ویرایشها
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :مرکزی - خمین - رباط مراد2
==خاطرات==
بسمه تعالی خاطره در یکی از عملیاتها من با ده نفر از دوستانم در سنگری که در پناه کوه بود، آماده برای حمله بودیم که صدای نزدیک شدن گلولهی دشمن را شنیدیم و همه به هم چسبیده بودیم که اگر به سنگر ما اصابت کرد همه با هم به دیدار سیدالشهدا برویم و درست توپ داخل سنگر ما افتاد و در شکاف بین دو سنگ قرار گرفت و منفجر نشد. در آن زمان همه دست به سوی خداوند بلند کردیم و شکرگزار او شدیم و این معجزهای بود که در آن زمان برای ما اتفاق افتاد
==زندگی نامه==
ایشان در تاریخ ششم شهریور 1340 در یک روز گرم تابستانی در دهکده رباط مراد در جنوب شهرستان خمس دیده به جهان شود. در اوایل کودکی به خاطر فشار مالی که بر دوش خانواده بود و با زیاد بودن تعداد فرزندان و بچه ها در خانواده دوران بدی را سپری میکرد بعد از گذشت چند سال همه خانواده به تهران عزیمت کردند که درست مصادف بود با قیام سال 43 امام و مردم مبارز و تبعید امام به خارج از کشور. در دوران تحصیل از شاگردان ممتاز بود و همیشه در درس به بچه ها کمک میکرد تا در دبیرستان مسئول پخش اعلامیه شد و در دبیرستان و رساندن پیام به هم شاگردیان خود بود در اوایل انقلاب همیشه در راه پیماییها شرکت می کرد و در محل نیروی مقاومتی را تشکیل داده بودند و در موقع ضروری به کمک مردم می رفتند و در درگیری ها انواع و اقسام وسایل را که احتیاج داشتند خودشان درست میکردند از قبیل بمب های دستی. زمانی که انقلاب پیروز شد در بسیج محل شرکت نمود و شبها در سنگر مسجد نگهبانی می داد تا زمانیکه مزدوران بعثی به کشور عزیزمان یورش آوردند با اینکه چند ماهی مانده بود که به سربازی بروند داوطلبانه عازم خدمت شدند بعد از گذراندن دوره آموزشی به پادگان ابوذر در سر پل ذهاب رفت انجا در گردان پیاده امید بود گردان امید در ان زمان در جبهه سربازی دراز بود که اکبر بعد از چند روز عازم جبهه بر افتاب شد و از اونجا خیلی تعریف میکرد از گذشت جان و مال انسان در مقابل دین و کشورش میگفت از انسانهایی میگفت که ارزوی شهادت را داشتند و برای رسیدن به هدف از هم سبقت میگرفتند در گروهان مسئول ار پی جی 7 بود اکبر از اولین کسانی بود که برای کشتی داوطلب می شد و در هر عملیاتی که داوطلبانه بود شرکت مینمود.
در روز به شهادت رسیدنش آن طوری که هم سنگریانش میگفتند ان روز تمام لباسهای.. خود را درآورد و لباس تمیز پوشید و ان روز با تمام روزهای دیگرش فرق داشت خیلی خوشحال بود و خندان بود در ساعت 3 بعد از ظهر گشتی های عراقی را... و جون به دسته خمپاره 81 منتقل شده بود و فرمانده دسته بود به بچه ها میگوید که اونها را زیر اتش قرار بدهند گشتی های عراقی پا به فرار میگذارند و جند نفر اونها را به درک واصل میکند و در ساعت 6 بعد از شهر 26 شهریور زمانی که در سنگر بود گلوله توپ مز دوران بعثی به سنگر اصابت میکند و به شهادت می رسد و نوری را در خانه ی ما خاموش میکند نوری مه باعث سربلندی ما در مقابل سید الشهدا است.
*زندگینامه بعدی این شهید
بسمه تعالی زندگینامه شهید ایشان در تاریخ ششم شهریور 1340 در یک روز گرم تابستانی در دهکدهی رباطمراد در جنوب شهرستان خمس دیده به جهان گشود. در اوایل کودکی به خاطر فشار مالی که بر دوش خانواده بود و با زیاد بودن تعداد فرزندان در خانواده دوران بدی را سپری میکرد. بعد از گذشت چند سال همه خانواده به تهران عزیمت کردند. در دوران تحصیل از شاگردان ممتاز بود و همیشه در درس به دیگران کمک میکرد. در اوایل انقلاب همیشه در راهپیماییها شرکت داشت و در محل نیروی مقاومتی را تشکیل داده بودند و در مواقع ضروری به کمک مردم میرفتند و در درگیریها انواع و اقسام وسایل را که احتیاج داشتند، خودشان درست میکردند. از زمانی که انقلاب پیروز شد، در بسیج محل شرکت نمود و شبها در سنگر مسجد نگهبانی میداد. با یورش ناجوانمردامهی مزدوران بعثی به کشور، با اینکه چند ماهی به زمان سربازیاش مانده بود، داوطلبانه عازم خدمت شد و بعد از گذراندن دورهی آموزشی به پادگان ابوذر در سرپلذهاب فرستاده شد. مدتی در آنجا مشغول خدمت بود و در عملیاتها شرکت میکرد که به میمک منتقل شد و بعد از چند ماه برای مأموریت عازم مهران گردید. شهید گرانقدر سرانجام در تاریخ 26/06/1362 در حین نبرد با دشمن شربت شهادت را گوارا نوشید و به دیار باقی شتافت. روحش شاد و یادش گرامی
http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10698
پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران