ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید رضا مهربانی

۱۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۱
متن کامل خاطره
یک شب که به اتفاق برادرم در مسجد نشسته بودیم روحانی [[مسجد ]] روضه امام حسین و طفل سه سال اش را نقل می کرد که به یاد خودم افتادم چون من هنگام فوت پدرم 3 سال داشتم در آن شب خیلی گریه کردم. وقتی از مسجد بیرون آمدیم برادرم به من گفت امشب خیلی گریه کردی، به ایشان کفتم امشب خاطره پدرم برایم زنده شد و چون خودم پدر ندارم حال حضرت رقیه را با جان و دل احساس کردم برادرم در حالی که مرا در آغوش گرفت، گفت: برادر جان غصه نخور تو این دنیای به این بزرگی تنها ما نیستیم که از وجود پدر محروم هستیم آن قدر فرزند [[شهید ]] در مملکت ما وجود دارد که حتی پدر خود را هم ندیده اند و تنها دلشان را با عکسی که از پدرشان دارند خوش کرده اند که من و تو در برابر آنها هیچیم. آن شب را تا چند ساعتی برایم از بچه های بی سرپرست صحبت کرد و مرا دلداری داد و بعد از چند وقت که خبر شهادتش را برایمان آوردند آن موقع بود که وجود بی پدری را واقعا احساس کردم زیرا دیگر او نبود که بتواند مانند فرزندی با پدر خویش با او دردل کند و او با حرفهای آرام بخشش مرا آرام کند، روحش شاد.
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
متن کامل خاطره
دو روز قبل از [[شهادت ]] پسرم آقا رضا، با پسر دیگرم حرفم شد و سر صدا کردم. همان شب خواب دیدم یک شیئ محکم به قلبم خورد و از خواب پریدم. عمویش پرسید چه شد؟ گفتم نمی دانم یک چیزی در خواب محکم به قلبم خورد صبح روز بعد با پسر دیگدم تماس گرفته بودند و گفته بودند که برادرت تیر خورده من خانه بودم که دیدم دامادم به همراه پسرم آمدند و من هنوز از آن خواب دیشب ناراحت بودم و گریه میکردم. پسرم پرسید چرا گریه می کنی؟ من سکوت کردم و وقتی مرا در این حال دید او هم شروع به گریه کرد. از ایشان سوال کردم تو چرا گریه می کنی؟ اما او چیزی نگفت و پرسید عمو جان کجاست؟ کفتم محل کارش. گفت: من می روم عمو را ببینم. بعد از ظهر رفتم خانه عمویش دیدم همه داد می زنند و گریه می کنند پرسیدم چی شده؟ اما آنها چیزی نگفتند، نگران شدم و برگشتم خانه، نیمه های شب بود که صدا زنگ در آمد فکر کردم رضاست. در را باز کردم دیدم عروسم است که به من گفت: مادر برادرم می گوید چرا گذاشتید رضا برود؟ که این حرف او نگرانیم را دوبرابر کرد و گفتم چه شده؟ آیا تصادف کرده است. گفت: نه ماشینش را توی راه گرفته اند. به همراه عروسم به راه افتادیم و رفتیم خانه پسرم علی دیدم همه آنجا نشسته اند و دارند گریه می کنند پرسیدم برای رضا چه اتفاقی افتاده است؟ یکی از آنها به من گفت خبر داده اند یکی از سربازها را داخل راه گرفته اند و او را به شهادت رسانده اند حالا معلوم نیست که پسر تو باشد. تا این حرف را شنیدم از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم فهمیدم چی شده. یکی از همرزمهنش تعریف می کرد داخل راه با اشرار برخورد کرده که اشرار ماشینش را سوراخ سوراخ کرده اند که یک تیر از پشت به قلبش اصابت کرد و به شهادت رسید.
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
۶۸۰
ویرایش