شهید یوسف کلاهدوز بخش اول
محتویات
زندگینامه
بعد از اینكه یكی از بچه ها را زیر پل حافظ ترور كردند، بر آن شدیم تا ماشین بنز را بدهیم به آقای كلاهدوز تا دیگر با پیكان رفت و آمد نكند. یك روز رفتیم سوئیچ پیكان را برداشتیم و سوئیچ بنز را جای آن گذاشتیم تا با بنز برود. به امید آن كه با بنز می رود، عصر كمی دیرتر رفتم تا او رفته باشد. آمدم كشو را باز كردم، دیدم سوئیچ بنز را گذاشته و پیكان را برده است. وقتی كه به او می گفتیم چرا این كار را میكند ،می گفت: « استفاده از این امكانات، هزینه زیادی دارد. كه من خود را واجد این نمی دانم كه چنین هزینه ای را به گردن دولت و ملت بگذارم. این وسایل تنها باید در دست تعدادی از افراد كه پستهای كلیدی دارند باشد، آنهایی كه مسئولین درجه اول مملكتی هستند .[۱]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
روزی برای او یک سخنرانی ترتیب داده شده بود. آمد و گفت که عنوان قائم مقام سپاه پاسداران را به کار نبریم و فقط بگوییم یک برادر پاسدار قصد سخنرانی دارد. تعجب کردم و چیزی نگفتم. بعد از سخنرانی نزد او رفتم و دلیل این مسئله را پرسیدم . در جواب گفت: « نبایستی در سپاه قطب درست کنیم . هر پاسدار و یا هر عنصر دیگری که در داخل مجموعه سپاه است، بایستی به چنان تقوا و توان فکری و اعتقادی و سیاسی دست یافته باشد که این تقوا و توانها جای عنوانها را بگیرد .[۲]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
وقتی به تهران آمد، در محله یوسف آباد ساکن شد. آپارتمان چهار طبقه ای بود که در آن اقلیتهای مسیحی هم بودند. تا روز شهادت هیچ یک نمی دانستند همسایه آنها قائم مقام سپاه است .
وقتی فهمیدند، متأثر شده بودند و یکی از آنها با گریه و زاری می گفت: «صبحها می دیدیم که این آقای پاسدار نان سنگک دستش بود و از پله ها بالا می رفت، اما هیچ وقت فکر نمی کردیم قائم مقام سپاه باشد .»
آن اواخر که ترورها زیاد شده بود، برای ایشان محافظ مسلح گذاشته بودند و صبحها ماشین می آمد دنبالش. به راننده سپرده بود که جلوی خانه نیاید و ماشین را دو کوچه پایین تر نگهدارد. از انگشت نما شدن و فخر فروشی بدش می آمد .[۳]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
گاهی كه در جلسات از مسائل سیاسی صحبت می شد، از دست او عصبانی می شدم و می گفتم « یوسف، چرا فلان حرف را زدی ؟ »
با همان لهجه مشهدی و با تواضع خاصی می گفت: «بابا، ما یك ارتشی ساده بودیم، چه می فهمیم این چیزها را. تو می دونی به ما بگو . »
در برابر حقیقت متواضع بود. در عمرم كمتر كسی را دیدم كه به اندازه او متواضع باشد .
بارها شاهد بودم كه راحت اشتباهش را قبول می كرد. در عین حال، اهل تفكر و مباحثه بود. موقع ناهار ،غذایش را می گرفت و از ناهارخوری می آمد بیرون پیش ما، تا ضمن خوردن ناهار درباره مسائل روز تبادل نظر و بحث كنیم .[۴]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
آن روزها را خوب به خاطر دارم؛ اولین كسانی كه شروع به پی ریزی تشكیلات سپاه پاسداران كردند، سه نفر بودند: شهید كلاهدوز، شهید محمد منتظری و شهید نامجو. آنان درصدد تشكیل یك نیروی مردمی مطمئن و ضربتی بودند كه بتواند حامی انقلاب و اهداف آن باشد .
