ویرایشها
Khoshkenar9712 صفحهٔ [[شهید حسن فیروزی]] را به [[شهیدحسن فیروزی]] منتقل کرد
سال ها از بیماری اعصاب رنج می بردم، مدت ها بود که شب ها خواب نداشتم، از این که قرص های زیادی می خوردم و فایده ای نداشت خسته شده بودم. یک شب خیلی گریه کردم، گفتم خدایا! خسته شدم چقدر درد بکشم، آن قدر گریه کردم تا خوابم برد. همان شب حسن را در خواب دیدم، او را در آغوش گرفتم، گفتم: برادر کجایی؟ نمی گویی خواهرم مریض است باید به عیادتش بروم؟
لبخندی بر لب نشاند، گفت: خواهر من خیلی از خدا می خواهم تا بهتر شوی و دائم به او التماس می کنم. اشک از چشمانم جاری شد با دستان مهربانش اشک هایم را پاک کرد، دستانم را گرفت و گفت: می خواهم تو را به مشهد، به زیارت آقا امام رضا (علیه السلام) ببرم.
خوشحال شدم، چشمانم را بستم بعد از چند لحظه ای باز کردم رو به روی حرم امام رضا (علیه السلام) ایستاده بودم، حسن نگاهی کرد و گفت: تا می توانی از امام رضا (علیه السلام) خواهش کن، در عالم خواب اشک ریختم و با امام رضا (علیه السلام) حرف زدم نگاهی به اطرافم کردم، حسن را ندیدم او رفته بود. وقتی از خواب بیدار شدم امید بیشتری به زندگی پیدا کردم.<ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>