ویرایشها
==زندگینامه==
سرتيپ شهيد جواد فكوري فرزند حسن، در تاریخ 1317/10/17 در تبريز به دنيا آمد. پس از طي دوران طفوليت، بعد از درگذشت پدر به همراه خانواده به تهران مهاجرت نمود. با اخذ ديپلم متوسطه وارد دانشكده افسري شد و پس از فراغت از تحصيل به نيروي هوايي پيوست. به مدت سه سال از مهر ماه 1339 دورههاي تكميلي خلباني (F4 ) و فرماندهي گردان هوايي را در آمريكا سپري نمود.
او در آذر ماه سال 1342 در سن 24 سالگي ازدواج نمود. اولين محل خدمت او پايگاه هوايي تهران بود و در سال 1342 به دزفول منتقل شد. شش ماه بعد به پايگاه مهرآباد تهران و سه ماه بعد به پايگاه شاهرخي (شهيد نوژه) همدان انتقال يافت.
روحش شاد و یادش گرامی باد
==خاطرات== *خاطره اول
خاطره ای از زبان همسر شهید�
چهار، پنج سال مطالعات گسترده بر ادیان مختلف، باعث گرایش شدید او به اسلام شد. نمازش به موقع، قرآن و روزه اش ترک نمی شد. آن موقع کسی به اسم تیمسار ربیعی فرمانده پایگاه شیراز بود. وی در ماه رمضان ساعت 10 صبح جواد را برای صرف نوشیدنی به دفترش دعوت کرده بود، می دانست جواد اهل روزه است، جواد هم نرفت. به او گفتم: امسال، سال درجه ات است، با ربیعی سر ناسازگاری نگذار، اما جواد تأکید کرد: دینم را به درجه و دوره نمی فروشم. تیمسار ربیعی هم مرا دید و گفت: شوهر تو شب و روز من را گذاشته و به دینش می رسد.
اسفند 1357 بود. خانه و زندگی مان در شیراز بود ولی بعد از سه ماه به تبریز منتقل شد. در تبریز درگیری با حزب خلق مسلمان آغاز شده بود و جواد فرمانده مقابله با آنها بود. البته 48 ساعت او را گروگان گرفته بودند که با وساطت یک درجه دار نیروی زمینی که او را نشناختیم، آزاد شد. وقتی برگشت تمام تنش کبود بود، زخمهای عمیقی در پایش به وجود آمده بود. او در تبریز ماند و من و بچه ها در خانه عمه ام در تهران مستقر شدیم. بعد از ماموریت تبریز و سرکوب حزب خلق مسلمان به فرماندهی پایگاه یکم فرودگاه مهرآباد منصوب شد. بعد از یک ماه فرمانده نیروی هوایی شد و ما نیز با او به دوشان تپه منتقل شدیم. با شروع جنگ، 20 روز خانه نیامد. یک سال بعد از فرماندهی با حفظ سمت وزیر دفاع شد و یک سال و چند ماه وزیر بود و بعد مشاور عالی ستاد مشترک ارتش شد و بالاخره در 7 مهرماه سال 1360 در راه برگشت از جبهه بر اثر سقوط هواپیما شهید شد.
*خاطرات بعدیدوم
خاطره ای از شهید سرلشکر خلبان جواد فکوری
هم محافظش بودم و هم راننده اش. از وقتی باهاش آشنا شدم، فهمیدم خیلی متواضعه و اصلا اهل تشریفات نیست. با اینکه پست مهمی در وزارت دفاع داشت ولی هیچ وقت خودش رو نمی گرفت، حتی برای امثال من که زیردستش بودیم. یادمه یه صبح زودبرای شرکت در جلسه هیات دولت بردمش و یکی از همکارام که به تازگی مسئولیت حفاظت فیزیکی سرهنگ فکوری رو به عهده گرفته بود و هنوز از روحیاتش بی خبر بود سریع از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد، بعد محکم براش پا کوبید و به احترامش خبردار ایستاد. شهید فکوری وقتی از ماشین پیاده شد، دستش رو روی شونه ی همکارم گذاشت و با لحنی خودمونی و طوری که ناراحت نشه بهش گفت: آقای...، ما شاه نیستیم، سعی کنید از ما شاه درست نکنید!
*خاطرات بعدیسوم
خاطره ای از شهید فکوری�
شهيد فكوري انساني بسيار رئوف، مهربان، مومن و انقلابي بود. در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي تا ساماندهي اوضاع سياسي و نظامي كشور، پرسنل مؤمن و متعهد پايگاه فعاليت هايشان را در سطح شهر تبريز و روستاهاي مجاور پايگاه جهت ياري و كمك به مردم محروم و مستضعف معطوف كرده بودند.
شهيد فكوري در كمال خلوص و در نهايت دقت و توان خود، تا عصر آن روز يكسره به كار درو پرداخت و لحظه ای از انجام كار غفلت نورزيد.
*خاطرات بعدیچهارم
خاطراتي از زبان همرزمان شهید فکوری�
از گذشته مرسوم بود براي حضور مقامات بالا و فرماندهان نيروي سه گانه ارتش در مراسم ها، چندين دستگاه اتومبيل و موتور سوار، فرماندهي را همراهي مي كردند. به ياد دارم پس از اين كه سرهنگ فكوري رسماً به فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد. من به اتفاق ديگر پرسنل از قسمت هاي دژبان، حراست و يگان موتور سوار به منظور تشريفات و حفاظت از جان ايشان و خانواده محترمشان تعيين و انتخاب شديم.