زندگینامه
پانزده شهید، بدون پلاک، صورت های متلاش شده، مانده بودند پنچاه متری خط عراق. از روزهای اول جنگ بودند. بعضی ها وسط میدان مین، بعضی ها گوشه و کنار سیم خاردارها. شناسایی تمام شده بود. مصطفی منطقه را دیده بود. برای عملیات آماده بودیم. قبول نمی کرد. میگفت« تا شهید هایی که تو خط موندن روعقب نیاریم، از عملیات خبری نیست. » بیست روزی طول کشید. جمعشان کردیم، فرستادیم عقب . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 49 موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا
مصطفی اجازه نداده بود برود عملیات. قهر کرده بود، رفته بود اهواز. فرداش از راه که رسید، مصطفی پرسید « کجا بودی؟» حسابی ترسیده بود. گفت « با بچه ها رفته بودم اهواز. » سرش داد زد « چرا اجازه نگرفتی؟ما برای دلمون اومدیم اینجا یا برای تکلیف؟» رنگش پرید. سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت. از شب تا صبح مصطفی پلک روی هم نگذاشت. هر چی استغفار می کرد؛ خودش را می خورد، به خودش می پیچید، راضی نمی شد. فردا صبح اول وقت رفت سارغش. دستش را انداخت دور گردنش. برایش گفت که نگرانش بوده، خیلی دنبالش گشته. بعدکم کم همین طور که قدم هایش آرام تر می شد، لحن صدایش عوض شد. عذرخواهی کرد. ایستاد. زد زیرگریه. گفت « حلالم کن » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 65 موضوع : اخلاقی ، حلالیت
دژبان بود، اما هنوز ریشش در نیامده بود. لباس سپاه به تنش زار می زد. از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو. اسلحه اش را گرفت سمت مصطفی. پیاده شد، زد تو گوشش. زنجیر را انداخت. ایستاد کنار. مصطفی دستش را روی شانه اش گذاشت. گفت« دردت اومد؟» بغض کرد، سرش را برگرداند. گفت« نه آقا! طوری نیست. » بغلش کرد. دست کشید به سرش. بوسیدش. نشست روی زانوهایش، تا هم قد او شد. گفت « بزن تو گوشم تا برم» یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 74 موضوع : اخلاقی ، حلالیت
چند تا فن کاراته و چند تا فحش حسابی نثارش کردم. یکی از آن عراقی های گنده بود. دلم گرفته بود. اولین بار بود که جنازه ی یکی از بچه ها را می فرستادیم عقب. یک هو یک مشت خورد تو پهلوم و پرت شدم آن طرف. مصطفی بود. گفت « باید یاد بگیری با اسیر چه طور حرف بزنی . » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 30 موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا یک کتاب گرفته بود دستش، دور حوض می چرخید و می خواند. مصطفی تا دید حواسش به دور و بر نیست، هلش داد توی حوض بعد هم شلنگ آب را گرفت رویش، تا می خواست بلند شود، دوباره هلش میداد، آب را می گرفت رویش. آمده بود سراغ مصطفی، با چند تا از هم حجره ای هایش. که بیندازندش تو همان حوض مدرسه ی حقانی. مصطفی اخم هایش را کرد توی هم. نگاهش را انداخت روی کتابش، خیلی جدی گفت« من با کسی شوخی ندارم. الان هم دارم درس می خونم . » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 12 موضوع : اخلاقی ، شوخی
هر روز که از دکان کفاشی بر می گشتند، یک سنگ بر می داشت می داد دست علی که « پرتش کن توی حیاط یارو. » سنگ را پرت کرد آن طرف دیوار توی حیاط، دوتایی تا نفس داشتند دویدند، سر پیچ که رسیدند، صدای باز شدن درآمد، صاحب خانه بود. رنگ علی پرید، مصطفی دستش را محکم کشید و گفت « زود باش برگرد. » برگشتند طرف صاحب خانه. دادش به هوا بود « ندیدین از کدوم طرف رفت؟ مگه گیرش نیارم. . . » شانه هایش را بالا انداخت. مثل این که اولین بار است که از آن کوچه رد می شود . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 3 موضوع : اخلاقی ، شیطنت
روی یکی از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشی، ناراحت می شد. مصطفی می دانست یک نفر هست که از قضیه خبر ندارد. بچه ها را جمع کرد، به آن یک نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشی!» او هم گفت« خیله خب بابا، شپشی. . . » همه فرار کردند. طرف ماند، کتک مفصلی نوش جان کرد. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 5 موضوع : اخلاقی ، شیطنت
یک دختر جوان ایستاده بود جلوی مغازه، رویش را سفت گرفته بود. این پا و آن پا می کرد. انگار منتظر کسی بود. راننده تا دید، پرید پشت ماشینش. چند بار بوق زد، چراغ زد، ماشین را جلو وعقب کرد. انگار نه انگار، نگاهش هم نمی کرد. سرش را این ور و آن ور می کرد، ناز می کرد. از ماشین پیاده شد، آمد جلو. گفت « بفرما بالا!» یک هو دید یک چادر مشکی و یک جفت کفش پاشنه بلند ماند روی زمین و یک پسر بچه نه ده ساله از زیرش در رفت. مصطفی بود! بعد هم علی پشت سرش، از ته کوچه سرکی کشید، چادر و کفش را برداشتو دِ در رو. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 6 موضوع : اخلاقی ، شیطنت تا آن روز امام را ندیده بودم. دل توی دلم نبود. منتظر بودیم تا نوبتمان بشود. روی پا بند نمی شدم. در اتاق که باز شد، هر دو از جا پریدیم. نفهمیدم چه طوری خودم را رساندم. گوشه ی چادرم را انداختم روی دست امام. بعد دست امام را سفت گرفتم. می بوسیدم، به سر و صورتم می کشیدم. امام من را نگاه می کرد. سرم را انداخته بودم پایین، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. خطبه ی عقد را که خواندند، مصطفی گفت« آقا ما رو نصیحت کنین. » امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا می خوام که بهت صبر بده. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 82 موضوع : اخلاقی ، صبر
چشم هایش را چسبانده بود به دوربین. زل زده بود تو آتش. از پشت شعله ها عراقی بود که جلو می آمد با کلی پی ام پی و تانک و آر پی جی. رفت بالا ی سر بچه ها و یکی یکی بیدارشان کرد. چند ساعت بیش تر طول نکشید. با کلی اسیر و غنیمت برگشتند. بار اول بود که از نزدیک عراقی می دیدند. شب که شد، سنگر به سنگر سراغ بچه ها رفت. – یه وقت غرور نگیردتون. فکر نکنید جنگ همینه. عراقی ها باز هم می آن. از این به بعد با حواس جمع تر و توکل بیش تر . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 29 موضوع : اخلاقی ، غرور
دور هم گرد نشسته بودیم. مصطفی بغل دست آیت الله بهجت نشسته بود. دانه دانه بچه ها را معرفی می کرد. ازعملیات فتح المبین گزارش می داد « رزمنده های غیور اسلام، باب فتح الفتوح را گشودند. ماسربازهای امام خمینی، صدام و صدامیان را نابود می کنیم. » حاج آقا سرش پایین بود و گوش می داد. حرف های مصطفی که تمام شد، دستش را زد پشت مصطفی وگفت« مصطفی ! هر کدوم ما یه صدامیم. یه وقت غرور نگیردمون. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 72 موضوع : اخلاقی ، غرور
نگاهش را دوخته بود یک گوشه، چشم بر نمی داشت. مثل این که تو دنیا نبود. آب می ریخت روی سرش، ولی انگار نه انگار. تکان نمی خورد. حمام پیران شهر نزدیک منطقه بود. دوتایی رفته بودیم که زود هم برگردیم. مانده بود زیر دوش آب. بیرون هم نمی آمد. یک هو برگشت طرفم، گفت« از خدا خواسته م جنازه ام گم بشه. نه عراقی ها پیدایش کنند، نه ایرانی ها. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 23 موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
منو بیش تر دوست داری یا خدا رو؟ مادر گفت « خب معلومه، خدارو. » - امام حسین رو بیش تر دوست داری یا خدارو؟ - امام حسین رو هم براخدا می خوام. - پس را ضی هستی که من شهید بشم. فدای امام حسین بشم! یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 76 موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
