ویرایشها
==زندگینامه==
*زندگینامه اول
[[عباس بابایی]] در [[14 آذرماه سال 1329]] در شهر قزوین دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا پایان دبیرستان در همان شهر گذراند. پس از اخذ دیپلم درحالیکه در رشته پزشکی پذیرفته شده بود اما به دلیل علاقه بسیاری که به پرواز داشت در رشته خلبانی ادامه تحصیل داد.
تحصیلات خود را در این رشته در ایالاتمتحده آمریکا گذراند و پس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد به ایران بازگشت. خلوص و سادگی بارزترین ویژگی شخصیتی او بود.با رسیدن به درجه [[سرهنگ دومی]] فرمانده پایگاه هوایی اصفهان شد و پس از آن به دلیل لیاقت و توانایی بسیار با اخذ درجه سرهنگی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و پس از عمری تلاش مداوم و ثبت خاطراتی شیرین و افتخار آفرین عقاب تیز پرواز جمهوری اسلامی در روز [[جمعه پانزدهم مرداد سال 1366]] مصادف با عید قربان بار سفر بست و به علت اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون مرزی در سن 37 سالگی پر کشید و در دل تاریخ ایران جاودانه شد. پیکر پاکش را در [[گلزار شهدای قزوین]] به خاک سپردند. از او 3 فرزند به یادگار ماند.
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-34-49.jpg|500px|بیقاب|وسط]]
نوجواني شهيد عباس بابايي
متوجه پيرمردي شدم که با پاي پياده تو مسير ميرفت. عباس پياده شد، از پيرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پيرمرد، به من گفت: دايي جان، شما ايشان را برسون؛ من خودم پياده بقيه راه رو ميام. پيرمرد را گذاشتم جايي که ميخواست بره. هنوز چند متري دور نشده بودم که ديدم عباس دوان دوان رسيد؛ نگو براي آنکه من به زحمت نيفتم، همهي مسير را دويده بود .<ref> کتاب علمدار آسمان، صفحه:27</ref>
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
*زندگینامه دومتولدعباس بابایی در 14 آذرماه سال 1329 ۱۳۲۹ در شهر قزوین دیده قزوين ديده به جهان گشود . دوره ابتدايي را در دبستان دهخدا و تحصیلات خود دوره متوسطه را تا پایان دبیرستان در همان دبيرستان نظام وفاي اين شهر گذراند. پس از اخذ دیپلم درحالیکه در رشته پزشکی پذیرفته شده بود اما به دلیل علاقه بسیاری که به پرواز داشت در رشته خلبانی ادامه تحصیل دادطي کرد .
ورودبه دانشکده خلبانی
سال ۱۳۴۸ به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذرانيدن دوره آموزش مقدماتي خلباني براي تكميل دوره آموزشي به كشور آمريكا اعزام گرديد .وي با پشتوانه مذهبي قوي و ايمان نيرومندي كه داشت،در مدت اقامت در امريكا هرگز جذب مظاهر پرفساد غرب نگرديد و با موفقيت دوره آموزش خلباني هواپيماي شكاري را به اتمام رسانيد و پس از مراجعت به وطن در سال ۱۳۵۱ با درجه ستواندومي در پايگاه هوايي دزفول به خدمت مشغول شد .با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف ـ ۱۴ به نيروي هوايي ایران،عباس جزء خلبانان تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي اف ـ ۱۴ انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد .
مبارزات انقلاب
فرمانده عملیات نیروی هوایی
با كفايت،لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه هوايي اصفهان از خود نشان داد در مورخه ۹/۹/۶۲ با ارتقا به درجه سرهنگ تمامي به سمت فرمانده عمليات نيروي هوايي منصوب و به ستاد فرماندهي در تهران منتقل گرديد .او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سالهاي بعد،در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت،صفحات نوين و زريني بر تاريخ انقلاب دفاع مقدس و نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران افزود .
عباس با بيش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده،قسمت اعظم عمرش را در طول اين سالها در پروازهاي عملياتي و يا قرارگاهها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري کرد . او به همين خاطر او چهره آشناي ( بسيجيان ) و يار وفادار فرماندهان قرارگاههاي عملياتي بود .تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت ، بيش از شصت ( ۶۰ ) مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رساند .شهيد بابايي به علت لياقت و رشادتهايي كه در دفاع از آرمانهاي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و سركوب و دفع تجاوزات دشمنان انقلاب اسلامي متجلي ساخت . عباس در ۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ به درجه سرتيپي مفتخر شد،گرچه همكاران و اطرافيان او را كمتر با اين درجه مشاهده نمودند !
