ویرایشها
متن کامل خاطره
ما در حدود دو ماه بود که خط مقدم جبهه بودیم. یک روز در حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که متوجه شدیم هواپیماهای عراقی برای بمباران منطقه حمله کردند. ما برای در امان ماندن از بمباران به سنگرها پناه بردیم. برای ما باعث تعجب بود که چرا امروز هواپیماهای عراقی حمله کردند. با دوربین لحظه ای پشت خط را دیدم تانکهای عراقی دارند به سمت ما حرکت می کنند. عباسعلی با یک آرپی جی به سمت تانکهای عراقی رفت اما بخاطر نداشتن سنگر مجبور شد که برگردد. تانکهای عراقی نزدیک خاکریز که رسیدند توقف کردند و با تیربار به سمت ما شروع به تیراندازی کردند. ما برای مقابله با آنها نارنجکها را آماده کردیم تا در صورت نزدیک شدن بیشتر آنها به طرفشان پرتاب کنیم. شهادتین را گفتیم و آماده نبرد شدیم. اما عباسعلی با کمال خونسردی به سنگرها سرکشی می کرد به بچه ها روحیه می داد و آنها را آماده نبرد می کرد. برای بچه ها مهمات می آورد. در یک لحظه دیدم که صدای تانکها کم شد. بعد که با دوربین به خط نگاه کردیم0متوجه شدیم که عراقیها دارند عقب نشینی می کنند. عباسعلی یک آرپی جی برداشت و با جسارت تمام به سمت تانکها حمله ور شد و ما نتوانستیم مانع او شویم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6136سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />