ویرایشها
کد شهید: 6530069 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : سبزوارنام خانوادگی : کرامتی تاریخ شهادت : 1365/10/24نام پدر : محمدعلی مکان شهادت :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تیربارچیـ ادوات
گلزار : شهدا
راوی علی اصغر کرامتی
متن کامل خاطره
یک سری سر سفره نشسته بودیم که علیرضا رو به بابا کرد و گفت: بابا از مال پدرت چی داری؟ گفت: هیچی. گفت: پدر جان یکی دو ساعت از سهمیه آب زمین خود را بفروش و یک سفر مکه برو. بعد پدرم گفت: پسر جان اگر از آنجا بیایم چیزی ندارم که خرج کنم. او گفت: من راضی هستم که بروم و کار کنم و خورد و خوراک شما را تهیه کنم. بعد برای اینکه شما مطمئن شوید بیا تا من امضاء بدهم که حتی یک سر سوزن از مال شما را ارث نبرم، بعد یکباره گفت: اصلا من از شما زودتر از این دنیا می روم این را مطمئن باشید.
تولد و کودکیموضوع تولد و کودکي
راوی محمدعلی کرامتی
متن کامل خاطره
علیرضا کوچک بود و هنوز به مدرسه نمی رفت. یک شب من و مادرش به هیئت محل رفته بودیم. موقعی که من آمدم از من سئوال کرد که بابا کجا رفته بودید؟ گفتم: به حسینیه رفته بودیم که در ایام عزای امام حسین(ع) در ماه محرم سینه بزنیم. او گفت: بخاطر چه سینه بزنی؟ گفتم: بخاطر امام حسین سیدالشهداء و ابوالفضل(ع). گفت: مگر حضرت ابوالفضل(ع) چه کار شده است؟ گفتم: شهید شده است. بعد سفره انداختیم که شام بخوریم. در همین موقع او بلند شد و شروع به سینه زدن کرد و آنقدر سینه زد که به زمین افتاد و از هوش رفت. آخرین جملات شهیدموضوع آخرين جملات شهيد
راوی محمدعلی کرامتی
متن کامل خاطره
علیرضا دفعه ی آخری که آمده بود گفت: این دفعه ی آخر است و من دیگر برنمی گردم و امیدوارم تا شما به عنوان پسر بزرگ خانواده به پدر ومادر کمک کنیدواگر هم کم وکسری داشتید شما کمک حال آنها باشید و ما هم تا جایی که توانستیم کوتاهی نکردیم و بی احترامی نکردیم چون وصیت ایشان بود .
پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادت
راوی محمدعلی کرامتی
متن کامل خاطره
علیرضا سری دوم که می خواست برو لباسهای بسیجی اش را به تن کرده بود وگفت : خواهر بیا به لباسهای من نگاه کن وببین به من می آید گفتم: این چه حرفی است که می زنی برودست علی به همراهت می گفت : پدر ومادر را دلداری بده وکاری کن که نفهمند من رفته ام جبهه رفت ودرنامه نوشت تا پدر و مادر را تو راضی کن چون این دفعه برنمی گردم .
امر به معروف و نهی از منکرموضوع امر به معروف و نهي از منکر
راوی محمدعلی کرامتی
متن کامل خاطره
علیرضا یک بار رفته بود که ازدایی اش خبری بگیرد به دایی اش گفته بود که بلند شوید و به جبهه بروید همه اش به فکر کشاورزی ومادیات نباشیداز آن تاریخ به بعد دایی علیرضا هر وقت مرا می دید می گفت : علیرضا این حرف را به من گفته ومن گفتم : خوب حرفی زده است.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17306 یاران رضا]</ref>