شهادت
چندروز قبل از شهادت در پاسخ پافشاریهای بیش از حد همسر و دوستانش برای عزیمت به مراسم حج گفته بود :« تا عید قربان خودم را به شما میرسانم .»و او سرانجام در روز عید قربان،به آروزی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل شد و نام پرآوازهاش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه ماند .
==وصیتنامه==
بسمالله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
خدایا خدایا تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.
به خدا قسم من از شهدا و خانوادههای شهدا خجالت میکشم تا وصیتنامه بنویسم. حال، سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاء الله خلاصه میکنم:
خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
خدایا! همسر و فرزندانم را به تو میسپارم.
خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم و هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزیزم ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.
22/4/1361 بیست و یکم ماه رمضان - عباس بابایی<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=22 سایت صبح]</ref>
==آثار==
(بسم الله الرحمن الرحیم) همسرم! راه خدا را انتخاب کن که جز این، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد. ...ملیحه جان همان طوری که میدانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت میشود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشهاش میباشد...
ملیحه جان در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان دادن در راه وطن، عبادت باقی میماند. تا میتوانی به مردم کمک کن. حجاب، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن. اگر شده نان خشک بخور ولی دوستت، فامیلت را که چیزی ندارد، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا میتوانی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلاً چرا این کار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر...
... ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی میگویم شاید من مُردم باید ملیحهام خوشبخت باشد. هرگز اشتباه فکر نکند. همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند. چون جز این راه، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.
ملیحه باید مجدداً قول بدهی که همیشه باحجاب باشی. همیشه با ایمان باشی. همیشه به مردم کمک کنی. به همه محبت کنی. در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست...
... اگر میخواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی. ملیحه هرچقدر می تونی درس بخوان. درس بخوان. درس بخوان. خوب فکر کن. به مردم کمک کن. کمک کن خوب قضاوت کن. همیشه از خدا کمک بخواه. حتماً نماز بخوان. راه خدا را هرگز فراموش نکن...
...همیشه به خاطرت این کلمات بسیار شیرین و پرارزش را به خاطر بسپار «کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود... .
ملیحه مهربانم هر وقت نماز می خونی برام دعا کن.
سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه این جواب حزباللهی سرگردی بود که او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را میتراشید و ریش میگذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه میلرزید دل خود من هم که اصرار داشتم، میلرزید، که آیا میتواند؟ اما توانست. وقتی بنیصدر فرمانده بود، کار مشکلتر بود.
افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت میکردند حرف میزدند، اما کار نمیکردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونهای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم [[شهید]] شد. او جزو همان خلبانهایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامیها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی میگفت دیدم در دعای کمیل شانههایش از گریه میلرزد و اشک میریزد.
بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الآن در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کردهام و ماندهام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.<ref>(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)</ref>
*آرامش بعد نماز
یه روز که خسته از محل کار به خونه بر میگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در میاد.
عباس که نمازش تموم شد، با عصبانیت گفتم:شما خونه ای و بچه ها آنقدر شلوغ می کنن؟
با مظلومیت خاصی معذرت خواهی کرد، بعد که آروم شدم.
فهمیدم بچه ها از نماز خوندن عباس سو استفاده کرده بودن و سرو صدا به راه انداخته بودن.<ref>
راز و نیاز شهدا ص 68 </ref>
«دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور کند! »این جمله یکی از داغترین خبرهایی بود که بولتن خبری پایگاه "ریس" آمریکا چاپ کرده بود.عباس گفت: چند شب پیش، کلنل "باکستر" فرمانده پایگاه و همسرش که از یه مهمونی شبونه بر میگشتند، من رو در حال دویدن توی میدون چمن پایگاه دیدند و برای دویدن در اون موقع شب توضیح خواستند. منم گفتم: «خوابم نمی اومد؛ خواستم ورزش کنم تا خسته بشم.»
هر دو با تعجب نگاهم کردند. فهمیدم جوابم قانع کننده نبوده. ادامه دادم: «مسائلی که اطرافم می گذره باعث میشه شیطان با وسوسه هاش من رو به گناه بکشه. در دین ما سفارش شده این وقت ها بدویم یا دوش آب سرد بگیریم».حرفم که تموم شد، تا چند دقیقه بهم میخندیدند. طبیعی هم بود. با ذهنیتی که اون ها در مورد مسائل جنسی داشتند، نمی تونستند رفتار من رو درک کنند. شهید عباس بابایی<ref>فلش کارت فرار از گناه، مرکز فرهنگی مطاف عشق ===تلویزیون رنگی===</ref>
*تلویزیون رنگی
شهید بابایی در منزل یک تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید داشت. دکتر روحانی، جانشین فرمانده قرارگاه خاتمالانبیا (ص) از این موضوع آگاه بود. ایشان به منظور ارج نهادن به زحمات سرهنگ بابایی در زمانی که ایشان در خانه نبودند، یک دستگاه تلویزیون رنگی به منزلشان میفرستد. فرزندان بابایی با دیدن تلویزیون رنگی خوشحال میشوند، ولی همسر ایشان علیرغم اصرار بچهها از باز کردن کارتن تلویزیون خودداری میکند. چند روز از این ماجرا میگذرد و شهید بابایی از مأموریت بازمیگردد. بچهها با ورود پدر خبر خوش رسیدن تلویزیون رنگی را به او میدهند و ایشان ماجرا را از همسرش جویا میشود.
شهید بابایی از این که خانمش بدون اجازه او تلویزیون را قبول کرده ناراحت میشود. چون بچهها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز کردن کارتن تلویزیون رنگی را بدهد، شهید بابایی با شگرد خاصی، سر بچهها را گرم میکند و در اوج بازی و خوشحالی، از آنها میپرسد: بچهها بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزیون رنگی را؟ بچهها دستهجمعی میگویند: بابا را. سپس شهید بابایی به آنها میگوید: فرزندانم! در این شرایط، خانوادههایی هستند که پدرانشان را از دست دادهاند و تلویزیون هم ندارند. چون خداوند به شما نعمت پدر را داده، پس بهتر است این تلویزیون را به بچههایی بدهیم که پدر ندارند.
*خاطرات خواهر شهید (خانم اقدس بابایی)
بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس میگذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق کارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشقهایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بستهبندی، آنها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم. روی میز به دنبال مداد میگشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: عباس! مداد خودت کجاست؟ گفت: در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشقهایت را با آن بنویسی، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بیدرنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند.
راوی: مرحوم حاج اسماعیل بابایی (پدر شهید)<ref>[http://www.shahid-babaei.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%8%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/ شهید بابایی]</ref>
حالا هم میخواهد من از کار او آگاه نشوم. از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد. به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم؛ اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پیگیری کنم و خود نیز، با آنکه به شدت از کمردرد رنج میبرد، تماشاگر اوضاع بود. آن روز هر چه بیشتر اندیشیدیم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم؛ به همین خاطر تا دیروقت مراقب اوضاع بودیم تا راز این مسئله را بیابیم.
اما آن روز صبح، چون تا پاسی از شب را بیدار مانده بودیم، خوابمان برد و پس از برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم، مدرسه، نما و چهره دیگری به خود گرفته بود. همه چیز خوب و حساب شده بود؛ به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت میکرد. غافل از اینکه ما از همه چیز بیخبر بودیم. به هر حال بر آن شدیم که تا هر طور شده از ماجرا سر در آوریم و تمام طول روز در این فکر بودیم که فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگیر کنیم.
روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، درحالیکه چشمانمان از انتظار و بیخوابی میسوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جاروب و خاکانداز مشغول نظافت حیاط شد. جلوتر رفتم. خیلی آشنا به نظر میرسید. لباس ساده و پاکیزهای به تن داشت و خیلی با وقار مینمود. وقتی متوجه حضور من شد، خجالت کشید. سرش را به زیر انداخت و سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم؛ گفت: عباس بابایی.
درحالیکه بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمیداد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه میپردازد، او را سرزنش کنند. عباس درحالیکه چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: ـ من که به شما کمک میکنم، خدا هم در خواندن در سهایم به من کمک خواهد کرد. لبخندی حاکی از حجب و آرامش بر گونههایش نشسته بود. چشمانش را به چشمان من دوخت و ادامه داد: اگر شما به پدر و مادرم نگویید، آنها از کجا خواهند فهمید؟ ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت.»
راوی: اقدس بابایی (خواهر شهید)
*در حال عبور از خیابانِ منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، که آن زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس میخواند، همراه با دانشآموزان از مدرسه خارج شد. او با دیدن من به طرفم آمد. پس از احوالپرسی به سوی منزل به راه افتادیم. هنگام گذشتن از خیابان سعدی، گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند. در میان کارگران پیرمردی بود. پیرمرد آن گونه که باید، توانایی انجام کار را نداشت و بعداً معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود و خانوادهاش کارگری میکند. عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ میزد و عرق از سر و رویش میچکید، لحظهای ایستاد. سپس نزد پیرمرد رفت و گفت: پدر جان! باید چند متر بکنی؟ پیرمرد با ناتوانی گفت: سه متر به گودی یک متر.
