ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حست دلبری

۲۹ بایت اضافه‌شده، ‏۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۸
یکی از همررزمانش برای ما تعریف می کرد که سیدحسن در سنگر شربت درست کرده بود. دوستانش از او می پرسیدند چه کار می کنید؟ می گوید: در حال ساختن شربت شهادت هستم! و وقتی شربت را درست می کند بدون تعارف خودش می خورد و بقیه را به بچه ها می دهد و می گوید هر کدام از شما که می خواهید شهید شوید از این شربت بنوشید، آنها هم برای شوخی شربت ها را روی لباس او می ریزند. ایشان تا نزدیکی نماز صبح مشغول عبادت می شود و موقع نماز صبح که همه ی بچه ها برای وضو گرفتن جمع می شوند گلوله ی خمپاره ای به نزدیکی آن ها می خورد و تنها کسی که از آن جمع به شهادت می رسد سید حسن است.
یادم هست آخرین باری که حسن می خواست به منطقه برود مثل این که به همه ی ما الهام شده بود که آخرین باری است که او را می بینیم و اگر برود دیگر برگشتی ندارد. زمانی که آماده شده بود تا برود یک حلقه فیلم عکاسی گرفته بود و با یکایک اعضای خانواده عکس گرفت و از آن ها حلالیت طلبید و می گفت: هر بدی و خوبی که از من دیده اید به بزرگواری خودتان ببخشید. و خداحافظی کرد و رفت.
ادم هست دو روز قبل از این که جنازه ی حسن را بیاورند صبح که برای نماز بیدار شدم متوجه صدایی در حیاط شدم وقتی در را باز کردم یکی از دوستان برادرم بود اجازه ورود خواست و وقتی داخل شد به من گفت: که دیشب خوابی از حسن دیده ام که به خاطر اصرار زیاد برادر شهیدتان در خواب به این جا آمده ام. بعد گفت سید حسن در خواب سفارش زیادی کرد که به پدر و مادرم بگویید این قدر بی تابی نکند و ناراحت نباشند تا دو روز دیگر برای تان میهمان می آید و درست دو روز بعد جنازه ی حسن را به خانه آوردند.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8905سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
۶٬۷۳۸
ویرایش