ویرایشها
- وقتی مسعود شهید شده بود خواب دیدم که دور اتاق را آب پاشی کرده و پرچم سفید زده است خانه مثل روز روشن شده است داشت قرآن می خواند پرسیدم مادر کی آمدی؟ گفت: دیشب آمدم خواب بودید چیزی نگفتم که شما بیدار شوید آمدم توی این اتاق قرآن بخوانم صبح که شد ناراحت بودم ماه رمضان هم بود فامیل های پدرش از زاهدان آمدند گفتند می ایستیم تا مسعود بیاید شب شد یکی دارد در می زند رفتم دیدم یک موتوری است بدنم به لرزه لفتاد گفتم هر خبری هست ایشان پرسید منزل توکلی اینجاست؟ گفتم: بله گفت: پدرش را بگویید بیاید خلاصه خبر شهادت مسعود را دادند .
- فرزندم مسعود دو ساله بود که مریض شد ایشان را به دکتر بردم گفت بچه ی مرده را به نزد من آوردی با شنیدن این حرف ناراحت شدم مرا از توی اتاق دکتر بیرون کردند نسخه ای نوشت و گفت اگر خوب شد به ما خبر بده بچه را آوردم خانه و داروهایش را دادم کنار منزل ما مسجد امام رضا (ع) بود رفتم پارچه سپاه گرفتم دادم دور مسجد و منبر زدند و شله زردی بار کردم و گفتم یا امام رضا بچه ام را شفا بده صبح همة فامیل دور هم جمع بودیم که دیدم چشم هایش را باز کرد با دیدن این صحنه فامیل خوشحال شدند و گفتند بچه زنده شد . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5440%205440 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />