ویرایشها
• روزیکه پدرم می خواست به جبهه برود همه ی ما را بغل کرد و بوسید و گفت : این دیدار آخر است من خواب دیده ام و حتماً شهید می شوم .
• در دوران جنگ همسرم برای کار کردن به تهران رفته بود یک شب خوابی را که دیده بود این گونه برایم تعریف کرد: خواب دیدم که مردی با لباس سبز که به اسب سفیدی سوار بود مرا صدا کرد به آقا سلام کردم ولی ایشان خیلی ناراحت بودند وگفتند : چرا برای دفاع از اسلام به جبهه نمی روی؟ وقتی که ازخواب بیدار شده بود فوراً به خانه بازگشت وبرای اعزام به جبهه دربسیج ثبت نام کرد واعزام شد بعد از مدت یکماه که در جبهه حضور داشت به فیض شهادت نائل شد او قبل ازرفتن به جبهه می دانست که چه خواهد شد و همه ی ما را بخدا سپرد.
• روزیکه ایشان می خواستند به جبهه بروند به بنده و بچه هایش سفارش کرد که با یک زندگی ساده قناعت کنیم وپیرو خط امام (ره) وولایت فقیه باشیم حجاب وعبادت را فراموش نکنیم .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=47934793منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>