عباس بی درنگ کتابهایش را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و از او خواست تا کلنگ را به او بدهد و در گوشهای استراحت کند. عباس شروع کرد به کندن زمین. من که با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرارگرفته بودم، بیلی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و در خاکبرداری به عباس کمک کردم. پس از یک ساعت کار، مقداری را که پیرمرد میبایست حفر میکرد، کنده بودیم. از او خداحافظی کردیم و به منزل رفتیم. از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطیل شدن از مدرسه عباس را میدیدم که به یاری پیرمرد میرود. این کار عباس تا پایان حفاری و لوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت.
راوی: علی خوئینی
*پدرم، مرحوم حاج اسماعیل بابایی، باغ کوچک انگوری در شهرستان قزوین داشت. یک روز جهت برداشت محصول باغ، همراه خانواده به باغ رفته بودیم. عباس که در آن روزها نوجوانی بیش نبود، با مشاهده خوشه انگور که بر روی ساقه یکی از تاکها خودنمایی میکرد، از پدرم خواست تا لحظهای خوشه انگور را از ساقهاش جدا نکند. درحالیکه همه از خواسته او شگفتزده شده بودیم، بیدرنگ رفت، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. پس از لحظهای به آرامی آن خوشه را چید و در سبد گذاشت. او به هنگام جدا کردن انگور از ساقهاش به ما گفت: نگاه کنید! خداوند چقدر زیبا و دیدنی دانههای انگور را در کنار هم قرار داده است! بوته انگوری که در زمستان خشک به نظر میرسد در فصل بهار چهرهای سبز و شاداب به خود میگیرد و میوه آن به این زیبایی رنگآمیزی میشود.
اینجاست که باید به عظمت و قدرت خداوند بیهمتا پی برد. این عادت عباس بود که هنگام خوردن انواع میوهها آنها را به دقت نگاه میکرد و برای این کارش توجیه زیبایی داشت. او میگفت: ببینید؛ میوهها انواع گوناگونی دارند؛ ترش، شیرین، تلخ و هر یک خاصیتهایی برای انسان دارند که هنوز بشر از درک همه آنها ناتوان است. پس ما باید بر روی نعمتهای الهی به طور عمیق فکر کنیم و از آنها سطحی نگذریم.
راوی: اقدس بابایی
*طبقه دوم آسایشگاه
با حجب و حیایی که همیشه در چهرهاش بود گفت: میخواهم وارد دانشکده خلبانی شوم؛ باید چه کارکنم؟ من او را راهنمایی کردم و گفتم: به نظر من بهتر است پس از گذراندن دوره سربازی در ادارات دیگر مشغول به کار شوی، که هم حقوق مکفی دارد و هم محدودیتی در کار نیست. از این که بگذریم نظامی بودن روحیهای خاص میخواهد. و به هر حال از او خواستم تا با پسر عمویش هم که در نیروی هوایی خدمت میکرد، مشورت کند؛ ولی او قانع نشد و گفت: نه. من به این کار علاقهمند هستم و پس از مشورتهایی که داشتهام و بررسیهایی که کردهام تصمیم دارم وارد دانشکده خلبانی شوم. به او گفتم که به شعبه استخدام مرکز آموزشهای هوایی مراجعه کند.
بعدها عباس مراحل استخدام را پشت سر گذاشت و پس از قبولی در معاینات پزشکی وارد دانشکده خلبانی شد و به استخدام نیروی هوایی درآمد. در همان روزها مراسم ازدواج ما هم انجام شد و به همراه همسرم، یعنی همشیره عباس، راهی پایگاه هوایی دزفول شدیم. عباس هم پس از دریافت سردوشی در دانشکده خلبانی مشغول به تحصیل بود؛ تا اینکه روزی به پایگاه دزفول زنگ زد و گفت: اگر امکان دارد به تهران بیابید. با شما کار دارم. گفتم: ـ خیر است انشاء الله. آیا مشکل خاصی پیشآمده که نمیتوانی از طریق تلفن بگویی؟ مشکل خاصی نیست، ولی حتماً بیایید. من هم دو سه روزی مرخصی گرفتم و به تهران رفتم. وقتی نزد او رفتم، گفت: آسایشگاهی که من در آن هستم در طبقه دوم ساختمان است، من میخواهم به طبقه اول منتقل شوم. تعجب کردم و گفتم: ـ شما که یک سال در این آسایشگاه بیشتر نخواهی ماند؛ پس چه دلیلی داره که میخواهی به آسایشگاه طبقه اول بیایی؟ او گفت: این آسایشگاه مُشرف به آسایشگاه دختران است و من میخواهم نماز بخوانم. خوب نیست که نمازم باطل شود و مرتکب گناهی شده باشم. شما که مسئول خوابگاه را میشناسی از او بخواه تا مرا به طبقه اول منتقل کند. به شوخی گفتم: برای همین موضوع مرا از دزفول به اینجا کشاندهای؟ سپس رفتم و از مسئول آسایشگاه خواستم تا در صورت امکان اتاق او را تغییر دهد. مسئول آسایشگاه درحالیکه میخندید با لحن خاصی گفت: آسایشگاه بالا کلی سرقفلی دارد، ولی به روی چَشم. او را به طبقه اول منتقل میکنم.
راوی: محمد سعی دنیا
در دوران تحصیل در آمریکا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» که هر هفته منتشر میشد، مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود: «دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب میدود تا شیطان را از خودش دور کند.» من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: چند شب پیش بیخوابی به سرم زده بود. رفتم میدانِ چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا کلنل «باکس تر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر میگشتند. آنها با دیدن من شگفتزده شدند.
کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه میدوی؟ گفتم: خوابم نمیآمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من میگذرد که گاهی موجب میشود شیطان با وسوسههایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.» آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی میخندیدند، زیرا با ذهنیتی که نسبت به مسایل جنسی داشتند نمیتوانستند رفتار مرا درک کنند.
راوی: امیر اکبر صیاد بورانی
در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم اتاق بودم او همیشه روزانه دو وعده غذا میخورد، صبحانه و شام. هیچوقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد. من فکر میکردم عباس از این عمل دو هدف را دنبال میکرد؛ یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیگری صرفهجویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند.
بعضی وقتها عباس همراه با شام نوشابه میخورد؛ اما نه نوشابههایی مثل پپسی و … که در آن زمان موجود بود؛ بلکه او همیشه فانتای پرتقالی میخرید. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد؛ ولی دوباره میدیدم که فانتا خریده است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمیخری؟ مگر چه فرقی میکند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد، آرام و متین گفت: حالا نمیشود شما فانتا بخورید؟ گفتم: ـ خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلیهاست، به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کردهاند. به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل، آفرین گفتم. نکته دیگر این که همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه میشد، ورزش، عکّاسی و دیدن مناظر طبیعی.
برای گذراندن دوره خلبانی در پایگاه «ریس» واقع در شهر «لاواک» از ایالت تگزاس آمریکا بودیم. فرهنگ غرب بر روی اکثریت دانشجویان اثر گذاشته بود. مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوستیابی میکرد، آنها را با معارف اسلامی آشنا میکرد و میکوشید تا در غُربت غرب از انحرافشان جلوگیری کند. به یاد دارم که در آن سال، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف، اتاقهایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند. همسویی نظرات و تنهایی، از علتهای نزدیکی و دوستی من با عباس بود؛ به همین خاطر بیشتر وقتها با او بودم.
یک روز هنگامی که برای مطالعه و تمرین در سها به اتاق عباس رفتم، در کمال شگفتی «نخی» را دیدم که به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود. نخ در ارتفاع متوسط بود؛ به طوری که مجبور به خم شدن و گذر از زیر نخ شدم. به شوخی گفتم: عباس! این چیه؟ چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟ او پرسش مرا با تعارف میوه، که همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه میداشت، بی پاسخ گذاشت.
بعداً دریافت که هم اتاقی عباس جوانی بی بند و بار است و در طرف دیگر اتاق، دقیقاً رو به روی عباس، تعدادی عکس از هنرپیشههای زن و مرد آمریکایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است. با پرسشهای پی در پی من، عباس توضیح داد که با هم اتاقیاش به توافق رسیده و از او خواهش کرده چون او مشروب میخورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یک سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقیاش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود. روزها از پس یکدیگر میگذشت و من هفتهای یکی، دو بار به اتاق عباس میرفتم و در همان محدودة او به تمرین درسهای پروازی مشغول میشدم. هر روز میدیدم که به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب میشود؛ به طوری که دیگر به راحتی از زیر آن عبور میکردم.
یک روز که به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم که اثری از نخ نیست. علت را جویا شدم. عباس به سمت دیگر اتاق اشاره کرد. من با کمال شگفتی دیدم که عکسهای هنرپیشهها از دیوار برداشته شده بود و از بطریهای مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت: دیگر احتیاجی به نخ نیست؛ چون دوستمان هم با ما یکی شده. روز گذشته عباس و دوستش تمام مو کتها را شسته بودند و اتاق رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. عباس همین قدر که شخصی را شایسته هدایت مییافت، میکوشید تا شخصیت او را دگرگون سازد. آن نخ، آن مرزبندی و مشاهده اخلاق و رفتار عباس، آن چنان در روحیه آن شخص تأثیر گذاشته بود که به پوچ بودن و ضرر و زیانکار حرامش آگاه شد و آن را ترک کرد. گرچه آن شخص نتوانست دوره خلبانی را با موفقیت طی کند و به ایران باز گردانیده شد؛ ولی هر با که بابایی را میدید، با لبخندی خاطره آن روز را یادآور میشد و خطاب به شهید بابایی میگفت که بر عهد خود پایدار است.
راوی: امیر روح الدین ابوطالبی
با اصرار می خواست از طبقه ی دومِ آسایشگاه به طبقه اول منتقل شود.
با تعجب گفتم: «به خاطر همین من رو از دزفول کشوندی تهران!» گفت: «طبقه دوم مشرف به خوابگاه دخترانه است. دوست ندارم در معرض گناه باشم».وقتی خواسته اش را با مسئول آسایشگاه در میان گذاشتم نیش خندی زد و با لحن خاصی گفت: «آسایشگاه بالا کُلی سرقفلی داره، ولی به روی چشم منتقلش میکنم پایین»پایین<ref>فلش کارت فرار از گناه_مرکز فرهنگی مطاف عشق</ref>
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-35-15.jpg|500px|بیقاب|وسط]]
شهید بابایی در سال ۱۳۴۹ برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده میبایست هر دانشجوی تازهوارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق میشد. آمریکائیها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان میکردند؛ ولی واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام میداد بلکه از بی بند و باری موجود در جامعه غرب پرهیز میکرد.
هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگیها و روحیات عباس مینویسد، یادآور میشود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بیتفاوت است و از نوع رفتار او بر میآید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی میباشد و شدیداً به فرهنگ و سنت ایرانی پایبند است. به هر حال شخصی است «غیر نرمال»؛ و پیداست که منظور از آداب و هنجارهای اجتماعی در غرب چه چیزهایی است. همچنین گفته بود که او به گوشهای میرود و با خودش حرف میزند؛ که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارشهای آن آمریکایی بعدها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود، و این در حالی بود که او بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود. روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن دوره خلبانیاش از او سؤال کردم. او پاسخ گفت: خلبان شدن ما هم عنایت خداوند بود. گفتم: ـ چطور؟
گفت: ـ دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود؛ ولی به خاطر گزارشهایی که در پرونده خدمتیام درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمیدادند؛ تا سرانجام روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که میبایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر میکرد. او پرسشهایی کرد که من پاسخش را دادم. از سؤالهای ژنرال بر میآمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت؛ زیرا احساس میکردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامههایی که برای زندگی آیندهام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.
در سال ۱۳۵۳ همراه همسرم (آقای سعی دنیا)، که از کارکنان نیروی هوایی است، در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی میکردیم. حدود دو سال میشد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی [[هواپیمای «F-5» ]] به پایگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشتر وقتها در کنار ما بود. به یاد دارم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد. چهرهاش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر میرسید. وقتی دلیل آن را جویا شدم. با افسردگی گفت: نمیدانم چه کار کنم؟ به من دستور دادهاند که امروز را روزه نگیرم. با شگفتی پرسیدم: برای چه؟ عباس ادامه داد: یکی از ژنرالهای آمریکایی به پایگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همین خاطر فرمانده پایگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگیرند.
عباس نسبت به احکام شرع بسیار پایبند بود. وقتی به منزل ما میآمد، میپرسید: خمس مالتان را دادهاید یا نه؟ و میگفت: ـ گرچه من میدانم به شما خمس تعلّق نمیگیرد؛ چرا که یک فرش دارید و آن هم مورد استفاده است. برنج و روغن هم از مصرف سالتان کم میآید؛ ولی با تمام این وجود باید از یک روحانی آگاه بخواهید تا خمس مالتان را حساب کند. ممکن است هیچچیز هم به شما تعلق نگیرد؛ ولی این وظیفه همه ماست. او میگفت: چنانچه خمس مالتان را نپردازید مالتان پاک نیست و از نظر شرع هم اشکال دارد و از این گذشته مالتان برکت ندارد.
راوی: اقدس بابایی
*من معمولاً چند النگوی طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهای طلا را میدید ناراحت میشد و میگفت: ممکن است زنان یا دخترانی باشند که این طلاها را در دست تو ببینند و توان خرید آن را نداشته باشند؛ آنگاه طلاهای تو آنان را به حسرت وامیدارد و در نتیجه تو مرتکب گناه بزرگی میشوی. این کار یعنی فخرفروشی. میگفت: در جامعه ما فقیر زیاد است؛ مگر حضرت زینب (س) النگو به دست میکردند و یا... . حقیقت این است که روحیه زنانه و علاقهای که به طلا داشتم باعث شده بود نتوانم از آنها دل بکنم؛ تا اینکه یک روز بیمار بودم و النگوها در دستم بود. عباس به عیادتم آمده بود. عباس را که دیدم، دستم را در زیر بالش پنهان کردم تا النگوها را نبیند. او گفت: چرا بالش را از زیر سرت برداشتهای و روی دستت گذاشتهای؟ چیزی نگفتم و فقط لبخندی زدم. او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهای من شد و نگاه معنیداری به من کرد. از این که به سفارش او توجهی نکرده بودم، خجالت کشیدم. بعد از شهادت عباس به یاد گفتههای او در آن روزها افتادم و تمام طلاهایم را به رزمندگان اسلام هدیه کردم.
راوی: زهرا بابایی
*هر ساله بنا به رسم دیرینهای که در خانواده ما بوده است، به مناسبتهای گوناگون، در منزل، جلسة تلاوت قرآن و ذکر احکام برگزار میشود. در این جلسات که ویژه خواهران است، پس از صرف آش نذری، جلسه به پایان میرسد. در یکی از همین روزها، عباس به منزل ما آمد. گفتم: عباس! به موقع آمدی. بیا یک کاسه از این آش نذری بخور. درحالیکه قصد داشتم تا او را به اتاقی خلوت راهنمایی کنم، او عذر خواست و گفت که باید برود. کاسهای آش برایش آماده کردم. چند قاشق از آن خورد. وقتی هیاهوی خانمها را در خانه شنید، قرآن کوچکی را که همیشه با خود همراه داشت از جیبش بیرون آورد و آیهای از آن را به من نشان داد و گفت: این آیه را برایشان بخوان و معنی کن تا آن را بفهمد و وقتی از اینجا خارج میشوند چیزی از قرآن یاد گرفته باشند و اینگونه با حرف زدنهای بیخود وقت خود را بیهوده تلف نکرده باشند.
راوی: اقدس بابایی
*ابتدا باید این نکته را یادآوری کنم که در زمان حیات این شهید بزرگوار، به او قول داده بودم تا این موضوع را برای کسی نگویم. حال بنا بر وظیفه جهت نشان دادن یکی از زوایای پنهانی شخصیت آن شهید عزیز، این خاطره را عنوان میکنم. من شهید بابایی را برای نخستین بار در منزل شوهر خواهرشان در دزفول دیده بودم و فقط با او یک آشنایی مختصر داشتم؛ تا اینکه در سال ۱۳۵۶ به پایگاه اصفهان منتقل و در کارگزینی ستاد پایگاه مشغول به کار شدم. یک سال از پیروزی انقلاب میگذشت و من در قسمت اداری [[گردان ۸۲ شکاری ]] مشغول انجام وظیفه بودم. شهید بابایی هم با درجه سروانی، عضو خلبانان شکاری گردان بود. او هر وقت مرا میدید احوال خود و خانوادهام را جویا میشد.
در یکی از روزهای که وقت اداری به پایان رسیده بود، دفتر کارم با همکارانم پیرامون مسایل مختلف روز، از جمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشین صحبت میکردیم. آن روزهای برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت، میباید از اتوبوسهای شرکت واحد استفاده میکردم. تمام دارایی نقدی من، با داشتن چند سر عایله، پانزده هزار تومان که این مبلغ برای خرید یک ماشین پول کمی بود؛ ولی در هر حال به همکاران سفارش کرده بودم که اگر ماشینی به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع دهند. چند روزی از این ماجرا گذشت. یک روز که جناب سروان بابایی تازه از پرواز آمده بود، درحالیکه چک لیست پروازش را به نفر مسئول پروازی میداد، مرا دید و پس از احوالپرسی گفت: اگر کاری نداری بیا با هم برویم یک چای بخوریم.
