «خالقی»، «اسماعیلی» و «اکبری‌رضایی» به همراه دیگر دلاوران لشکر عشق، با قامتی به بلندای ابدیت در مقابل این سپاه پوشالی ایستاده و می‌جنگیدند و هر از گاهی هم دلاوری سینه‌ی سرخ میدان نبرد را به رنگ خون خود سرخ‌تر می‌ساخت.
*==آثار==*دست نوشته ها==
برادرکوچک شما، سید باقر علمی: با سلام و درود به محضر برادر گرامی و عزیزم، استاد در عمل و علم - شهید امیر جوادی- آنکه ما را درس مقاومت و صبر و اخلاص آموخت، ولی من از کودنی و کم درکی هنوز هم لنگ می زنم، و همین ما را بس که در محضر شما، مدتی بوده ایم و حرف های خود را به شما استناد می دهیم. امیرآقا، در محضر شما نشستن و درس ادب آموختن، افتخاری است ما را و این هم بی ادبی نسبت به شماست که بخواهیم برایتان چیزی بنویسم، امیرآقا، اینقدر به فکر خودتان نباشید، برای دیگران هم دعا کنید، به فکر خود بودن، کارمشکلی نیست. امیر آقا، اگر اینجا ما را فراموش کنید، مسئله ای نیست، ولی امیدوارم که روز قیامت ما را رها نکنید. امیر آقا واقعاً در اینجا که هستیم خجالت می کشم از اینکه جای خالی شهدا را پرکرده باشیم، ولی چه باید کرد، فعلا ما را ببخشید و اگر برنگشتم، سلام ما را به تمام برادرها برسانید، خصوصاً به بچه های کوچک شهدا.
۱٬۹۷۰
ویرایش