ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محسن عاشوری

۵۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۱
متن کامل خاطره
محسن از رفقا و همرزمان بسیار نزدیک فرزندم بود او از خانواده ای بسیار متمکن و پولدار و در عین حال خیلی مذهبی بود منزل آن ها در بالا شهر خیابان رضا واقع شده بود و ما در گلشهر زندگی می کردیم یک شب ساعت نه تا ده برف هم آمده بود و هوا بسیار سرد دیدم درب خانه در می زنند فرزندم درب را باز کرد دید محسن عاشوری است آمد داخل خانه سلام علیکی کرد من هم آن جا بودم خیلی ناراحت بود گفتم چه شده محسن برای چه این قدر ناراحتی گفت: اعصابم خورد هست پرسیدم یعنی چه گفت آخر می دانی امشب حاجی(پدرم) میهمانی دارد اکثر این به اصطلاح کله گنده ها و مسئولین شهر آمده اند خانه ی ما پدرم به من گفت که شما هم باش گفتم آقا جان من نمی توانم این جا باشم پدرم پرسید چرا این ها افراد سر شناس شهر هستند بالاخره شما را بشناسند گفتم من نمی خواهم آن ها مرا بشناسند و نیازی هم نیست که من این ها را بشناسم این آقا استاندار هست این آقا فرماندار و آن یکی امام جمعه و این یکی واعظ طبسی هست چه لزومی دارد ما جبهه هستیم و جنگ و ما جنگ را می شناسیم ما خط مقدم را می شناسیم این ها بیایند خط مقدم آن جا هم را می شناسیم من آن جا به این ها چه طور سر سفره ی علی نشستن یاد می دهم بالاخره میهمانها آمدند و من موتورم را برداشتم و آمدم پیش شما تا بساط آن ها را نبینم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14148سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />
۲٬۱۷۷
ویرایش