ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد پدر دره‌گرگی

۲۲ بایت حذف‌شده، ‏۳۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۰
/* خاطرات */
==خاطرات==
* یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا گفت:پول! گفت:نمی‌دم. رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:می‌دم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلویش گفت این هم طلب شما. گریه‌اش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.
* رفته بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی می‌کنیم بیایید یکی بشیم. گفته بودند تصمیم با بالادستی‌هاست. باید با اونا صحبت کنی. شرط هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟‌ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیم.
*هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خاله‌اش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایه‌ها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمی‌آید می‌گفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.
بچه ها را برای نماز صبح بلند می کرد. این بیت را می خواند:
«ای لالۀ خوابیده چو نرگس نگران خیز از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز»
می گفت: «اگر آیه آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.»
آمد بالای سرم گفت «مگر آیه رو نخوندی؟» گفتم: چرا؟!
گفت: «پس چرا دیر بلند شدی؟» درست موقع اذان بود. گفتم: نیت کرده بودم سر اذان بیدار بشم که شدم.
خندید. گفت: «مرد مؤمن، این رو گفتم برای نماز شب بلند شین!» گفتم: حاجی ما خوابمون سنگینه. اگر بخواهیم برای نماز شب بلند بشیم، باید کل سوره کهف رو بخونیم، نه آیه آخرش رو!<ref>
۳۳۲
ویرایش