ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید منصورستاری

۹۱ بایت حذف‌شده، ‏۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۴
== خاطرات ==
=== *سال‌های سخت ===
سال‌هایی که به مدرسه می‌رفتم سالهای سخت و پر رنجی بود. آن سرمای طاقت فرسا را که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد هرگز از یاد نمی‌برم. کرختی و سنگینی دست‌ها و پاهایم ر ا که در بوران برف به سیاهی می گرائید و لبهای ترک خورده از سرما را که همیشه دردناک و متورم بودند هیچگاه فراموش نخواهم کرد. یادم هست که یک روز که به قصد مدرسه از خانه خارج شدم کولاک شدیدی از برف، منطقه را فرا گرفته بود. پدر من از دنیا رفته بود و وضعیت مالی خوبی نداشتیم. هیچ‌وقت نمی‌توانستیم آنقدر پول خرج کنیم که کفش بخریم. همیشه کتانی پارچه‌ای به پا می‌کردیم حتی در روزهای سرد زمستان.
کتانی در برف خیس می‌شد و به پاهای ما می‌چسبید و سرما تا عمق جانمان نفوذ می‌کرد اما چاره‌ای جز تحمل آن نداشتیم. آن روز را خوب به خاطر دارم در راه مدرسه باید از یک تنگه که به دره‌ای عمیق مشرف بود رد می‌شدم. با احتیاط بسیار در حالیکه چشمانم به خوبی نمی‌دید از کناره دیوار به جلو رفتم که ناگهان باد شدیدی در تنگه پیچید و مرا چون تکه کاغذی بلند کرد و به قعر دره پرتاب نمود. در برف‌ها فرو رفته بودم و تمام بدنم سنگین و بی حس بود، ناگهان احساس کردم که دارم از هوش می‌روم، خطری بزرگ تهدیدم می‌کرد با تمام توان سعی کردم از جایم بلند شوم و به سختی بسیار، پس از چند بار سقوط، از دره بیرون آمدم. با مشقت زیاد از تنگه بیرون آمدم وخودم را به خانه‌ای رساندم. با آخرین قوایی که برایم باقی مانده بود به در کوبیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. به هوش که آمدم در اتاقی گرم بودم، آن‌ها مرا نجات داده بودند. ناخن‌های پاهایم سیاه شد و افتاد اما خداوند زندگی دوباره‌ای به من بخشیده بود. تصمیم گرفتم که از این فرصت دوباره بهترین استفاده را ببرم.<ref name="sobh" /> - راوی: خودشهید
 === *دل‌های ما با شماست ===
سال 1357 بود و منصور با درجه [[سروانی]] مشغول به خدمتی کوچک در تهران بود و دلی بزرگ که به آینده می‌اندیشید. آن روزها تهران و اکثر شهرهای ایران صحنه زد و خورد مردم و نیروهای نظامی بود. از قم به تهران آمدم تا او را ببینم. چهره‌ای درهم و متفکر داشت. ایشان را از جریانات و اتفاقاتی که در قم می‌گذشت مطلع کردم. غمی عمیق درچهره‌اش نشست و اندیشه‌ای بزرگ ذهنش را به تلاطم واداشت. او هم مرا از آنچه در نیروی هوایی می‌گذشت مطلع کرد. وقت خداحافظی که رسید با حالت عجیبی گفت: «تعدادی از پرسنل پدافند نیروی هوایی که فعالیت‌های انقلابی دارند می‌خواهند بدانند در این موقعیت حساس تکلیفشان چیست؟ در ارتش بمانند یا آن را ترک کنند و به صف مردم بپیوندند.» او از من خواست تا این موضوع را از نماینده امام سؤال کنم. به قم که رسیدم نزد نماینده امام (آیت الله محمد یزدی) رفتم و مسأله را طرح کردم. ایشان فرمودند: «در ارتش بمانند ولی برای انقلاب کار کنند، ما نمی‌خواهیم به ترکیب ارتش دست بخورد.» گفتم: «من نمی‌توانم مطلب را شفاهی بگویم لطفاً مکتوب بفرمائید.» ایشان هم نامه‌ای نوشتند و آن را داخل پاکتی قرار دادند و گفتند: «از قول من به این افسران شجاع سلام برسانید.» منصور که نامه را خواند چهره‌اش از هم گشوده شد. آن اندوه قبل دیگر در او موج نمی‌زد. رو به من کرد و گفت: «سلام ما را به حاج‌آقا برسانید و بگویید اکثر پرسنل نیروی هوایی دلهایشان با شماست و اگر موقعیتی به دست آورند برای پیروزی انقلاب با طاغوت خواهند جنگید.» یک ماه بعد در 21 بهمن ماه 1357 این وعده به حقیقت پیوست و نیروی هوایی به صف انقلاب مردم ملحق شد.<ref name="sobh" />