ساختمان جدیدی را برای استقرار تشكیلات سپاه درنظر گرفته بودند. سه چهار روز بعد از شروع كار، برای دیدن كلاهدوز به آنجا رفتم. در نظر اول او را نشناختم. جارو به دست گرفته بود و مشغول تمیز كردن اتاقهای ساختمان بود. تمام سر و رویش پوشیده از گرد و غبار و خاك آلود شده بود .
كارش را در سپاه با جارو كردن شروع كرد و همه می دانند كه چه كار كرد و به كجا رسید .
همان جا بعد از سر و سامان دادن به وضع ساختمان شروع كرد به عضوگیری و هسته اولیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بنیان گذاشت [۵].
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
در اوایل پیروزی انقلاب، در كنار سپاه پاسداران یك سپاه دیگر هم تشكیل شده بود كه مقرش در خیابان زنجان بود. كلاهدوز وقتی دید كار این دو نهاد موازی است، بلافاصله پیشنهاد كرد تا در سپاه پاسداران ادغام و از دودستگی و تفرقه جلوگیری شود .
با روحیه ای انقلابی خونش برای انقلاب می جوشید و از هیچ كاری برای پیشبرد امور دریغ نمی كرد. حتی كار به جایی رسید كه قرار شد به فرماندهی سپاه پاسداران منصوب شود ولی با فروتنی گفت: « هرچه باشد سپاه یك نیروی برخاسته از مردم و انقلاب است در حالی كه من در سابق افسر گارد بوده ام … »
هرچه اصرار كردند، نپذیرفت . در آخر هم به قائم مقامی اكتفا كرد .
برای او مهم خدمت بود؛ محل و جایگاه خدمت تفاوتی نداشت .[۶]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
یک بار برایش غذا بردم. ناراحت شد و گفت: « دیگر از این کارها نکن. من هم باید مثل سایرین در غذاخوری غذا بخورم . »
بعد از غذا همیشه ظرف غذایش را هم می شست و هرگز این کار را به دیگری واگذار نمی کرد .[۷]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
همیشه باهم در یك اتاق می نشستیم . خوشش نمی آمد كه مسئول دفترش در اتاق دیگری باشد. یك بار خواستم شكل ظاهری اتاق را طوری درست كنم كه موقعیت شغلی از ظاهر اتاق مشخص شود و مراجعه كننده بتواند تشخیص دهد كه چه كسی مسئول است و چه كسی متصدی امور دفتر. از غیبت او استفاده كردم و دكور اتاق را عوض كردم. وقتی برگشت ،از دیدن این وضعیت ناراحت شد و گفت: « این دوگانگی ها چه معنایی دارد ؟ »
بعد آستینها را بالا زد و همه چیز را به حالت اول برگرداند .[۸]
شهید ی وسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
روزی در پادگان ولی عصر(عج) كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقتی كارت او را دیدند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها می كرد و همه جا معمولی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان ولی عصر (عج) متوجه نشد كه ا ی ن شخص قائم مقام سپاه پاسداران اس ت ![۹]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
روزی برای مشورت در مورد رفع یک مشکل پیش او رفتم. وقتی متوجه شد که چه کاری دارم، گفت: « بهتر است از اتاق خارج شویم . »
به حیاط ساختمان رفتیم و روی چمنها نشستیم . هوا خوب بود. گرم صحبت بودیم که صدای آمرانه ای از پشت سر گفت: « برادرها ! از رو ی چمن بلند شوید . »
