ویرایشها
/* خاطرات */
یک روز همراه برادرم اسدا... سوار موتور بودیم و برادرم داشت درباره [[شهادت ]] صحبت می کرد . گفتم : برادر ! خدا نکند شما [[شهید ]] شوی . اگر شما شهید شوی من دق می کنم همینطور که داشتیم می رفتیم ، ناگهان ماشینی از یک حیاط بیرون آمد و نزدیک بود تصادف کنیم و من یک لحظه فکر کردم کار تمام شد و بعد برادرم گفت : خواهرم دیدی چقدر فاصله انسان تا مرگ نزدیک است . اگر الان تصادف می کردیم و می مردیم مرگ با عزتی نداشتیم ولی اگر انسان شهید شود با مرگ با عزت به سوی خدا می رود و این مرگ ارزشمند است .
در [[عملیات والفجر 8 ]] وقتی اسدا... به شهادت رسید، ما چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم به مشهد برویم و خبر شهادتش را به خانواده اش برسانیم، من و چند نفر از دوستان به روستای قرقی رفتیم و خدمت خانواده ایشان رسیدیم. مادرش به گرمی از ما پذیرایی کرد، و ما کم کم خودمان را آماده می کردیم که موضوع را به مادرش بگوییم. ولی قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، مادرش گفت: من همه چیز را می دانم، شما نمی خواهید چیزی بگویید. گفتیم شما از کجا می دانید. گفت خواب دیده ام و خودم را برای پذیرایی آماده کرده ام و ما همه شگفت زده شدیم از اینکه مادری پسرش شهید شده و او آنگونه با آرامش روحی و مطمئن از ما پذیرایی می کند که گویی می خواهد پسرش را داماد کند.
در یکی از عملیاتها که در [[کردستان ]] بودم، روزی با آقای کاوه واسدا... کشمیری باهم می رفتیم که یکی از ضد انقلابها [[آرپی جی ]] به طرف ما شلیک کرد، آرپی جی به درختی خورد و منفجر شد. دست من زخمی شد و [[ترکش ]] هم به آقای کشمیری خورد ایشان برای چند لحظه بی هوش شد، به سر و صورتش آب زدیم تا به هوش آمد و آن برای اولین بار بود که ایشان مجروح می شد. وقتی به هوش آمد گفت: دیگر ترسم ریخت و حالا هر چه شجاعت داشتم دو برابر شد. من چشمم به خون خودم افتاد و فهمیدم که تیر و ترکش چه مزه خوشی دارد.
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17537