مریض شده بود؛ می خندید. می گفتند اگر گریه کند خوب می شود. نمازم را خواندم. مهر را گذاشتم کنارم. نگاهش می کردم. حال نداشت. صدایش در نمی آمد. یک نگاه به مهر انداخت. گفت « مرتضی، چرا عکس دست روی مهره؟»گفتم « این یادگار دست حضرت ابوالفضله که تو راه خدا داده. »گفت « جدی میگی؟» گفتم « آره. میخوای از حضرت ابوالفضل برات بگم؟» حالش عوض شد، اشکش در آمد. من می گفتم، او گریه می کرد. صدایش بلند شد. زار زار گریه می کرد. جان گرفت انگار. بلند شد لباس هایش را پوشید. گفت « می رم جمکران. » گفتم « بذار باهات بیام » گفت « نمی خواد. خودم می رم. » به راننده گفته بود « پول ندارم. اگر پول های مسافرها جمع کنم، تا جمکران من رو می رسونی؟» یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 15 موضوع : اعتقادی ، امام زمان
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47 موضوع : اعتقادی ، امام زمان
شب جمعه، دعای کمیل می خواند. اشک همه را در می آورد. بلند می شد. راه می افتاد توی بیابان ؛ پای برهنه. روی رملها می دوید. گریه می کرد. امام زمان را صدا می زد. بچه ها هم دنبالش زار می زدند. می افتاد. بی هوش می شد. هوش که می آمد، می خندید. جان می گرفت. دوباره بلند میشد. می دوید ضجه می زد. یابن الحسن یابن الحسن می گفت. صبح که می شد، ندبه می خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه ها هم. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 60 موضوع : اعتقادی ، امام زمان
هنوز نفس می کشید. از تو ی آتش که کشیدندش بیرون ؛ جزغاله شده بود. صوتش را نمی توانستی بشناسی. نمی توانست حرف بزند. خس خس می کرد. لب هایش تکان می خورد، ولی صدایش در نمی آمد. مصطفی سرش را نزدیک برد. گوشش را گذاشت روی لبش. انگار با هم درد دل می کردند. او می گفت، مصطفی گریه می کرد. نفس های آخرش بود. با چشم های نیمه بازش التماس میکرد. می گفت«من راهمین جوری دفن کنید. دلم می خواد همین جوری خدمت امام زمان برسم» یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 67 موضوع : اعتقادی ، امام زمان
یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. » حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی! یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 84 موضوع : اعتقادی ، امام زمان
آسمان را ابر گرفته بود. نم نم بارون روی رمل ها نشسته بود. رمل ها آن قدر سفت شده بودکه بشود رویش راه رفت. توی هوای ابری دم غروب، عراقی ها دیدشان کم شده بود. اصلا گمان نمی بردند توی آن هوا عملیاتی بشود. افتاده بود به سجده. صورتش را گذاشته بود روی رمل ها و گریه می کرد و شکر می گفت. نیم ساعت تمام سرش را از روی زمین بلند نکرد. بلند که شد، بچه ها را بغل کرد. گفت«دیدید به تون گفتم خدا ملکش را می فرستد برای کمک؟ این بارون به اندازه ی یک لشکر کمک شماست. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 31 موضوع : اعتقادی ، توکل
اگر می تونید، بدون بی هوشی عمل کنید. ولی اجازه نمی دم بی هوشم کنید. از مچ تا بازو، عصب دستش باید عمل می شد. – من یا زهرا میگم، شما عمل را شروع کنید. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 35 موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا
علی توی چشمهایش نگاه می کرد. برایش تعریف می کرد. خواب دیده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ی پر از گل آمده خانه شان. یکی از کوزه ها رابه مادر داده، با یک نگاه عجیب، مثل این که بخواهد دل داریش بدهد. اشک های مصطفی می ریخت روی صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا می آمد همین طور گریه می کرد. گفت دسته گلی که حضرت به مادر دادن، مال من بود، اون یکی مال علی. من دیگه مال این دنیا نیستم. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 78 موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا
یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. » حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی! یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 84 موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا
شب تا صبح نخوابید. نماز می خواند. دعا می کرد. گریه می کرد. می گفت« من شهید می شم. » گفتم « مصطفی. این حرف ها رو بگذار کنار. بگیر بخواب نصفه شبی. » گفت « نه. به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده. » ول کن نبود. چشم هایش سرخ شده بود. گریه اش بند نیم آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت دیگه عروسیه. باید قول بدی می آی. » گفتم « این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟» گفت« خانمم سیده. می خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کند. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 85 موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا
ضعیف شده بود. بی حال بود. نگاهش که میکردم. نمی توانستم خوب بشناسمش. جلو رفتم. دستش را گرفتم. صورتش را بوسیدم گفت « مادر، ناراحت نشی که بچه ت شهید شده. قرار بود من برم. رسول پیش دستی کرد. سرت رو توی مردم بالا بگیر. تو از این به بعد باید مثل حضرت زینب باشی . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 38 موضوع : اعتقادی ، حضرت زینب (س)
گفتم «با فرمانده تون کار دارم. » گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه. » رفتم پشت در اتاقش. در زدم ؛ گفت « کیه ؟» گفتم« مصطفی منم. » گفت « بیا تو. » سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم« چی شدمصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟» دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد. گفت « یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام. برمیگردم کارامو نگاه می کنم. از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 22 موضوع : اعتقادی ، خدا
تب کرده بود، هذیان می گفت. می گفتند سرسام گرفته. دکتر ها جوابش کرده بودند. فقط دو سالش بود، پیچیده بودند گذاشته بودندش یک گوشه. هم سایه ها جمع شده بودند. مادر چند روز یک سر گریه وزاری می کرد، آرام نمی شد، می گفت « مرده، مصطفی مرده که خوب نمی شه. » صبح زود، درویش آمد دم در ؛ گفت « این نامه را برای مصطفی گرفتم، برات عمرشه. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 1 موضوع : اعتقادی ، شفا
تارهای صوتیش قطع شده بود. صدایش در نمی آمد. مصطفی ول کن نبود، پایش راکرده بود توی یک کفش که باید بری اذان بگی! وقت اذان، به جای اینکه صدای اذان بیاید، یکی داشت یک نفس توی میکروفن « ها» می کرد. بعضی وقت ها نفسش بند می آمد. یک کمی یواش تر نفس می گرفت، دوباره « ها – ها – ها. » نمی توانست بخوابد. پلک هایش روی هم نمیرفت. با خودش کلنجار می رفت که از ته حلقش چند صدا بیرون آمد« ها- ها – ها » کم کم صدا ها قوی شد؛ اعراب گرفت، کامل شد. یک کلمه، دو کلمه. . . یک جمله، یک جمله ی کامل ازدهانش بیرون آمد. باورش نمی شد. نمی دانست چه کار کند. « می خوای برات شعر بخونم؟» مصطفی از زیر پتو پرید بیرون. زبانش بند آمده بود « مگه می شه؟ تو داری با من حرف می زنی! » بیت دوم شعر را که خواند، مصطفی گفت « دعای توسل هم می تونی بخونی؟» بچه ها بیدار شدند. دورش حلقه زدند. توی تایکی شب، چشم هایشان به لب های گودرز بود که بالا و پایین می رفت. هیچ کس دعا نمی خواند، فقط نگاه می کردند. یه اسم حضرت زهرا که رسید صدای مصطفی بالا رفت. روضه می خواند. روضه ی حضرت زهرا. ده بار حضرت را قسم داد. ده بار هم حضرت مهدی را قسم داد. گریه می کرد. شعر می خواند. خوش حال بود. اسمش گودرز بود، از آن به بعد مهدی صدایش می کردند. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 61 موضوع : اعتقادی ، شفا
