ویرایشها
==زندگینامه== چه قبل و چه بعد از [[انقلاب ]] با مرخصی بیگانه بود. در شبانه روز دوبار او را می دیدم : یکی صبح زود که صبحانه می خورد و لباسهایش را می پوشید و یکی آخر شب که همه خواب بودند و من با سر و صدای او بیدار می شدم. آنقدر خسته بود که بلافاصله می خوابید؛ وقتی نداشت بنشیند و برای ما تعریف کند. حتی وقتی خواهرش گلایه کرد که ما نباید بدانیم برادرمان چکاره است ؟در جواب خیلی ساده گفت :« برادرت سرباز است، همین . »
هر وقت از کارش می پرسیدیم، جوابهای دو پهلو می داد. حرف پسرش هیچ وقت از یادم نمی رود که روز شهادت پدرش بغض کرده بود و می گفت: «ما دیگر پدرمان را نخواهیم دید، همان طور که قبلاً نمی دیدیم . »
تا ساعت دوازده شب ما بیدار بودیم، نیامده بود. خانمش می گفت: « گاهی دو یا سه شب به خانه نمی آید . اگر فرصت کند و دو سه ساعت بیاید، همانجا پشت در از زور خستگی با پوتین و لباس می خوابد و صبح هم پا می شود و می رود سرکار . »
[[شهید یوسف کلاهدوز]]
<ref>کتاب هالهای از نور، ص100</ref>
شهریور سال 1360 بود که آخرین بار او را دیدم . عازم مکه بودم. رفتم تهران برای سفر. گفتم: «خوب است شما هم با پرواز آخر بیایید که در روز اعمال آنجا باشید .»
با حالتی از تعجب گفت: «آنجا خانه خداست، ولی اگر شهید شوم، مستقیم می روم پیش خدا. شما دعا کنید که من زودتر [[شهید ]] بشوم . »
شهید یوسف کلاهدوز
قبل از [[عملیات ثامن الائمه (ع) ]] بود. بعد از بحثهایی که در شورای عالی دفاع صورت گرفت، کلاهدوز و [[شهید نامجو ]] مأمور شدند تا سریعاً در منطقه حضور یابند و علت کندی عملیات را جستجو کنند .
آنجا وقتی دیده بودند که برادران [[سپاه ]] و [[ارتش ]] از مشکلات و کمبودها گله مند هستند و مرتب از نارسایی ها شکایت می کنند، یک دفعه خروشیده و نهیب زده بودند که: « شما توکلتان را از دست داده اید ! این حرفها یعنی چه ؟ از چه می ترسید . طلسم صدام باید شکسته شود ولو اینکه شهید و زخمی زیاد بدهیم . این طلسم با توکل باید شکسته شود . »
نهیب ایشان چنان شوری در میان نیروها ایجاد کرده بود که یک عده حتی استغفار کردند. وقتی هم عملیات با پیروزی و موفقیت به پایان رسید، اهمیت شهامت و قاطعیت او در آن روز هرچه بیشتر مشخص شد .
[[حصر آبادان ]] شکسته شد و غنایم و اسرای زیادی به دست نیروهای اسلام افتاد. کلاهدوز در آن روزها مسایل را در منطقه از نزدیک پیگیری می کرد و برای ارائه گزارش به شورای عالی دفاع به تهران می آمد .
یک شب قبل از عزیمت به تهران، حدود ساعت دوازده نیمه شب با تلفن زنگ زد. از خواب بیدار شدم. وجودش سراپا شور و اشتیاق بود. گفت: « به همه برادران سپاه اسلام سلام برسان و بگو که ما دستهای غیبی خداوند را بر بالای سر [[رزمندگان ]] دیدیم و فتح الهی را از نزدیک شاهد بودیم. بگو که این پیروزی را خدا به واسطه همان نماز شبها و توسلها نصیبمان کرد. بگو پارسایان شب باشند و شیران روز، بگو اینها همه اش نتیجه تقوا و توکل و تلاش صادقانه بود. مبادا دچار غرور شوید، ارتباط خودتان را با خدای سبحان قوی کنید … »
بعد تعریف کرد که چطور دو نفر از آر.پی .جی زنها در یک عملیات افتخاری به قلب یک ستون از تانکهای دشمن زده بودند و آنها آنقدر وحشت زده بودند که همگی خود را تسلیم کردند .
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص75</ref>
موضوع : اعتقادی ، توکل
روزی در [[پادگان ولی عصر (عج) ]] كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقتی كارت او را دیدند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها می كرد و همه جا معمولی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان ول ی عصر (عج) متوجه نشد كه ا ی ن شخص قائم مقام [[سپاه پاسداران ]] است !
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص57</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
هیچ وقت نشنیدم در منزل صحبت از کارش بکند. شاید باورش مشکل باشد، وقتی شهید شد، حتی نمی دانستم چه سمتی داشته است. وقتی هم برای ثبت نام بچه ها به مدرسه رفته بودم و از شغلش پرسیده بودند، گفته بود. « پاسدار ! »
تازه بعد از شهادتش بود که فهمیدیم قائم مقام [[سپاه پاسداران ]] بوده است .
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص87</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص90</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص119</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
یک شب در ستاد مرکزی [[سپاه ]] نگهبان بودم. رفتم به ساختمانها سرکشی کنم. به نمازخانه رسیدم . دیدم در کنجی خلوت و تاریک کسی دستهایش به طرف آسمان بلند است و شانه هایش از گریه می لرزد. کنجکاو شدم ببینم چه کسی است. جلو رفتم. دیدم کلاهدوز است که غرق در راز و نیاز با معبود خود است .
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص98</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
چند شب قبل از [[عملیات ثامن الائمه (ع) ]] از جایی برگشتیم و خوابیدیم . نیمه های شب متوجه شدم که برخاست و به نماز شب ایستاد . حالت روحانی او که در آن شب در مقابل خدا داشت و راز و نیازی که می کرد، برایم شگفت آور بود. فردای آن شب پرسیدم : «چند وقت است نماز شب می خوانی ؟ »
جواب این سئوال را نداد ولی گفت: « ما خیلی بدهکاری به خدا داریم، مگر این که این نماز شبها آنها را کم کند. تازه مگر ما چقدر زنده می مانیم که این مدت را هم در حال خواب باشیم ؟ »
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص111</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص103</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
یک شب با عده ای از فرماندهان [[سپاه ]] به جایی رفته بودیم . برادر محسن رضایی بود و [[شهید کلاهدوز ]] و سیف اللهی و چند نفر دیگر . وقتی رسیدیم تهران، دیر وقت بود. قرار شد برویم خانه یکی و صبح برویم سپاه. نزدیکترین خانه، منزل ما بود .
چون نیمه شب بود، خسته بودیم و خوابیدیم . ساعت دو بعد از نیمه شب از خواب بیدار شدم دیدم صدای ضجه می آید . صدا آرام و ملایم بود. بلند شدم نگاه کردم کلاهدوز در گوشه حیاط مشغول نماز شب و ذکر و مناجات بود. آن شب واقعاً غبطه خوردم. با حالی متحول به درگاه خدا مناجات می کرد .
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص109</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص114</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص106</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص112</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
روزی برای او یک سخنرانی ترتیب داده شده بود. آمد و گفت که عنوان قائم مقام [[سپاه پاسداران ]] را به کار نبریم و فقط بگوییم یک برادر پاسدار قصد سخنرانی دارد. تعجب کردم و چیزی نگفتم. بعد از سخنرانی نزد او رفتم و دلیل این مسئله را پرسیدم . در جواب گفت: « نبایستی در سپاه قطب درست کنیم . هر پاسدار و یا هر عنصر دیگری که در داخل مجموعه سپاه است، بایستی به چنان تقوا و توان فکری و اعتقادی و سیاسی دست یپافته باشد که این تقوا و توانها جای عنوانها را بگیرد . »
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص113</ref>
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
وقتی درباره عملیات با بی میلی تعدادی از فرماندهان مواجه شد، خطاب به آنها گفته بود: «شاید به خاطر تعداد شهدایی که ممکن است بدهیم، در انجام این عملیات تردید دارید . ولی از کجا معلوم همین جور هم در جبهه ها این قدر شهید ندهیم ؟!حالا که حضرت امام (ره) فرموده و حالا که ما زنده ایم، مکلف به اجرای فرمانیم . هشت ماه به خاطر کارشکنی های بنی صدر دست روی دست گذاشتیم ولی حالا دیگر بهانه ای وجود ندارد و هیچ عذری پذیرفته نیست . شاید هم به توانمندی رزمنده ها شک دارید ؟ کافی است دو روز به من فرصت بدهید تا قدرت آنها را در عمل به همه نشان بدهم . »
بعدها دیدیم که این حرفها ادعا نبود. چیزهایی که کلاهدوز می گفت، در عمل ثابت شد. واقعیت هایی بودند که او به خاطر شناختش از قدرت رزمی نیروها لمس کرده بود. حتی تعداد اسرایی که در این عملیات گرفتیم، تقریباً همانی بود که او حدس زده بود. طرح و نقشه اش براساس پیشرفته ترین تاکتیکهای علمی و نظامی بود و لیاقت نظامی و فرماندهی خود را در [[عملیات ثامن الائمه (ع) ]] به خوبی نشان داد .
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص78</ref>
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص59</ref>
موضوع : اخلاقی ، تلاش
شهید یوسف کلاهدوز
<ref>کتاب هالهای از نور، ص66</ref>
موضوع : اخلاقی ، تلاش
وقتی که طرح [[عملیات ثامن الائمه ]] در آبادان مطرح شد، کلاهدوز، قائم مقام سپاه، در تمام اوقات شبانه روز روی آن کار می کرد. او را گاهی در تهران فقط سر نماز می دیدیم و باز فردا صبح با هواپیما به طرف جنوب پرواز می کرد تا روی طرح عملیات کار کند .
وقتی عملیات موفق از آب درآمد، تلفنی با من تماس گرفت. خوشحال بود، می گفت بیشتر از 1500 نفر از نیروهای دشمن اسیر شده اند و سفارش می کرد در ستاد مرکزی [[سپاه ]] برادران جمع شوند و مراسم دعا برگزار کنند .
شهید یوسف کلاهدوز
<ref> کتاب هاله ای از نور، ص79</ref>