ویرایشها
خبر شهادت جهاد را هم که شنید همین طور. دلم سوخت وقتی پیکر جهاد را دیدم. مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بود ولی جای زخم ها و پارگی ها بود. جای کبودی و خون مردگی ها. تصاویر شهادت بابا و جهاد با هم یکی شده بود. یک لحظه به نظرم رسید من دیگر نمی توانم تحمل کنم. باز مادر غیرمستقیم ما را آرام کرد. وقتی صورت جهاد را بوسید، گفت: ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده. البته هنوز به اربا اربا نرسیده. لایوم کیومک یا اباعبدالله (ع). ما هم از خجالت آرام شدیم.
بعد هم مادرم خودش توی قبر جهاد رفت. همان قبر! سه ساعت قرآن و [[زیارت عاشورا]] و دعا در قبر خواند.<ref>[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]</ref>
==نگارخانه==
<gallery>
Image:جهاد مغنیه (2).jpg
Image:جهاد مغنیه (3).jpg
Image:جهاد مغنیه (4).jpg
Image:جهاد مغنیه (5).jpg
Image:جهاد مغنیه (6).jpg
Image:جهاد مغنیه.jpg
Image:جهاد مغنیه.png
Image:مزار جهاد مغنیه.jpg
</gallery>