ویرایشها
==خاطرات==
در یکی از روزهای انقلاب وقتی فرزندم جاسم از منزل آبت الله شیرازی به خانه آمد با هیجان گفت : نمی دانید امروز چه شده ؟ گفتم : مگر چه شده ؟ گفت : امروز خطر درست از کنار گوشم رد شد . گفتم : چه خطری ؟ زودتر تعریف کن ببینم چه شده ؟ گفت : هیچی ، داشتم از منزل آیت الله شیرازی خارج می شدم که ناگهان تیراندازی شروع شد . مردم همگی فرار کردند من هم مثل آنها فرار کردم و به داخل یک قصابی پناه بردم . هنوز داشتم جابجا می شدم که یک دفعه تیری از کنار گوشم رد شد و به یخچال اصابت کرد و چیزی نمانده بود که به من بخورد ولی الحمدا... به خیر گذشت و کاریم نشد. منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=64186418منبع سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>