شهید محمود کاوه - بخش اول

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

بسم الله الرحمن الرحیم با خبر شده بودند که سکه برده که بفروشد، پول واریز کند برای مکه. فرستادند پیِش که نمی خواهد. از طریق سپاه می بریمت. مجانی نرفت. اصلا نرفت. نه مجانی، نه پولی، نه هیچ جور یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 67 موضوع : عبادی ، حج

اسمش درآمده بود برای مکه. نمی رفت. مادرش دوست داشت محمودش حاجی بشود. پرسید خب مادر چرا نمی ری ؟ گفت: من اگر برم و برگردم ببینم توی همین مدت ضد انقلاب حمله کرده، یه عده رو کشته، یه جاهایی رو گرفته، که نبودن من باعث این ها شده، چی دارم جواب بدم ؟ جواب خون این بچه ها رو کی می ده ؟ یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 68 موضوع : عبادی ، حج

دختر بی حجاب که می آمد درِ مغازه، محمود بهش جنس نمی داد. یکی آمده بود و محمود هم بهش جنس نداده بود و خلاصه دعواشان شده بود. محمود هم بچه بود. سفت ایستاده بود که نه، به تو جنس نمی دهم. طرف هم رفته بود و شب با پدرش برگشته بود و شکایت محمود را به آقا جان کرده بودند و یک سیلی هم توی گوش محمود زده بودند. طفلک به ملاحظه ی آقاجان صدایش درنیامده بود. سیلی راخورده بود و دم نزده بود. می دانست که اگر کار به آژان و آژان کشی بکشد، برای آقاجان بد می شود. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 5 موضوع : عبادی ،‌ حجاب

شب تا نصف شب کشتی می گرفتیم. وقتی خواستیم بخوابیم، محمودگفت: صبح برای نماز بیدارم کنید. اگه بیدار نشدم، آب بریزید روم که بیدار شم. صبح هر چه کردیم، بیدار نشد. ناچاری با ترس و لرز آب ریختیم روش. بلند شد، تشکر هم فکر کنم کرد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 80 موضوع : عبادی ، نماز

آخر شب بود. دلم برایش تنگ شده بود. به خودم گفتم: تو چه طورخواهری هستی ؟ برادرت توی بیمارستانه، برو یه سر بهش بزن. می دانستم ناراحت می شود که شب برویم بیرون. گفتم: علَی الله. می روم، هر چه باداباد. رفتم. پشت در اتاقش مراقب ایستاده بود و برق اتاقش خاموش بود. گفتم: لای در را باز کنید، من این را برایش بگذارم تو و یک نظر ببینمش و بروم. یادم نیست چی برایش برده بودم، ولی یک چیزی برده بودم. بیش تر بهانه بود. در را که باز کردند، دیدم صدایش می آید. مناجات می کرد. خواستم بیایم بیرون که من را دید. گفت: این جا چه کار می کنی ؟ گفتم: دلم برات تنگ شده بود، آمدم ببینمت. گفت: من راضی نیستم این ساعت شب بیایی این جا. گفتم: زود می روم. گفت: برو. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 22 موضوع : عبادی ، نماز شب

شب که امام می ایستاد به نماز، محمود می رفت از آن بالا امام را نگاه می کرد. خیلی دوست داشت. تا این که دادند آن جا را سیم خاردارکشیدند. شاید فقط برای این که محمود نرود. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 9 موضوع : سیاسی ، امام خمینی

اولین بار که از بیت امام آمد مرخصی، دیدیم محمود محمود دیگری شده. پاک عوض شده بود. نمازهاش هم عوض شده بود. کیف می کردی نگاه کنی. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 10 موضوع : سیاسی ، امام خمینی

کجا می ری بچه ؟ ـ مدرسه. ـ این چیه ؟ ـ کتابه. پاسبان کتاب را گذاشت کنار و شروع کرد جیب های محمود را دنبال اعلامیه گشتن. فکرش نمی رسید که شاید این کتاب هم مثل اعلامیه ممنوع باشد موضوع : سیاسی ،‌ انقلاب

یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 3 موضوع : سیاسی ،‌ انقلاب

سال 1340 در مشهد الرضا(ع) ، خانواده مؤمن و معتقد کاوه صاحب پسری شدند که او را محمود نامیدند و از همان کودکی برای تربیت دقیق و پرورش خصائص اسلامی در وجودش تلاش بسیار نمودند. پدر محمود از کسبه متعهد مشهد به شمار می آمد و با روحانیون مبارزی چون آیت الله خامنه ای، شهید هاشمی نژاد و شهید کامیاب در ارتباط بود. دوران دبستان به پایان رسید و علاقه شدید پدر به مکتب اسلام باعث شد که محمود به ادامه تحصیل در حوزه علمیه تشویق شود. او همزمان تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد. با اوج گیری جریانات انقلاب، او که جوانی با نشاط و مذهبی بود، فعالیت های مبارزاتی خود را آغاز کرد و در طی این مسیر از راهنمایی های آیت الله خامنه ای بسیار استفاده نمود. محمود جزو اولین افرادی بود که به سپاه پاسداران در مشهد مقدس پیوست و پس از گذراندن یک دوره شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی دیگر برادران سپاه و بسیج پرداخت. چندی بعد برای حفاظت از بیت شریف امام (ره) به خدمت ایشان حاضر شد و در مدت شش ماه توشه پر باری از سیره عملی آن حضرت ذخیره نمود. حمله متجاوزان آغاز شد و کاوه ماندن را تاب نیاورد، پس خود را به جبهه شوش رساند و به یاری شهید چمران شتافت. به دنبال عملیات نیروهای سپاه در محورهای مختلف کردستان و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا (به فرماندهی شهید کاظمی )، محمود به عنوان فرمانده عملیات این تیپ، برگزیده شد. آوازه تیپ شهدا و فرمانده عملیات آن تا به آنجا رسیده بود که افراد ضد انقلاب دستگیر شده می گفتند: «فرماندهان ما تأکید کرده اند که اگر با نیروهای تحت امر شخصی به نام «کاوه» مواجه شدید، مقابل آن ها نایستید و فرار کنید.» او پس از شهادت شهیدان کاظمی ، گنجی زاده و محمد بروجردی در سال 1362 فرماندهی تیپ را به عهده گرفت. محمود کاوه، زندگی اش را وقف انقلاب کرده، خود را فرزند کردستان می نامید و با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ضد انقلاب، مردم مهاباد با شنیدن خبر شهادتش، پای برهنه پیکر او را بر دوش گرفتند و بر سر و سینه زدند. روح بلند و آسمانی محمود در یازدهم شهریور ماه سال 1365 در سن 25 سالگی، در عملیات کربلای 2 و در حالیکه پیشاپیش رزمندگان بر قله 2519 حاج عمران به سوی یاری دین خدا گام بر می داشت، رفیع ترین قله عشق و عرفان را فتح کرد و تنها فرزندش «زهرا» را برای ما، در راه ماندگان، به یادگار گذاشت. منبع سایت صبح موضوع : زندگی نامه سرداران

بچه که بود با خودم می بردمش سر کار. شاطر بودم. می نشاندمش درمغازه. نمی گذاشتم با هر کسی برود و بیاید. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 1 موضوع : خانواده ، تربیت فرزند

بهش گفته بود محمود آقا! شما هم دیگه باید جبهه رفتنتون رو کم ترکنید. بالاخره این بندی خدا هم. . . و با دستش اشاره کرده بود به آن طرف خانه، به جایی که حدس زده بودکه زن محمود آن جا است، و باقی حرفش را گفته بود . . . بنده ی خدا هم بچه ی مردمه. امانته دست شما. محمود هم گفته بود فقط این یکی امانته ؟ فقط همینه که بچه ی مردمه ؟ اونا که تو جبهه اند بچه ی مردم نیستند؟ یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 15 موضوع : خانواده ، زندگی مشترک

مادرش می گفت: من دامادش کردم که شاید عروسم نگه ش دارد. تو هم که نتونستی پابندش کنی. اصلا نخواسته بودم پابندش کنم. قرارهامان را از قبل با هم گذاشته بودیم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 17 موضوع : خانواده ، زندگی مشترک

می پرسیدیم زهرات چه طوره ؟ اسم دخترش رو که می شنید، گل از گلش می شکفت. می گفت: خوبه. چه قدر دخترش را دوست داشت و چه قدر کم دیدش. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 20 موضوع : خانواده ، فرزند

مأموریت داشت تهران. درست روز بعد عروسیش. گفتیم با هم برویم ماه عسلمان هم باشد. رفتیم، تهران که رسیدیم، خانه ی یکی از بستگانش، من را گذاشت و رفت دنبال کارهایش. این هم ماه عسلمان. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 13 موضوع : خانواده ، ماه عسل

گفتم: مادر! بچه ات به دنیا اومده. ما هیچی. خانواده ی زنت خیلی دل خورن. بیا. گفت: نمی تونم. کار دارم. ده روز بعد آمد. از راه که رسید، گفت: اسمش رو بگذارید زهرا. گفتیم: باشه. زهرا. حالا برو ببینش. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 19 موضوع : خانواده ، نامگذاری فرزند