به طرف صدا برگشتیم . دژبان آن قسمت بود. کلاهدوز بلافاصله برخاست وبدون آن که چیزی بگوید، از روی چمنها خارج شد. این مسئله برای من گران تمام شد. هرچه کردم سکوت کنم و چیزی نگویم ،نتوانستم، بالاخره به زبان آمدم: « شما مگر مسئول اینجا نیستید ؟ چرا اجازه می دهید که یکی از نیروهای تحت امرتان با شما این گونه برخورد کند ! »
در کمال خونسردی جواب داد: «ای پن چه حرفی است که می زنی ؟ مگر می شود حرف حق را نشنیده گرفت. اشتباه از طرف ما بود. باید کم ی انصاف داشت .[۱۰] »
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، تواضع
صبح شنبه بود که می خواست برود برای عملیات ثامن الائمه. البته این را بعدها فهمیدم . خودش فقط گفت می روم جبهه. پنج شنبه از جبهه برگشته بود. موقعی که خواست برود، گفتم: « جدیداً خیلی جبهه می روی . وقتی هم که به تهران برمی گردی که در منزل نیستی یک سری مشکلات هست … »
حرف مرا قطع کرد و گفت: « کار سنگینی در پیش دارم و باید بروم . »
خداحافظی کرد و رفت. بعد چند قدم برگشت و گفت: « مرا حلال کن . »
جاخوردم . اولین باری بود که می گفت مرا حلال کن. گفتم: « مگر چه خبر است . »
گفت : « هیچی »
و رفت. و این آخرین باری بود که به جبهه می رفت ![۱۱]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، حلالیت
در مورد گزینش نیروهای حزب اللهی این آیه را مد نظر قرار م ی داد: « ولاتفف ما لیس لك به علم . »
هرگاه جلسه داشتیم، این آیه مباركه را می خواند و اصرار می كرد: « باید این آیه را بنویسیم و در معرض دید عموم قرار دهیم تا مسئولان و دیگران این قضیه را امری شرعی تلقی كنند و خدای ناخواسته حب و بغضها و روابط و دوستی ها جایگزین ملاكهای صحیح و صادق نشود .»
حرفش این بود كه: «در زمینه اعتقادات برادران پاسدار باید از دل و جان مایه گذاشت تا چنان پرورده شوند كه درنشیب و فرازها و لحظه های سرنوشت ساز انقلاب نقش خود را به نحو احسن ایفا كنند. با ی د با صبر و توكل انقلابی از مسئولیتهای خویش آگاه باشند .
می گفت: «سپاه نباید فقط یك بازوی نظام پی باشد، وگرنه خطر بزرگی تهدیدش خواهد كرد و با كوچكترین وزش نسیم مخالفی ،مثل ساقه های نازك و كم استقامت، خم شده و به چپ و راست متمایل خواهند شد . »
او به حق از بنی پانگذاران اصلی سپاه بود .[۱۲]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، دقت
روزی پیش او رفتم تا حكم مرا امضا كند. حكم را گذاشتم روی میز و خواستم از اتاق خارج شوم كه مرا صدا زد. وقتی دوباره نزد او برگشتم نگاهی به حكم انداخت و گفت: «برو سوابق افراد منفی را جستجو كن و در یك مجموعه برای استعلام خود سپاه و سایر یگانها بگذار تا حسابشان جدا باشد و خدای ناكرده نیروهای ناباب در مجموعه نهادهای انقلاب نفوذ نكند . »
علاوه بر آن، بسیار تأكید می كرد كه این كار پیگیری شود .[۱۳]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، دقت
ما در طبقه پایین زندگی می کردیم و آقای کلاهدوز طبقه بالا .
هیچ وقت متوجه ورود و خروج او نشدم. یک شب، اتفاقی در را باز کردم. دیدم پوتین هایش را درآورده و به دست گرفته و از پله ها بالا می رود. فهمیدم طوری رفت و آمد می کرده است تا مزاحم همسایه ها نشود .
