ویرایشها
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 96
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف
ایستاده بود کنار در حرم و به وضوخانه اشاره می کرد.
تازه رسیده بودیم دمشق و دلمان می خواست یک زیارت با حال بکنیم، ولی وقت اذان بود.
شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش می گفتی، می خندید. از دفتر امام خواستندش. نگران بود. می گفت: تو این اوضاع کردستان، چه طوری ول کنم و برم ؟ بالاخره رفت.
ـ باورم نمی شد برم خدمت امام. امام پرسیدند احمد، به شمامی گویند منافق هستی ؟ گفتم بله، این حرف ها رو می زنن. سرم راانداختم پایین. امام گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.
راه می رفت و می گفت: از امام تأییدیه گرفتم.
از خانه ی امام آمد بیرون. با غیظ نگاهی به عصا کرد و محکم زدش زمین. بلند گفت: به خدا دیگه عصا دست نمی گیرم.
جواب داده بود زخمی شده.
امام روی پایش دست کشیده بود.
ـ نه.
چشم هایش سرخ شده بود.
ـ کدوم پاسدار؟
ـ آهان ! ندیدیش. اومد بالای سرم گفت: فردا روز موعوده. انتظارتموم شد.
همه دور هم نشسته بودیم. اصغر برگشت گفت: احمد، تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می کنی، ها؟
احمد سرش را پایین انداخت، لب خند زد و گفت: ای. . . تو همین مایه ها.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 48
موضوع : اخلاقی ، تواضع
یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان. توی ایست بازرسی هیچ کس نبود.
هر چه سر و صدا کردیم، کسی پیدایش نشد. رفتم سنگرفرماندهیشان. فرمانده آمد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم حاج احمد داره می آد. خودش رسید. یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر.
دست طرف را گرفت کشید کناری.
گوش ایستادم.
رو کرد به یکی از بچه ها.
ـ برو سلاحشو بگیر.
ـ اگه حضرت علی ما رو سفارش به نظم کرده، فقط برای شما که نیست، برای من هم هست، چون من فرمانده تیپم. اگه با فرمانده گردانتون این طوری برخورد کردم، به خاطر ناواردیش نبوده ؛ به خاطراین بوده که اون باید بیش تر احساس مسئولیت کنه.
مرتب، بی سر و صدا، سریع ؛ همه خیز رفتند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 59