در حین صحبتها گفت: آقای قلهکی شنیدهام که تصمیم داری ماشین بخری. گفتم: جناب سروان! به قول قدیمیها «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» با این حقوق و داشتن چند سر عایله فکر خریدن ماشین رؤیایی بیش نیست. گفت: خدا بزرگ است. انشاء الله مشکل شما رفع میشود. آنگاه رو به من کرد و گفت: شما ماشین را که میپسندید پیدا کنید؛ باقی کارهایش با من. البته من گفتههای او را در حد تعارف پنداشتم و جدّی نگرفتم؛ تا اینکه پس از یک هفته، یک روز بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم سروان بابایی پشت در ایستاده بود. گفت: آقای قلهکی! بیا ببین این ماشین را میپسندی؟ رفتم بیرون. یک دستگاه پژو ۵۰۴ که خیلی نو به نظر میآمد در مقابل ساختمان بود.
پس از شنیدن حرفهای حرف های شهید بابایی از شرم آن تصورات که در مورد آن داشتم همه وجودم آتش گرفته بود و احساس میکردم در برابر عظمت، بزرگواری و سخاوت او حرفی برای گفتن ندارم. بعد از اینکه به مقابل بلوکی که منزل شهید بابایی در آن بود رسیدیم، گفتم: اگر اجازه بدهید، من یک سفته و یا چک به شما بدهم. او خندید و گفت: مدرکی مورد نیاز نیست و این مبلغ را هر وقت که چیزی از حقوقت باقی ماند برای من بیاور. ضمناً هر وقت هم پول لازم داشتی حساب وقت را نکن. به منزل ما بیا من در خدمتت هستم. آنگاه خداحافظی کرد و رفت. از این همه جوانمردی شگفتزده بودم. برایم باورکردنی نبود که با ده هزار تومان صاحب یک ماشین مدلبالا شدهام. نمیدانستم چگونه از او تشکر کنم؛ فقط او را دعا میکردم. سرانجام پس از گذشت دو سال تمام بدهیام را به ایشان پرداخت کردم.
راوی: احمد رحمان قلهکی
قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده [[گردان «F-14» ]] در یک مانور هوایی به مناسبت روز ۲۴ اسفند شرکت کنند. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگیهای لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم. فرمانده دستة اول من بودم و عباس هم در دستة من پرواز میکرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار میشد. از شروع پرواز چند دقیقهای میگذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: من در وضع عادی نیستم.
یک شب همراه با عباس به قصد دیدار با آیت الله صدوقی از اصفهان به یزد میرفتیم. پس از چهار ساعت رانندگی، سرانجام به یزد رسیدیم و بی درنگ به منزل آیتالله صدوقی رفتیم. با کمال شگفتی ایشان را در مقابل در منزل دیدیم. عباس سلام کرد و خواست دست آقا را ببوسد که ایشان عباس را در آغوش گرفتند و لحظاتی بعد هم سر عباس را بر روی سینه گذاشتند و گفتند: آقای بابایی! میدانستم که شما تشریف میآورید. عباس گفت: حاج آقا ما خدمتگزار شما هستیم. همگی به داخل منزل رفتیم، تعدادی از اطرافیان آیتالله صدوقی در داخل اتاق حضور داشتند. عباس با حاج آقا صحبتهای زیادی کردند؛ ولی آن مقدار که من متوجه شدم صحبت دربارة کارگران پایگاه و افراد بی بضاعت و نبودن بودجه کافی برای آنان بود.
زمان خداحافظی که فرا رسید، حاج آقا سوئیچ سواری پیکان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند: این هم مال شماست؛ گر چه در مقایسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است. عباس گفت: حاج آقا! ما اگر کاری کردهایم وظیفة ما بوده؛ در ثانی من احتیاج به ماشین ندارم. آن زمان عباس یک ماشین دوج اوراق داشت که هر روز در تعمیرگاه بود. حاج آقا گفتند: شنیدهام که خلبانان پایگاه ماشین گرفتهاند؛ ولی شما نگرفتهاید. حالا من میخواهم این ماشین را به شما بدهم. عباس گفت: نمیخواهم دست شما را رد کنم، ولی شما لطف بفرمایید و این ماشین را به پایگاه هدیه کنید؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهیم شد. حاج آقا فرمودند: آقای بابایی! پایگاه خودش سهمیه ماشین دارد. این ماشین برای شماست. عباس درحالیکه سر به زیر انداخت بود، گفت: مرا ببخشید؛ اگر ماشین را به پایگاه هدیه کنید من بیشتر خوشحال میشوم. حاج آقا گفتند: حالا که شما اصرار دارید، من این ماشین را به پایگاه هدیه میکنم.
==پانویس==