ویرایشها
Amosoltany98 صفحهٔ [[شهید ایوب جهانگیری]] را به [[شهیدایوب جهانگیری]] منتقل کرد
==زندگینامه==
در سال 1336 در خانواده اي ای که آيين زندگي آیین زندگی و دين داري وديانت، دین داری ودیانت، روش و بينش اعضاي بینش اعضای آن بود متولد شد که با تربيت اسلامي تربیت اسلامی پرورش يابدیابد. از همان نخستين نخستین سال هاي کودکي، های کودکی، شمع وجودش از روشنايي روشنایی و تابندگي شريعت اسلامي تابندگی شریعت اسلامی شعله ور مي می شود، با هوشياري هوشیاری و هوشمندي، هوشمندی، بر آزادگي آزادگی انسان ها تکيه تکیه و تأکيد مي تأکید می کند و به فضيلت فضیلت نماز جماعت و سجاياي سجایای مسجد، انس و الفت مي گيردمی گیرد.بعد از گذراندن دوران مدرسه، راهي راهی ارتش شد. اوقات فراغت، به كار بنايي بنایی مشغول بود و در جبهه به پرورش مرغ و گوسفند مي می پرداخت و تخم مرغ و شير شیر آن را در وعده ي ی صبحانه به سربازان مي می داد.سگي سگی در كنار يكي یكی از سنگرها ايستاده ایستاده بوده و سربازان مي می خواستند که او را بكشند، ايوب مي گويدایوب می گوید: اين این کار را نکنيد نکنید و سگ کنارش مي ايستد می ایستد و آرام آرام از او دور مي می شود و به ايوب ایوب نگاه مي می کرده و دمش را به نشانه ي ی تشکر از او، تكان مي می دهد.بعد از آزاد سازي سازی خرمشهر، ايوب براي ایوب برای سربازان شربت درست کرد و به آنان مي می داد، اما به خودش شربت نمي نمی رسد، به داخل سنگر بر مي می گردد تا براي برای خود شربت درست کند كه در همين حين هواپيما موشکي همین حین هواپیما موشکی پرتاب مي می کند و ترکش آن به ايوب مي ایوب می خورد و در سال 1361 به آرزوي آرزوی خود که همان شهادت است مي می رسد.
==خاطرات==
* خاطره اول (از زبان همسر شهید):
در مدت 3 سالي سالی که با شهيد جهانگيري زندگي شهید جهانگیری زندگی کردم مدت کمي کمی را با هم بوديمبودیم. او بيشتر بیشتر وقت خود را در جبهه مي می گذراند و گويي گویی جبهه را خانه خود مي می دانست، در آنجا به پرورش مرغ و گوسفند پرداخته بود و هر روز با شير شیر و تخم مرغ به سربازان خود صبحانه مي می داد.يک یک بار که پس از 3 ماه به خانه بازگشته بود از او پرسيديم پرسیدیم چرا اين این همه مدت سري سری به خانواده نزدي؟ براي اين نزدی؟ برای این که جبران اين دوري این دوری را بکند برايمان تعريف برایمان تعریف کرد که: در منطقه خرمشهر گاوي گاوی ترکش خورده بود و زخمي زخمی شده بود و من از او نگهداري نگهداری کردم، هر روز به صورت سينه خيز مي سینه خیز می رفتم و برايش يونجه مي برایش یونجه می آوردم تا اين این که خوب شد و هر روز مقدار زيادي شير زیادی شیر به ما مي می داد و من با شير شیر آن سربازانم را صبحانه مي می دادم.
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):
* خاطره سوم (از زبان مادر شهید):
پسرم ايوب ایوب 16-17 ساله بود که وارد ارتش شد و در پست پشتيباني ترابري پشتیبانی ترابری مشغول به کار گرديدگردید. بعد از مدتي مدتی دوست داشت که به شيراز شیراز اعزام شود، با استشهاد محلي محلی که به 15 شاهد ارتشي ارتشی و 9 شاهد سپاهي نياز سپاهی نیاز بود، موفق شد که انتقالي انتقالی خود را به شيراز بگيرد شیراز بگیرد و از آنجا وارد هوابرد شد.من از اين این که او جزء نيروهاي نیروهای هوابرد است اطلاعي اطلاعی نداشتم و هرگاه که او با لباس مخصوص هوابرد به خانه مي می آمد من از او مي پرسيدم می پرسیدم که چرا اين این لباس را پوشيدي؟ براي اين پوشیدی؟ برای این که من نگران او نشوم پاسخ مي می داد: اين این لباس دوستم است.او در قبل از انقلاب، در تظاهرات همراه مردم بود، با وجودي وجودی که جزء نيروهاي نیروهای ارتش بود اما هرگز به روي روی مردم آتش نگشود و به همين دليل چندين همین دلیل چندین بار به زندان افتاد و چندين چندین بار نيز نیز با فرمانده خود بر سر همين همین مسئله مجادله کرد.يکي یکی از روزهايي روزهایی که ايوب براي مرخصي ایوب برای مرخصی به خانه آمد با وجودي وجودی که اول برج بود به پدرش گفت: من پول ندارم و اگر شما مقداري مقداری پول در منزل داريد دارید به من بدهيدبدهید. من گفتم: مادرجان ما پول داريم داریم و به تو خواهيم خواهیم داد، اما مگر هنوز حقوقت را نگرفته اي، ای، پسرم پاسخ داد: چرا، ولي پولي ولی پولی را که در جيب جیب لباسم بوده است در جايي جایی گذاشته ام و فراموش کردم آن را بردارم.ما از اصل ماجرا خبر نداشتيم نداشتیم تا اين این که بعد از شهادت ايوب، يکي ایوب، یکی از دوستانش برايمان تعريف برایمان تعریف کرد همان روز که ايوب ایوب حقوقش را دريافت مي دریافت می کند يک یک مستحق نزد او مي آيد می آید و به او مي گويدمی گوید: من به پول احتياج احتیاج دارم و او نيز نیز تمام حقوق خود را به همراه لباسي لباسی که پول در جيب جیب آن بوده به آن مرد مي می دهد بدون اين این که ريالي ریالی از آن را برداشته باشد و يا یا پول را بشمارد، حتي حتی پول را از جيب پيراهن بيرون نمي جیب پیراهن بیرون نمی آورد1<ref>سایت نویدشاهد</ref>
==پانویس==
<references />