ویرایشها
کد شهید: 6615669 تاریخ تولد : نام : غلامرضا محل تولد : بجنوردنام خانوادگی : کاظمی تاریخ شهادت : 1366/01/22نام پدر : ذبیحاله مکان شهادت :
نام خانوادگی : کاظمی نام پدر : ذبیحاله تاریخ تولد : محل تولد : بجنورد تاریخ شهادت : 1366/01/22 مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
متن کامل خاطره
یادم می آید موقعی که حضرت امام به ایران آمدند ایشان خیلی خوشحال بود و می گفت : " خوشا به سعادت آن افرادی که پای صحبت های امام هستند و امام را می بینند و سخنانش را از نزدیک می شنوند.
متن کامل خاطره
آخرین دیداری که از پدرم بیاد دارم روز سیزده سال جدید بود ما از صبح خودمان را آماده کردیم که به سیزده بدر برویم پدرم گفت : که پسرم امروز با توجه به اینکه تعداد زیادی از خانواده ها شهید داده اند خوب نیست که ما به بیرون برویم و به مادرم گفتند : بلند شوید برای همه غذا تهیه کنید وهمان روز پدرم عازم منطقه جنگی شد و خانواده ام خیلی ناراحت بودند و اصرار نمودند که امروز نروند ولی پدرم عازم شد و حتی ساک و وسایل خود را از قل روی پشت بام آماده کرده بود که آنها را برداشت و به جبهه رفت .
متن کامل خاطره
درمنطقه دایی ام با پدرم همرزم بودند ایشان تعریف می کردند که در عملیات هورالعظیم داخل آبها بودم که دیدم پدرت را داخل قایق ما آوردند هر چه از وی سوال کردم که حال شما چطور است ایشان جوابی ندادند بعد فهمیدم که ایشان را موج گرفته است .
متن کامل خاطره
یک روز پدرم به من گفت : مجید مگر شما امروز نمی خواهی به مدرسه بروی ؟ من گفتم : من می خواستم از اخلاق خوب پدرم سوء استفاده کنم پدرم گفت : بیا جلو و ایشان یک سیلی به من زد که اشک از چشمانم جاری شد و این سیلی درس بزرگی برایم شد که درس را ساده نگیرم.
متن کامل خاطره
یادم می آید آخرین شبی که پدرم در منزل بودند. خانواده ی خاله ام نیز محمد بهادری به منزل ما آمدند وشوهر خاله ام و پدرم درباره شهادت صحبت می کردند و روز بعد هر دوی آنها به منطقه رفتند و هر دو نفرشان به شهادت رسیدند .
متن کامل خاطره
یادم می آید شبی که ایشان از جبهه آمده بودند ما در منزلشان بودیم . ایشان با روی خوش به من گفتند که: برادرم چرا به جبهه نمی روید ؟ من به ایشان گفتم : چون شما در جبهه هستید مرا نمی برند . چون من سرپرست دو خانواده هستم . ایشان گفت : هر کسی در این دنیا عمل خیری انجام دهد برای خودش است . و سخنان ایشان باعث شد که من هم به جبهه بروم .
متن کامل خاطره
یادم می آید غلامرضا تقریباً هفت سال داشت و من یک روز در منزلشان داشتم نماز می خواندم که ایشان یک جانماز برداشت و در کنار من ایستاد و مشغول به خواندن نماز شد . بعد از اینکه نمازم تمام شد از ایشان پرسیدم با خودت چه می گفتی ؟ ایشان فوراً تمام نمازش را برای من خواند و گفت : عمه جان من هم دارم نماز می خوانم .
متن کامل خاطره
یادم می آید در منطقه عملیاتی بدر وقتی ایشان در حال جنگ بود خواستم که احوالش را بپرسم که ایشان گفتند : الان موقع جنگیدن است . احوالپرسی برای بعد باشد
متن کامل خاطره
ایشان تعریف کردند که در یکی از عملیاتها من و چند نفر دیگر از برادران به اسارت دشمن در آمدیم و یک گروه دیگر از طرف مقابل که ایرانی بودند ما را به اتفاق عراقی ها به پشت خط خود بردند و بسیار خوشحال شدیم که خداوند خواست که در جبهه اسلام باشیم و بجنگیم .
متن کامل خاطره