=== *بالاترین نشان ===
برای شرکت در مراسم سالروز استقلال [[کشور پاکستان|پاکستان]]، همراه شهید ستاری به آن کشور سفر کردیم، در کنار این مراسم، برنامه‌هایی را برای هیئت ایرانی تدارک دیدند، تا از مراکز نظامی آن کشور بازدید کنند. یکی از مراکز که برای بازدید در نظر گرفته شده بود، مرکز سیستم ارتباطات راداری بود. این سیستم به وسیله مهندسین [[کشور آمریکا|آمریکا]]یی تهیه شده بود، و طرز کار آن اینگونه به نظر می‌رسید که در یک اتاق اصلی، اطلاعات همه رادارهای موجود در کشور دریافت می‌شد. فرمانده نیروی هوایی پاکستان، (ژنرال حکیم) مشغول ارائه اطلاعاتی کلی درباره روش کار آن سیستم بود، که تیمسار سؤالاتی را پیرامون نحوه عملکرد سیستم و مسائل فنی هواپیما پرسید سؤالات کاملاً تخصصی بود. پس از پایان بازدید ژنرال حکیم به خانم بی نظیر بوتو گفت: «فرماندهان نیروی هوایی زیادی را ملاقات کرده‌ام، ولی تا این لحظه فرماندهی را به دانایی، دانشمندی، و با هوشی تیمسار ستاری که درمسائل غیر از تخصص خود تبحر داشته باشد، ندیده‌ام. روز بعد «غلام اسحاق خان» رئیس جمهوری مراسمی را جهت تجلیل از تیمسار ستاری تدارک دید. در آن مراسم بود که بالاترین نشان نظامی پاکستان توسط رئیس جمهوری آن کشور به تیمسار اعطا شد. <ref name="sobh" /> - راوی: تیمسار ایرج عصاره
=== *جانباز بی ریا ===
سال 1370 برای تیمسار ستاری کسالتی پیش آمد، که در بیمارستان بستری شد، با شنیدن این خبر برای دیدارشان به بیمارستان رفتم، پرستار برای تزریق آمپول به اتاق آمد و گفت: «انشاء الله تیمسار خوب خواهند شد و از این تزریق‌های پی در پی و بوی الکل راحت می‌شوند. تیمسار خندید و گفت: «نگران نباش! شامة من سال‌هاست که از استشمام هر بویی معذور است». من با وجود اینکه ارتباط بسیاری با او داشتم، از موضوع بی خبر بودم با تعجب پرسیدم: «تیمسار! تا آنجا که من به یاد دارم، حس بویایی شما خوب کار می‌کرد؟ تیمسار پاسخ داد: «بله، تا عملیات خیبر». تازه به خاطر آوردم که ستاری جانشین فرمانده قرارگاه رعد بود، و بر اثر شیمیایی شدن در عملیات خیبر، حس بویایی خود را از دست داده است.<ref name="sobh" /> - راوی: سرهنگ رشیدقشقایی
=== *[[شهادت]] ===
قرار بود تعدادی از هواپیماها در پایگاه اصفهان تعمیر و مجدداً راه اندازی شوند. پس از چند جلسه و قرار کاری [[هواپیما]]ی تیمسار ستاری و همراهانش به مقصد اصفهان حرکت کرد. ساعتی بعد تیمسار میرعشق‌الله فرمانده پایگاه هوایی اصفهان در فرودگاه به استقبال فرماندهان بلندپایه این [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آمد. بعد از استراحت کوتاهی برنامه بازدید از انبار قطعات آغاز شد.
=== *آرزویی که به حقیقت پیوست ===
من با شهید ستّاری در دانشکدة افسری تحصیل می‌کردم. با وجود این‌که ایشان یک سال از من جلوتر بودند، اما رابطة نزدیک و خوبی با هم داشتیم.
