بعد از اینكه یكی از بچه ها را زیر پل حافظ ترور كردند، بر آن شدیم تا ماشین بنز را بدهیم به آقای كلاهدوز تا دیگر با پیكان رفت و آمد نكند.
یك روز رفتیم سوئیچ پیكان را برداشتیم و سوئیچ بنز را جای آن گذاشتیم تا با بنز برود. به امید آن كه با بنز می رود، عصر كمی دیرتر رفتم تا او رفته باشد. آمدم كشو را باز كردم، دیدم سوئیچ بنز را گذاشته و پیكان را برده است. وقتی كه به او می گفتیم چرا این كار را میكند ،می گفت: « استفاده از این امكانات، هزینه زیادی دارد. كه من خود را واجد این نمی دانم كه چنین هزینه ای را به گردن دولت و ملت بگذارم. این وسایل تنها باید در دست تعدادی از افراد كه پستهای كلیدی دارند باشد، آنهایی كه مسئولین درجه اول مملكتی هستند . »<ref>کتاب هالهای از نور، ص50</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص50
موضوع : اخلاقی ، تواضع
روزی برای او یک سخنرانی ترتیب داده شده بود. آمد و گفت که عنوان قائم مقام سپاه پاسداران را به کار نبریم و فقط بگوییم یک برادر پاسدار قصد سخنرانی دارد. تعجب کردم و چیزی نگفتم. بعد از سخنرانی نزد او رفتم و دلیل این مسئله را پرسیدم . در جواب گفت: « نبایستی در سپاه قطب درست کنیم . هر پاسدار و یا هر عنصر دیگری که در داخل مجموعه سپاه است، بایستی به چنان تقوا و توان فکری و اعتقادی و سیاسی دست یافته باشد که این تقوا و توانها جای عنوانها را بگیرد . »<ref>کتاب هالهای از نور، ص113</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص113
موضوع : اخلاقی ، تواضع
وقتی فهمیدند، متأثر شده بودند و یکی از آنها با گریه و زاری می گفت: «صبحها می دیدیم که این آقای پاسدار نان سنگک دستش بود و از پله ها بالا می رفت، اما هیچ وقت فکر نمی کردیم قائم مقام سپاه باشد .»
آن اواخر که ترورها زیاد شده بود، برای ایشان محافظ مسلح گذاشته بودند و صبحها ماشین می آمد دنبالش. به راننده سپرده بود که جلوی خانه نیاید و ماشین را دو کوچه پایین تر نگهدارد. از انگشت نما شدن و فخر فروشی بدش می آمد .<ref>کتاب هالهای از نور، ص128</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص128
موضوع : اخلاقی ، تواضع
در برابر حقیقت متواضع بود. در عمرم كمتر كسی را دیدم كه به اندازه او متواضع باشد .
بارها شاهد بودم كه راحت اشتباهش را قبول می كرد. در عین حال، اهل تفكر و مباحثه بود. موقع ناهار ،غذایش را می گرفت و از ناهارخوری می آمد بیرون پیش ما، تا ضمن خوردن ناهار درباره مسائل روز تبادل نظر و بحث كنیم .<ref>کتاب هالهای از نور، ص30</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص30
موضوع : اخلاقی ، تواضع
كارش را در سپاه با جارو كردن شروع كرد و همه می دانند كه چه كار كرد و به كجا رسید .
همان جا بعد از سر و سامان دادن به وضع ساختمان شروع كرد به عضوگیری و هسته اولیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بنیان گذاشت <ref>کتاب هالهای از نور، ص35</ref>.
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص35
موضوع : اخلاقی ، تواضع
هرچه اصرار كردند، نپذیرفت . در آخر هم به قائم مقامی اكتفا كرد .