بعدها مسئله جالب دیگر ی را هم راجع به رفت و آمد او متوجه شدم. صبحها چون زود می رفت، ماشین را تا سر کوچه خاموش هل می داد و از آنجا به بعد ماشین را روشن می کرد تا مزاحمتی برای همسایه ها ایجاد نکند .[۱۴]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، دقت
بعد از انفجار دفتر نخست وزیری برای امدادگری به آنجا رفتیم . چون درها باز نم ی شد، در و پنجره ها را شکستیم . کسانی که سالم مانده بودند، خارج شدند. خاک و گرد و غبار چهره شان را پوشانده بود و حال منقلب ی داشتند. ولی روحیه شان بالا بود. همه حال رجایی و باهنر را می پرسیدند . کلاهدوز می گفت انفجار زیر پای رجایی صورت گرفته. بعد جریان را شرح داد. او اولین نفری بود که می گفت: « کشمیری در جلسه نبود. کمی قبل از انفجار، از جلسه خارج شد و گفت م ی رود صورت جلسه را بیاورد و دیگر برنگشت .[۱۵] »
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، دقت
دیدم ناراحت است. تا مرا دید، گفت: « فهمیدی دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ »
دیروز رفتم نخست وزیری . ساعتها پشت در اتاق مهندس بازرگان نشستم كه یك حقوقی ، پولی برای پرسنل از ایشان بگیرم . تا مهندس بازرگان آمد بیرون، گفتم از سپاه آمده ام راجع به بودجه ای كه شورای انقلاب تصویب كرده بود. مهندس بازرگان نگاهی به من كرد و بدون اینكه چیزی بگوید رفت. خیلی ناراحت شدم. روی آمدن به سپاه را نداشتم. می دانستم منتظرید كه حقوق بگیرید . مستقیم رفتم خانه. باور كن حتی حال باز كردن بندهای پوتین را هم نداشتم. با پوتین رفتم تو آپارتمان و همان جا توی راهرو دراز كشی دم . »
كلاهدوز تنها با انجام وظیفه راضی نمی شد. دلسوز همه بچه ها بود .[۱۶]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، دلسوزی
یك شب منزل بنی صدر دعوت شده بودیم برای شام. راجع به برنامه های كاری و سپاه صحبت بود. كلاهدوز هم آمده بود. بعد از اینكه از آنجا خارج شدیم، دیدم ناراحت است. گفتم: « چی شده، آقای كلاهدوز ؟ »
گفت : « از این كه آقای بنی صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم. الان زمانی نیست كه چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم . »
به غذا زیاد اهمیتی نمی داد. گاهی شبها دور هم جمع می شدیم و بیشتر وقتها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراك را لذیذ می كرد كه همه از خوردن آن لذت می بردند .[۱۷]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
روزی در پادگان ولیعصر(عج) كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقت ی كارت او را د ی دند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگ ی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها م ی كرد و همه جا معمول ی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان ولی عصر(عج) متوجه نشد كه این شخص قائم مقام سپاه پاسداران است ![۱۸]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
روحیه سازگاری خوبی داشت. بدون این که کسی بفهمد، یک سال در یک آپارتمان زندگی می کردم. به اتفاق آپارتمانی را اجاره کرده بودیم . یک بچه ایشان داشت و یک بچه ما. زندگی خوبی بود. یک شب خانم کلاهدوز غذا درست می کرد و یک شب خانم من. نمی خواستیم که کسی بفهمد ما آپارتمان مشترک داریم . به همین خاطر، وقتی دوستان من آمدند، آنها می رفتند بی رون و برعکس هر موقع آنها مهمان داشتند، ما می رفتیم بیرون .
دوران خوبی بود و من درسهای خوبی از او گرفتم .[۱۹]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
ها چه معنا یی دارد ؟ »
یک روز راهی آبادان بودیم . نرسیده به پلی که بعد از اندیمشک قرار دارد، در پایگاه ژاندارمری جلوی ما را گرفتند. گفتند از ینجا به بعد ممنوع است. بعد از کلنجار رفتن، کلاهدوز گفت: « من تعهد می دهم و با مسئولیت خودمان جلو می رویم . »
در دفتر ژاندارمری چیزی نوشت و از آنجا گذشتیم . برای مخفی ماندن از دید دشمن، با چراغ خاموش حرکت می کردیم و چون هوا تاریک بود، ی ک نفر روی کاپوت نشسته بود و راننده را هدایت می کرد .