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7 موضوع : اقتصادی ، کار
گفتم « بذار لباسات رو هم با خودمون ببریم، بشوریم تمیز تر بشه برای برگشتن. » گفت « نه لازم نیست. » با خودم گفتم« داره تعارف میکنه. » رفتم سراغ بغچه ی لباس هایش. همه شان خاکی و گچی بودند. گفتم « چرا لباسات گچیه ؟» دستم را گرفت، برد یک گوشه. گفت «بهت نگفتم که نگران نشی. کوره ی آجر پزی بیرون شهر رو می شناسی؟ فقط پنج شنبه جمعه ها می ریم. با عبدالله دوتایی می ریم. نمی خوام مادر خبردار شه. دلش شور می افته. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 14 موضوع : اقتصادی ، کار
رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ. » دیگر کسی جلودارش نبود یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 44 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
صدایش می کردیم«خمینی جون » از بس که از امام حرف می زد. - خمینی جون گم شده ؛ مصطفی داد می زد یعنی چی که گم شده ؟ مگه اسباب بازی بوده که گم بشه؟ برین همون جایی که بودین بگردین. تا پیدایش نکردین، حق برگشت ندارین. » شوخی نبود. رفته بودیم شناسایی. توی خاک عراق، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود. هرچی دنبالش گشتیم، پیدایش نکردیم. حرف توی گوش مصطفی نمی رفت. می گفت« باید برش گردونید. اون جای پدر ما بود. چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 46 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
تا آن روز امام را ندیده بودم. دل توی دلم نبود. منتظر بودیم تا نوبتمان بشود. روی پا بند نمی شدم. در اتاق که باز شد، هر دو از جا پریدیم. نفهمیدم چه طوری خودم را رساندم. گوشه ی چادرم را انداختم روی دست امام. بعد دست امام را سفت گرفتم. می بوسیدم، به سر و صورتم می کشیدم. امام من را نگاه می کرد. سرم را انداخته بودم پایین، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. خطبه ی عقد را که خواندند، مصطفی گفت« آقا ما رو نصیحت کنین. » امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا می خوام که بهت صبر بده. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 82 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
تارهای صوتیش قطع شده بود. صدایش در نمی آمد. مصطفی ول کن نبود، پایش راکرده بود توی یک کفش که باید بری اذان بگی! وقت اذان، به جای اینکه صدای اذان بیاید، یکی داشت یک نفس توی میکروفن « ها» می کرد. بعضی وقت ها نفسش بند می آمد. یک کمی یواش تر نفس می گرفت، دوباره « ها – ها – ها. » نمی توانست بخوابد. پلک هایش روی هم نمیرفت. با خودش کلنجار می رفت که از ته حلقش چند صدا بیرون آمد« ها- ها – ها » کم کم صدا ها قوی شد؛ اعراب گرفت، کامل شد. یک کلمه، دو کلمه. . . یک جمله، یک جمله ی کامل ازدهانش بیرون آمد. باورش نمی شد. نمی دانست چه کار کند. « می خوای برات شعر بخونم؟» مصطفی از زیر پتو پرید بیرون. زبانش بند آمده بود « مگه می شه؟ تو داری با من حرف می زنی! » بیت دوم شعر را که خواند، مصطفی گفت « دعای توسل هم می تونی بخونی؟» بچه ها بیدار شدند. دورش حلقه زدند. توی تایکی شب، چشم هایشان به لب های گودرز بود که بالا و پایین می رفت. هیچ کس دعا نمی خواند، فقط نگاه می کردند. یه اسم حضرت زهرا که رسید صدای مصطفی بالا رفت. روضه می خواند. روضه ی حضرت زهرا. ده بار حضرت را قسم داد. ده بار هم حضرت مهدی را قسم داد. گریه می کرد. شعر می خواند. خوش حال بود. اسمش گودرز بود، از آن به بعد مهدی صدایش می کردند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 61 موضوع : عبادی ، اذان
معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین. - برجا ! بچه ها نشستند. هنوز سرش را بالا نیاورده بود، دست به سینه محکم چسبیده بود به نیمکت. خانم معلم آمد سراغش. دستش را انداخت زیر چانه اش که « سرت را بالا بگیر ببینم» چشم هایش را بست. سرش را بالا آورد. تف کرد توی صورتش. از کلاس زد بیرون. تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نکرده بود . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 10 موضوع : عبادی ، حجاب
دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟ - معلم ها بی حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 11 موضوع : عبادی ، حجاب
هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو، یک گوشه نشست. روضه بود، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته، از دم در برت می گردونند. » روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 2 موضوع : عبادی ، عزاداری
چند روز به عملیات مانده بود. هر شب ساعت دوازده که می شد، من را می برد پشت دپو، زیر نور فانوس، توی گودال می نشاند. می گفت « بشین اینجا، زیارت عاشورا بخون، روضه ی امام حسین بخون». من می خواند م و مصطفی گریه می کرد. انگار یک مجلس بزرگ، یک واعظ حسابی، مصطفی هم از گریه کن ها، زار زار گریه می کرد. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 64 موضوع : عبادی ، عزاداری استخاره کرد. بد آمد. گفت« امشب عملیات نمی کنیم. » بچه ها آماده بودند. چند وقت بود که آماده بودند. حالا او میگفت« نه» وقتی هم که می گفت « نه » کسی روی حرفش حرف نمی زد. فردا شب دوباره استخاره کرد. بد آمد. شب سوم، عراقی ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند. خیلی هاشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 73 موضوع : متفرقه ، استخاره
کیه اون جلو سرش را انداخته پایین داره می ره؟ آهای اخوی! برو تو ستون. به روی خود نیم آورد. دویدم تا اول ستون دستش را از پشت کشیدم «مگه با تو نیستم؟ بیا برو تو ستون. » برگشت. یک نگاه به سر تا پایم انداخت. چیزی نگفت. – ببخشید آقا مصطفی. شرمندنشناختمتون. شما این جا چی کار می کنید؟ رخت و لباس دآماده ی رو درنیاورده، کجا بلند شدید اومدید ؟ این دفعه رو دیگه نمیذارم بیایید. حرف هایم را نمی شنید. فقط می گفت« من باید امشب بیام. » ژ – سه را برداشتم. ضامنش را کشیدم. پایش را نشانه رفتم. بی سیم چی صدایم زد. قسمت نبود برگردد انگار . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 96 موضوع : متفرقه ، شهادت
از هر طر ف محاصره شده بودیم. ما پایین تپه، آن ها بالا ی تپه. بسته بودندمان به رگبار. چند تا بی سیم چی این طرف تپه ؛ مصطفی و سه نفر دیگر هم آن طرف. دیگر کسی سر پا نبود. سپیده زده بود. دید خوبی پیدا کردند. یک تیربارچی از بالای تپه بستمان به رگبار. گوشم را گذاشتم روی قلبش. صدایی نمی آمد . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 97 موضوع : متفرقه ، شهادت
یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی. بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 8 موضوع : متفرقه ، مطالعه
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7 موضوع : متفرقه ، نوجوانی