=== *چند ماه حقوق دست نخورده ===
عملیات بزرگ [[عملیات والفجر 8|والفجر هشت]] که به آزادسازی [[فاو]] منجر شد، در شرف تکوین بود. بنده و جناب [[سرگرد]] «غلامی» مجری طرحی شدیم که اجرای آن 124 روز به طول انجامید. این طرح توسط جناب ستّاری، فرمانده پدافند منطقه، به آقای [[حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر هاشمی رفسنجانی|هاشمی رفسنجانی]] ،فرمانده وقت [[قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا|قرارگاه خاتم الانبیا]]، پیشنهاد شده بود و ایشان دستور اجرای آن را صادر کرده بودند. ما برای اجرای طرح، شبانه روز در منطقه بودیم و هیچ خبری از خانواده نداشتیم. پس از این مدّت، وقتی که به خانه برگشتیم، متوجّه شدم خداوند فرزندی را که در انتظارش بودم، به من عنایت فرموده. از این بابت خدا را شکر گفتم که در غیاب من، خانواده‌ام دچار مشکل خاصّی نشده‌اند، ولی می‌دانستم در این مدبت، سختی‌های زیادی کشیده‌اند. از همسرم تشکّر کردم و گفتم: «همین امروز می‌روم و حقوقم را می‌گیرم. إن شاء الله مشکلات برطرف خواهد شد.»
=== *خودکفایی آرزوی او بود ===
[[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های «اچ-43»، مدّت پانزده سال بود که از ردة پروازی کنار گذاشته شده بودند. تیمسار ستّاری کار تعمیر و بازسازی آن‌ها را به جمعی از متخصّصان یکی از یگان‌های [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] سپردند و آن‌ها پس از تشکیل چند جلسه، به‌اتّفاق اعلام کردند که قطعات حسّاس [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها، به علّت نگه‌داری در انبارهای روباز و تأثیر عوامل جوّی برآن‌ها، زنگ‌زده و فرسوده شده‌اند و به هیچ‌وجه قابلیت بازسازی ندارند.
=== *آرزوی 33 ساله ===
[[دانشکدة خلبانی]] که از 33 سال پیش در [[جمهوری اسلامی ایران|ایران]] تأسیس شده بود، دانشجویان را با مدرک دیپلم پذیرش می‌کرد و بعد از یک دوره آموزش کوتاه مدّت، آن‌ها را برای آموزش با [[هواپیما]]ی جت به خارج از کشور اعزام می‌کرد. تیمسار ستّاری، یک روز مرا احضار کردند و گفتند: «من نمی‌خواهم این‌گونه باشد. ما باید تمام مراحل آموزش را در ایران داشته باشیم؛ یعنی از زمانی که دانشجو پذیرش می‌شود تا زمانی که وینگ (نشان) خلبانی می‌گیرد، باید در داخل کشور آموزش ببیند.»
=== *اگرهشتاد بار هم پاسخ منفی بدهم.... ===
تیمسار ستّاری در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بررسی همه‌جانبه‌ای نسبت به بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33» انجام دادند و سرانجام، روزی در شعبة موتور جت به سراغ بنده آمدند. ایشان،موضوع بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33» را مطرح کردند و از من خواستند که مسئولیت این کار را به عهده بگیرم. [[هواپیما]]ها دوازده سال در شرایط بد جوّی قرارداشتند و تقریباً فرسوده شده بودند.
=== *تو هم مثل همه ===
با برادر شهید ستاری (ناصر) دوست بودم. ایشان مغازه‌دار بود و من گاهی به ایشان سر می‌زدم. روزی که برای دیدنش به مغازه رفته بودم، برادرزادة شهید ستاری (مسعود) نیز جلوی مغازه پدرش ایستاده بود. او به تازگی لیسانس گرفته بود و قرار بود سربازی برود. پس از این‌که کمی با هم صحبت کردیم، گفت: «دوست دارم در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] خدمت کنم؛ می‌توانی برایم کاری بکنی؟»
=== *شام سربازی ===
استخر سرپوشیدة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در حال ساخت بود و کار تا دیروقت ادامه داشت. غروب بود که تیمسار ستّاری به محل آمدند. غذایی که برای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان آورده بودند، سرد شده بود و مقداری گرد و خاک نیز روی آن نشسته بود. ایشان بسیار ناراحت شدند، ولی به روی خودشان نیاوردند. به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «کار را تعطیل کنید؛ می‌خواهیم شام بخوریم.»
=== *یک نوع غذا ===
منصور با توجه به گرفتاری‌های کاری که داشت، خیلی کم به منزل ما می‌آمد؛ ولی هر وقت می‌دانستم که او قرار است بیاید، از شدّت علاقه‌ای که به او داشتم، به هر نحوی که شده بود، چند نوع غذا برایش درست می‌کردم. پس از این‌که سفره می‌انداختم، او فقط از یک نوع غذا می‌خورد و به بقیه اصلاً دست نمی‌زد. در این مورد، تعارف‌های من هم بی اثر بود. بعدها متوجّه شدم که او می‌خواسته با عملش به من بفهماند همان یک نوع غذا در سفره کافی است.<ref>[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 175</ref>
۵٬۰۸۰
ویرایش