برای او مهم خدمت بود؛ محل و جایگاه خدمت تفاوتی نداشت .<ref>کتاب هالهای از نور، ص47</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص47
موضوع : اخلاقی ، تواضع
یک بار برایش غذا بردم. ناراحت شد و گفت: « دیگر از این کارها نکن. من هم باید مثل سایرین در غذاخوری غذا بخورم . »
بعد از غذا همیشه ظرف غذایش را هم می شست و هرگز این کار را به دیگری واگذار نمی کرد .<ref>کتاب هالهای از نور، ص122</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص122
موضوع : اخلاقی ، تواضع
همیشه باهم در یك اتاق می نشستیم . خوشش نمی آمد كه مسئول دفترش در اتاق دیگری باشد. یك بار خواستم شكل ظاهری اتاق را طوری درست كنم كه موقعیت شغلی از ظاهر اتاق مشخص شود و مراجعه كننده بتواند تشخیص دهد كه چه كسی مسئول است و چه كسی متصدی امور دفتر. از غیبت او استفاده كردم و دكور اتاق را عوض كردم. وقتی برگشت ،از دیدن این وضعیت ناراحت شد و گفت: « این دوگانگی ها چه معنایی دارد ؟ »
بعد آستینها را بالا زد و همه چیز را به حالت اول برگرداند .<ref>کتاب هالهای از نور، ص53</ref>
شهید ی وسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص53
موضوع : اخلاقی ، تواضع
روزی در پادگان ولی عصر (عج) كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقتی كارت او را دیدند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها می كرد و همه جا معمولی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان ولی عصر (عج) متوجه نشد كه ا ی ن شخص قائم مقام سپاه پاسداران اس ت !<ref>کتاب هالهای از نور، ص57</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص57
موضوع : اخلاقی ، تواضع
به طرف صدا برگشتیم . دژبان آن قسمت بود. کلاهدوز بلافاصله برخاست وبدون آن که چیزی بگوید، از روی چمنها خارج شد. این مسئله برای من گران تمام شد. هرچه کردم سکوت کنم و چیزی نگویم ،نتوانستم، بالاخره به زبان آمدم: « شما مگر مسئول اینجا نیستید ؟ چرا اجازه می دهید که یکی از نیروهای تحت امرتان با شما این گونه برخورد کند ! »
در کمال خونسردی جواب داد: «ای پن چه حرفی است که می زنی ؟ مگر می شود حرف حق را نشنیده گرفت. اشتباه از طرف ما بود. باید کم ی انصاف داشت . <ref>کتاب هالهای از نور، ص119</ref> »
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص119
موضوع : اخلاقی ، تواضع
گفت : « هیچی »
و رفت. و این آخرین باری بود که به جبهه می رفت !<ref>کتاب هالهای از نور، ص127</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص127
موضوع : اخلاقی ، حلالیت
می گفت: «سپاه نباید فقط یك بازوی نظام پی باشد، وگرنه خطر بزرگی تهدیدش خواهد كرد و با كوچكترین وزش نسیم مخالفی ،مثل ساقه های نازك و كم استقامت، خم شده و به چپ و راست متمایل خواهند شد . »
او به حق از بنی پانگذاران اصلی سپاه بود .<ref>کتاب هالهای از نور، ص33</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص33
موضوع : اخلاقی ، دقت
روزی پیش او رفتم تا حكم مرا امضا كند. حكم را گذاشتم روی میز و خواستم از اتاق خارج شوم كه مرا صدا زد. وقتی دوباره نزد او برگشتم نگاهی به حكم انداخت و گفت: «برو سوابق افراد منفی را جستجو كن و در یك مجموعه برای استعلام خود سپاه و سایر یگانها بگذار تا حسابشان جدا باشد و خدای ناكرده نیروهای ناباب در مجموعه نهادهای انقلاب نفوذ نكند . »
علاوه بر آن، بسیار تأكید می كرد كه این كار پیگیری شود .<ref>کتاب هالهای از نور، ص68</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص68
موضوع : اخلاقی ، دقت
هیچ وقت متوجه ورود و خروج او نشدم. یک شب، اتفاقی در را باز کردم. دیدم پوتین هایش را درآورده و به دست گرفته و از پله ها بالا می رود. فهمیدم طوری رفت و آمد می کرده است تا مزاحم همسایه ها نشود .
