ویرایشها
/* خاطرات */
==خاطرات==
- یادم هست شبی که عبد المجید می خواست برای اعزام به جبهه از پدر و مادرم اجازه بگیرم . مادرم رضایت نمی داد . ایشان هر چه خواهش و تمنّا کردند .مادرم راضی نشد . و نهایتاً حالتی برایش پیش آمد و خودم نیز شاهد آن بودم که تمام وجود او به لرزه در آمد و رنگش تغییر کرد و بدون اینکه سخنی بگوید از منزل خارج شد . بعد از این ماجرا مادرم به پدرم گفت : که اگر ایشان به همین شکل با رفتن عبد المجید به جبهه مخالفت کنند . ممکن است که باعث شود برای برادرم مشکلاتی پیش آید .مخصوصاً از نظر روانی و در ادامه این ماجرا ایشان اجازه رفتن به جبهه را دادند و نمی دانید که او چه حالتی داشت و دائماً خوشحال بود و به دست و پای مادرم بوسه می زد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205599 سایت یاران رضا]</ref>