کد شهید: 6533202 تاریخ تولد : نام : عباس محل تولد : بیرجندنام خانوادگی : محمدی تاریخ شهادت : 1365/10/26نام پدر : محمد مکان شهادت :
تحصیلات نام خانوادگی : نامشخص منطقه محمدی نام پدر : محمد محل تولد : بیرجند تاریخ شهادت : 1365/10/26 شغل تحصیلات : نامشخص یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستارگلزار :
==خاطرات==
* موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی علی برهانی به خاطر دارم عباس به همراه سه نفر از همرزمانش ماموریت گرفتند تا برای شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به منطقه بروند. محلی که رفته بودند قبلا پناهگاهی برای استفاده از ماشین آلات بود و چند روز قبل هم سیل شدیدی آمد و آن جا را پر از آب کرده بود که بعد از انجام ماموریت و در هنگام برگشت در باتلاق گرفتار می شوند و در همان جا شربت [[شهادت]] را نوشیدند. خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی علی برهانی به خاطر دارم قبل از این که خبر [[شهادت]] عباس را به ما بدهند خواب دیدم که یک ماشین آمد و ما را به بجستان برد و گفت: خبر خوشی برای تان داریم. همان طور که می رفتیم، در سر چهار راه مشاهده کردیم که یک جنازه را بر روی دست می برند، در همان لحظه من از ماشین پیاده شدم و از بین جمعیت خودم را به تابوت رساندم و هر طور که شد جنازه را از تابوت در آوردم و تا در تابوت را باز کردم نور خاصی از آن بلند شد و دیدم که عباس به آرامی در تابوت دراز کشیده و خوابیده است. چهره اش بسیار نورانی و زیبا شده بود، گویی که زنده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و به مزارش رفتم و دو رکعت نماز به جا آوردم. عشق شهادت راوی کبری محمودی به خاطر دارم زمانی که عباس می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفت: مادر من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به اتفاق چند نفر از دوستانم، برای دفاع از کشور و اسلام عازم جبهه شوم. و اگر [[شهید]] شدم که امیدوارم به آرزویی که دارم برسم به هیچ وجه برایم گریه نکنید و مرا در روستا دفن کنید و در مراسم تشییع جنازه ام به رویم گلاب بپاشید. نفوذ و تاثير کلام راوی محمد محمودی به خاطر دارم یک روز عباس به همراه برادرش حسین برای خرید به بیرون می روند. حسین ماشینش را پارک می کند و عباس می گوید مراقب ماشین باش تا من برگردم. در همان هنگام بچه ای از راه می رسد و به آیینه و چند جای دیگر ماشین ضربه ای وارد می کند و قصد خسارت زدن به ماشین را داشت که عباس می بیند و آن بچه را نصیحت می کند و با زبانی آرام به او می گوید: دست زدن به اموال مردم و خراب کردن آن کار درستی نیست و از او می خواهد که دیگر این کار را انجام ندهد.
به خاطر دارم عباس به همراه سه نفر از همرزمانش ماموریت گرفتند تا برای شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به منطقه بروند. محلی که رفته بودند قبلا پناهگاهی برای استفاده از ماشین آلات بود و چند روز قبل هم سیل شدیدی آمد و آن جا را پر از آب کرده بود که بعد از انجام ماموریت و در هنگام برگشت در باتلاق گرفتار می شوند و در همان جا شربت [[شهادت]] را نوشیدند. راوی علی برهانی
* موضوع خواب لحظه و روياي ديگران درمورد شهيدنحوه شهادت
به خاطر دارم قبل از این که خبر [[شهادت]] عباس را به ما بدهند خواب دیدم که یک ماشین آمد و ما را به بجستان برد و گفت: خبر خوشی برای تان داریم. همان طور که می رفتیم، در سر چهار راه مشاهده کردیم که یک جنازه را بر روی دست می برند، در همان لحظه من از ماشین پیاده شدم و از بین جمعیت خودم را به تابوت رساندم و هر طور که شد جنازه را از تابوت در آوردم و تا در تابوت را باز کردم نور خاصی از آن بلند شد و دیدم که عباس به آرامی در تابوت دراز کشیده و خوابیده است. چهره اش بسیار نورانی و زیبا شده بود، گویی که زنده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و به مزارش رفتم و دو رکعت نماز به جا آوردم. راوی علی برهانیمحمد محمودی
* موضوع عشق شهادت
به خاطر دارم زمانی که یکی از همرزمان عباس می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفتبرایم نقل کرد: مادر من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم وقتی که با هم در منطقه بودیم، فرمانده مان به اتفاق چند عباس و دو نفر دیگر از دوستانم، همرزمانش گفت: شما ماموریت دارید که برای دفاع از کشور و اسلام عازم جبهه شوم. و اگر شناسایی سنگرهای [[شهیدعراق]] شدم که امیدوارم ی به آرزویی که دارم برسم به هیچ وجه برایم گریه نکنید جلو بروید. عباس هم با جان و مرا دل قبول کرد و به همراه دوستانش به جلو رفت. وقتی که کارشان تمام می شود در روستا دفن کنید هنگام برگشت در یک باتلاق گرفتار می شوند و در مراسم تشییع جنازه ام همانجا جان به رویم گلاب بپاشیدجان آفرین تسلیم و همگی به فیض عظیم [[شهادت]] نائل می گردند. راوی کبری محمودی
* موضوع نفوذ و تاثير کلام
به خاطر دارم یک روز عباس به همراه برادرش حسین برای خرید به بیرون می روند. حسین ماشینش را پارک می کند و عباس می گوید مراقب ماشین باش تا من برگردم. در همان هنگام بچه ای از راه می رسد و به آیینه و چند جای دیگر ماشین ضربه ای وارد می کند و قصد خسارت زدن به ماشین را داشت که عباس می بیند و آن بچه را نصیحت می کند و با زبانی آرام به او می گوید: دست زدن به اموال مردم و خراب کردن آن کار درستی نیست و از او می خواهد که دیگر این کار را انجام ندهد. راوی محمد محمودیخاطرات سياسي
* موضوع لحظه و نحوه شهادتراوی محمد محمودی
یکی از همرزمان عباس برایم نقل کرد: وقتی که با هم به خاطر دارم در منطقه بودیم، فرمانده مان اوایل انقلاب، بچه های روستای فخر آباد به عباس سر دق آمدند و دو نفر دیگر از همرزمانش گفت: شما ماموریت دارید علیه رژیم شاه شعار می دادند که برای شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به جلو بروید. عباس هم با جان و دل قبول کرد و به همراه دوستانش به جلو رفت. وقتی جز اولین نفراتی بود که کارشان تمام می شود در هنگام برگشت در یک باتلاق گرفتار می شوند پرچم را برداشت و در همانجا جان به جان آفرین تسلیم و همگی به فیض عظیم [[شهادت]] نائل می گردندبا بچه های فخر آباد علیه رژیم شاه شعار دادند. راوی محمد محمودی
* موضوع خاطرات سياسي
به خاطر دارم در اوایل انقلاب، بچه های روستای فخر آباد به سر دق آمدند و علیه رژیم شاه شعار می دادند که عباس جز اولین نفراتی بود که پرچم را برداشت و با بچه های فخر آباد علیه رژیم شاه شعار دادند. راوی محمد محمودی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18667 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==