وقتی هوا روشنتر شد، از دور عراقی ها را دیدیم که با خمپاره شصت می خواستند ما را بزنند. خیلی نزدیک بودیم . راننده که ترسیده بود، با تمام سرعت پیش می رفت و چون بر اثر گلوله توپ و خمپاره، جاده پر از چاله و گودال بود، ماشین گاه به شدت بالا و پایین می پرید، طوری که سرها یمان به سقف می خورد .
در همین حین، کلاهدوز با خونسردی به راننده گفت: « چه خبرته ؟ اگر آنها ما را نکشند، تو می کشی . »
راننده می خواست دور بزند که دوباره گفت: « چه دور بزنیم و چه دور نزنیم، در تیررس آنها هستیم . »
سرانجام هرطور بود خودمان را به آبادان رساندیم .[۲۰]
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
وقتی فهمیدیم به شهادت رسیده، بلافاصله شورای عالی سپاه تشکیل جلسه داد. در آن جلسه مطرح شد که چگونه خبر شهادت را به خانواده اش برسانیم . به من و آقای جزایری مأموریت داده شد که به منزل شهید برویم و سعی کنیم آرام آرام آنها را مطلع کنیم .
آقای جزایری مسئول روابط عمومی سپاه بود. با هم قرار گذاشتیم که اولاً برخودمان مسلط باشیم و ثانیاً آرام آرام آنها را مطلع کنیم . ولی قضیه برعکس شد. وقتی رفتیم و وارد منزل شدیم، همسر ایشان وارد اتاق شد. منتظر بودیم که گریه و زاری کند، ولی خودم ناگهان بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. همسر ایشان با وقار غیرقابل وصف و آرامش ملکوتی که در صدایش بود، به ما تسلی داد و گفت: « یوسف به آرزویش رسید . ما از قبل خودمان را برای شهادتش آماده کرده بودیم.»
شهید یوسف کلاهدوز[۲۱]
موضوع : اخلاقی ، صبر
حصر آبادان شکسته شد و غنایم و اسرای زیادی به دست نیروهای اسلام افتاد. کلاهدوز در آن روزها مسایل را در منطقه از نزدیک پیگیری می کرد و برای ارائه گزارش به شورای عالی دفاع به تهران می آمد .
یک شب قبل از عزیمت به تهران، حدود ساعت دوازده نیمه شب با تلفن زنگ زد. از خواب بیدار شدم. وجودش سراپا شور و اشتیاق بود. گفت: « به همه برادران سپاه اسلام سلام برسان و بگو که ما دستهای غیبی خداوند را بر بالای سر رزمندگان دیدیم و فتح الهی را از نزدیک شاهد بودیم. بگو که این پیروزی را خدا به واسطه همان نماز شبها و توسلها نصیبمان کرد. بگو پارسای ان شب باشند و شیران روز، بگو اینها همه اش نت ی جه تقوا و توکل و تلاش صادقانه بود. مبادا دچار غرور شوید، ارتباط خودتان را با خدای سبحان قوی کنید … »
بعد تعریف کرد که چطور دو نفر از آر.پی .جی زنها در یک عملیات افتخاری به قلب یک ستون از تانکهای دشمن زده بودند و آنها آنقدر وحشت زده بودند که همگی خود را تسلیم کردند .
صدا یی هنوز در گوشم می پیچد که پشت سر هم تأکید می کرد، مبادا دچار غرور بشوید ! مبادا دچار غرور بشوید ! …
شهید یوسف کلاهدوز[۲۲]
موضوع : اخلاقی ، غرور
قبل از عملیات ثامن الائمه (ع) بود. بعد از بحثهایی که در شورا ی عالی دفاع صورت گرفت، کلاهدوز و شهید نامجو مأمور شدند تا سریعاً در منطقه حضور یابند و علت کندی عملیات را جستجو کنند .
