ویرایشها
متن کامل خاطره
هوا تاریک شده بود. مردی چهار شانه را دیدم که چیفه اش را بر دور گردنش انداخته و آرام آرام گام برمی داشت. من با لهجه کردی جمله ای را بیان کردم و او با همان ظرافت و لهجه شیرین و آشنا جواب مرا داد. از رنگ و رو و حرف زدنش معلوم بود که از اکراد خراسان است و لهجه اش نمایانگر این مسئله بود و معلوم بود که از شهرستان خودمان، یعنی، نیشابور است. او را به سنگرمان دعوت نمودم تا استراحت نماید آن شب سر و صدای زیادی بود و کم کم معلوم شد که عملیاتی در پیش است زیرا که بسیجیان با تمام وسایل از قبیل قمقمه آب، چند خشاب تیر، نارنجک و ... همگی حاضر به رزم بودند. در همین حال چشم آقای عاشق به نگهبانی افتاد که بی تحرک ایستاده بود و هیچ کاری انجام نمی داد لذا پا برهنه به طرف او دوید و اسلحه او را همراه با یک خشاب که 30 فشنگ بیشتر نداشت گرفت و به طرف دشمن هجوم برد. عملیات که تمام شد آقای عاشق به طرف سنگرمان آمد و در آستانه ورود به سنگر ترکش های بمب خوشه ای او را در بر گرفت و من با دیدن چنین صحنه ای سریعاً او را در آغوش گرفته و سعی نمودم که او را به درمانگاه برسانم ولی وقتی که به درمانگاه رسیدیم دیگر او را در این دنیای مادی نیافتم، بله آقای عاشق به شهادت رسیده بود.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14140سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />