ویرایشها
دفعه ی آخری که همسرم محمد علی می خواست به جبهه برود وبه من اصرار کرد که کیفش را آماده کرده و ببندم . اما من قبول نکردم و وسایلش را آوردم و خودش کیفش را آماده کرد و از این که آماده شده بود خوشحال بود . آن روز به من تعارف صبحانه کرد و چای خودش را به من داد ولی من نتوانستم بخورم . چون به من الهام شده بود که این دفعه شهید می شود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016731 یاران رضا]</ref>