آنجا وقتی دیده بودند که برادران سپاه و ارتش از مشکلات و کمبودها گله مند هستند و مرتب از نارسایی ها شکایت می کنند، یک دفعه خروشیده و نهیب زده بودند که: « شما توکلتان را از دست داده اید ! این حرفها یعنی چه ؟ از چه می ترسید . طلسم صدام باید شکسته شود ولو این که شهید و زخمی زیاد بدهیم . این طلسم با توکل باید شکسته شود . »
نهیب ایشان چنان شوری در میان نیروها ایجاد کرده بود که یک عده حتی استغفار کردند. وقتی هم عملیات با پیروزی و موفقیت به پایان رسید، اهمیت شهامت و قاطعیت او در آن روز هرچه بیشتر مشخص شد .
شهید یوسف کلاهدوز[۲۳]
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
وقتی درباره عملیات با بی میلی تعدادی از فرماندهان مواجه شد، خطاب به آنها گفته بود: «شاید به خاطر تعداد شهدایی که ممکن است بدهیم، در انجام این عملی پات تردید دارید . ولی از کجا معلوم همین جور هم در جبهه ها اینقدر شهید ندهیم ؟!حالا که حضرت امام (ره) فرموده و حالا که ما زنده ایم، مکلف به اجرای فرمانیم . هشت ماه به خاطر کارشکنی های بنی صدر دست روی دست گذاشتیم ولی حالا دیگر بهانه ای وجود ندارد و هپچ عذری پذیرفته نیست . شاید هم به توانمندی رزمنده ها شک دارید ؟ کافی است دو روز به من فرصت بدهید تا قدرت آنها را در عمل به همه نشان بدهم . »
بعدها دیدیم که این حرفها ادعا نبود. چیزهایی که کلاهدوز می گفت، در عمل ثابت شد. واقعی تها یی بودند که او به خاطر شناختش از قدرت رزمی نیروها لمس کرده بود. حتی تعداد اسرایی که در این عملیات گرفتیم، تقریباً همانی بود که او حدس زده بود. طرح و نقشه اش براساس پیشرفته ترین تاکتیکهای علمی و نظامی بود و لیاقت نظامی و فرماندهی خود را در عملیات ثامن الائمه(ع) به خوبی نشان داد .
شهید یوسف کلاهدوز[۲۴]
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
سرلشکر فلاح ی و کلاهدوز در جلسه با هم بحث می کردند. سرلشکر فلاحی می گفت: « ما امکانات نداریم . می خواهی این همه آدم بی گناه را بیخود به کشتن بدهی ؟ آن هم بدون هیچ نتیجه ای ! »
کلاهدوز گفت: « من همه مسئولیتش را قبول می کنم. شما فقط اجازه بدهید تا طرح شکست حصر آبادان را مطرح کنم . »
سرلشکر فلاحی هنوز اصرار می کرد که اینی ک عملیات انتحاری است و هیچ نتیجه ای ندارد جز کشته شدن تعداد زیادی نیرو . هیچ کس طرفدار کلاهدوز نبود؛ ولی او گفت: «تمام مسئولیت آن را به عهده می گیرم . شما فقط قول همکاری بدهید . »
او با سماجت طرح خود را به کرسی نشاند و نتیجه اش در عمل موفقیت آمیز بود .
شهید یوسف کلاهدوز[۲۵]
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
پانویس
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص50
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص113
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص128
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص30
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص35
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص47
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص122
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص53
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص57
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص119
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص127
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص33
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص68
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص99
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص72
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص67
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص52
- ↑ کتاب هالها ی از نور، ص57
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص88
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص77
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص129
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص75
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص74
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص78
- ↑ کتاب هالها ی از نور، ص82
منابع
- کتاب هاله ای از نور، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، معاونت امور مطبوعاتی و تبلیغاتی، کنگره بزرگداشت سرداران شهید سپاه و سی و شش هزار شهید استان تهران، کمیته انتشارات
- نرم افزار نشانه،نشر: مطاف عشق