بعدها مسئله جالب دیگر ی را هم راجع به رفت و آمد او متوجه شدم. صبحها چون زود می رفت، ماشین را تا سر کوچه خاموش هل می داد و از آنجا به بعد ماشین را روشن می کرد تا مزاحمتی برای همسایه ها ایجاد نکند .<ref>کتاب هالهای از نور، ص99</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص99
موضوع : اخلاقی ، دقت
بعد از انفجار دفتر نخست وزیری برای امدادگری به آنجا رفتیم . چون درها باز نم ی شد، در و پنجره ها را شکستیم . کسانی که سالم مانده بودند، خارج شدند. خاک و گرد و غبار چهره شان را پوشانده بود و حال منقلب ی داشتند. ولی روحیه شان بالا بود. همه حال رجایی و باهنر را می پرسیدند . کلاهدوز می گفت انفجار زیر پای رجایی صورت گرفته. بعد جریان را شرح داد. او اولین نفری بود که می گفت: « کشمیری در جلسه نبود. کمی قبل از انفجار، از جلسه خارج شد و گفت م ی رود صورت جلسه را بیاورد و دیگر برنگشت . <ref>کتاب هالهای از نور، ص72</ref> »
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص72
موضوع : اخلاقی ، دقت
دیروز رفتم نخست وزیری . ساعتها پشت در اتاق مهندس بازرگان نشستم كه یك حقوقی ، پولی برای پرسنل از ایشان بگیرم . تا مهندس بازرگان آمد بیرون، گفتم از سپاه آمده ام راجع به بودجه ای كه شورای انقلاب تصویب كرده بود. مهندس بازرگان نگاهی به من كرد و بدون اینكه چیزی بگوید رفت. خیلی ناراحت شدم. روی آمدن به سپاه را نداشتم. می دانستم منتظرید كه حقوق بگیرید . مستقیم رفتم خانه. باور كن حتی حال باز كردن بندهای پوتین را هم نداشتم. با پوتین رفتم تو آپارتمان و همان جا توی راهرو دراز كشی دم . »
كلاهدوز تنها با انجام وظیفه راضی نمی شد. دلسوز همه بچه ها بود .<ref>کتاب هالهای از نور، ص67</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص67
موضوع : اخلاقی ، دلسوزی
گفت : « از این كه آقای بنی صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم. الان زمانی نیست كه چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم . »
به غذا زیاد اهمیتی نمی داد. گاهی شبها دور هم جمع می شدیم و بیشتر وقتها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراك را لذیذ می كرد كه همه از خوردن آن لذت می بردند .<ref>کتاب هالهای از نور، ص52</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص52
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
روزی در پادگان ولی عصر (عج) كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقت ی كارت او را د ی دند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگ ی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها م ی كرد و همه جا معمول ی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان ولی عصر (عج) متوجه نشد كه این شخص قائم مقام سپاه پاسداران است !<ref>کتاب هالها ی از نور، ص57</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالها ی از نور، ص57
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
روحیه سازگاری خوبی داشت. بدون این که کسی بفهمد، یک سال در یک آپارتمان زندگی می کردم. به اتفاق آپارتمانی را اجاره کرده بودیم . یک بچه ایشان داشت و یک بچه ما. زندگی خوبی بود. یک شب خانم کلاهدوز غذا درست می کرد و یک شب خانم من. نمی خواستیم که کسی بفهمد ما آپارتمان مشترک داریم . به همین خاطر، وقتی دوستان من آمدند، آنها می رفتند بی رون و برعکس هر موقع آنها مهمان داشتند، ما می رفتیم بیرون .
دوران خوبی بود و من درسهای خوبی از او گرفتم .<ref>کتاب هالهای از نور، ص88</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص88
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
راننده می خواست دور بزند که دوباره گفت: « چه دور بزنیم و چه دور نزنیم، در تیررس آنها هستیم . »
سرانجام هرطور بود خودمان را به آبادان رساندیم .<ref>کتاب هالهای از نور، ص77</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص77
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
==پانویس==
<references />