ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید ابوالفضل زرگرانی

۱٬۳۶۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۵
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = ابوالفضل زرگرانی |تصویر =10888.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[نیشابور]]|شهادت = [1362/01/24[]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[بهشت‌فضل‌]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =[[رزمنده‌]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر:قربانعلی}}
کد شهید:6212244
 
نام :ابوالفضل‌
 
نام خانوادگی :زرگرانی
 
نام پدر :قربانعلی
 
محل تولد :نیشابور
‌تاریخ تاریخ شهادت :1362/01/24‌مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :دانش آموز
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
مسئولیت :رزمنده‌
 
گلزار :بهشت‌فضل‌
خاطرات
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید==خاطرات==  * موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد   به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های [[قرآن]] را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی
به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های قرآن را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم .
نمایش خاطره
عنوان : عشق به جهاد* موضوع : عشق به جهادراوی : فاطمه زرگرانی متن کامل خاطره
چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به [[جبهه ]] می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید .راوی فاطمه زرگرانی .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10888 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
[[File:10888.jpg]]
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالفضل زرگرانی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]
۶٬۷۳۸
ویرایش