پدرش را برده بودند کردستان، ببیند پسرش کجا است و چه کار می کند. وقتی فهمیده بود، گفته بود بابا! شما از این امکانات بیت المال استفاده نکنیدها. چیزی اگر می خواید بخورید یا جایی می خواید برید، با خرج خودتون باشه. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 82 موضوع : اقتصادی ، بیت المال

صیاد، خدا رحمتش کنه، دوازده هزار نفر برده بود مستقر کرده بود، اماشروع نمی کرد. آخر فرستاد پی محمود. گفت: آقای کاوه، دست و دلم می لرزه. نمی تونم فرمان حمله بدم. چی کار کنم ؟ محمود عصبانی شد. گفت: به قدرت خودت می خوای عملیات کنی یابه قدرت خدا؟ گفت: لااله الاالله. خُب به قدرت خدا. گفت: پس حلّه دیگه. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 53 موضوع : اعتقادی ، خدا

برگشت سمت من و توی تاریکی گفت: کی هستی ؟ دیدم الان است که بزند. گفتم: نزنی. منم. گفت: مگه نگفتم دنبال من راه نیفت ؟ گفتم: خُب بابا داری تنها می ری. گفت: تنها می رم. گرگ که نمی خورَدَم. حالا همه ی دور و بر کومله و دمکرات بودند که من پیش گرگ ها راحت می تونستم بخوابم، اما پیش این ها نه. چی بهش بگم ؟ گفتم: می ترسم تنها برگردم. گفت: برو. برو بازی درنیار. گفتم: چشم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 43

نور سیگارشان را دیده بود. چهار نفر را فرستاد تا ببینند قضیه چیست. دو نفر کومله بودند. یکی فرار کرده بود و یکی را گرفته بودند. ازش پرسید این جا چه کار می کردید؟ طرف گفت: شنیده بودیم قرار است کاوه بیاید. گفته بودند هر وقت رسید خبر بدهید که مقر را خالی کنیم. در مورد کاوه دستور برای کومله عقب نشینی بی درگیری بود. درگیری را مدتی امتحان کرده بودند، دیده بودند فایده ندارد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 49 موضوع : اخلاقی ، ترس

خبر رسانده بودند که می خواهیم بیاییم شهر را بگیریم، کسی توی شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازه های بازار را بسته بودند و رفته بودند خانه هاشان. در کل بازار شاید چند تا مغازه بیش تر باز نبود. به کاوه گفتند که ضد انقلاب الان است که بیاید، شهر را هم مردم از ترس تعطیل کرده اند. به من گفت: یک قوطی رنگ و یک قلم مو بردار و با بچه ها بیا. رفتیم بازار. گفت: روی در مغازه های بسته را شماره بزن. شروع کردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسیده، دیدیم مردم دارند برمی گردند مغازه ها راباز می کنند. فکر کرده بودند لابد اعدامشان می کنیم که مغازه شان رابسته اند. ترس ترس را از رو برد. آن ها هم از خیر تصرف شهر گذشتند. خیلی منتظرشان شدیم، نیامدند. خون از دماغ کسی هم نیامد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 40 موضوع : اخلاقی ، ترس

گفتم: چی شده بابا جان ؟ چرا نمی ری ؟ این بار اومده ای ده روزمونده ای. فکر می کردم که لابد با یکی از فرمانده هاش دعواش شده که نمی رود. گفت: اومدم نیرو ببرم. طول می کشه. باید تمام استان رو از زیر پا درکنم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 27 موضوع : اخلاقی ، تلاش

چهار روز بعد از شروع عملیات بود و یک هفته بود که محمود حتی یک ساعت هم نخوابیده بود. بالای تپه وسط برف نشسته بود. باد سوزداری هم می آمد. دو تا بی سیم دستش بود. مدام بی سیم ها صدامی زدند و کارش داشتند. بین این صداها سرش شل می شد و چرتی می زد. باز تا صدای بی سیم می آمد، جواب می داد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 59 موضوع : اخلاقی ، تلاش

