ویرایشها
/* خاطرات */
تاریخ تولد : [[1314/09/05]]
نام : طوبی محل تولد : بیرجند
نام خانوادگی : تاجریزی تاریخ شهادت : [[1366/05/09]]
نام پدر : عبداله مکان شهادت : مکه
==خاطرات==
- چهل روز از [[شهادت ]] مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به [[ایران ]] و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم . به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم .
- روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند : چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل : کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند .
- حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است .
- وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5113سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتيبپيشفرض: طوبی_تاجریزی}}