طبس که رسیدیم محمود گفت: هر چی جا مونده ضبط کنید و صورت بردارید. حتی سلاح های روی هلیکوپترها را هم باز کردیم. روحانی ای بود که آن روزها بسیار مشهور بود. او هم از راه رسید. آمد توی هلیکوپتر. گفت: دارید دزدی می کنید. شما دزدید. محمود عصبانی شد. داد و فریادش رفت هوا. گفت: ما دزدیم ؟ بردیم خونه مون که دزد شدیم ؟ همین طوری دهنت رو باز می کنی شما و به پاسدار تهمت دزدی می زنی ؟ من شرعا عرفا قانونا راضی نیستم. اومدیم این وسایلو داریم جمع می کنیم، صورت برداری می کنیم، انتقال می دیم. اومدیم این جا مستقر شدیم که اگر برگشتند، عوض وسایل آماده شون با ما مواجه بشن، بعد شدیم دزد؟ طرف رفت روی آمبولانسی که آن جا بود، گفت همه ی پاسدارها رو جمع کردند، از همه شان عذرخواهی کرد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 8 موضوع : اخلاقی ، تهمت

گفتم: با برادر کاوه کار دارم. گفتند: داره فوتبال می زنه با بچه ها. هر چه نگاه کردم، دیدم خب دارند فوتبال بازی می کنند، همه مثل همند. من از کجا بفهمم کاوه کدام است ؟ صبر کردم بازی که تمام شد، پیداش کنم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 79 موضوع : اخلاقی ، تواضع

تلفن زد آقا، این مبلّغی که فرستادید، احتیاج بهش نیست. بگیدبرگرده. پرسیدم چرا؟ کسی دیگه پیدا شده ؟ گفت: نه. لازم نیست اصلا. گفتم: یعنی چی ؟ گفت: این قراره بیاد اون جا، توی پادگان، تبلیغ خدا و پیغمبر و امام حسین رو بکنه. هنوز از راه نرسیده رفته منبر، منبر اولش، داره تبلیغ من محمود کاوه رو می کنه. به چه درد می خوره این ؟ یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 63 موضوع : اخلاقی ، تواضع

خیلی بی کله بود. کنارش راه می رفتم. کنار گوشم صدای گلوله شنیدم، سرم را دزدیدم. عصبانی شد. گفت: مگه منو نمی بینی چه طوری می رم ؟ سرتو چرا می دزدی ؟ داره با دوربین نگاه می کنه ببینه من و تومی ترسیم یا نه. معاونش از راه رسید. داد زد محمود سرتو بدزد. بعد هم خیز برداشت و کوبیدش زمین. گلوله از بیخ گوششان رد شد ودیوار پشت سرش را سوراخ کرد. درست همان جا که یک ثانیه پیش سرش بود. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 45 موضوع : اخلاقی ، شجاعت

وقتی راه افتادیم برای عملیات، فکر نمی کردیم ضد انقلاب باخبر باشد. وسط جاده به یک آمبولانس رسیدیم با چراغ های روشن. معلوم بودگذاشته اندش که ما ببینیم. جلویش هم جسد دو تا از شهدای ارتش راخوابانده بودند. مثله شان کرده بودند. خیلی تهدیدآمیز بود. با این که کم از این چیزها ندیده بودیم، ولی چند نفر حالشان به هم خورد. همه به فکر برگشتن بودیم. کاوه گفت: بریم. گفتم: با این وضع ؟ گفت: اصلا چون وضع این طوریه، حتما باید بریم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 47 موضوع : اخلاقی ، شجاعت

پیغام دادند که اگر مردی بیا فلان جا، یک جایی بیرون شهر، آن جابجنگ. رفتیم. سنگر زده بودند. کانال کنده بودند. مهمات حسابی هم فراهم کرده بودند. ما را انداخته بودند توی دشت باز و خودشان توی کانال. این مردانه جنگیدنشان بود. باور کن قبر هم برامان کنده بودند. انداخت بچه ها را توی دشت و رفتند توی کانال. نقشه اش را کشیده بودند که قضیه ی محمود را آن جا مختومه کنند. آخر کار مجبور شدندکانال را ول کنند و در بروند. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 51 موضوع : اخلاقی ، شجاعت

داشت با حسین بازی می کرد. حسین کوچک بود. به بچه می گفت: دایی جون ! اذیت نکن وگرنه اون بلایی که قراره سر صدام بیارم سر توهم می آرم ها. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 61 موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی

داشتم می رفتم بالای تپه. یک باره دیدم از آن بالا تیر می آید. خودم راآماده کردم که جواب بدهم. سمت را پیدا کردم و داشتم اسلحه ام رامیزان می کردم که از آن بالا فریاد زد نزن. نزن. قبول. آمادگیت بیست. محمود بود. خندیدم و رفتم بالا. تازه بلند شده بود. هنوز ضعیف بود. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 23 موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی

پانویس