ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد رضا پور حسینی

۱۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۲۴
/* خاطرات */
==خاطرات==
 
توی تهران محمدرضا پورحسینی راد را دیدم که از قطار پیاده شد پرسیدم کجا می روی؟ گفت: من دارم می روم عملیات آقای کاوه تماس گرفته و گفته است عملیات در پیش است بلند شو و بیا در آن روز رفتیم ما با هم شهر ری و یک ناهاری با هم خوردیم و یک چند ساعتی با هم بودیم تا این که به ساعت های چهار فکر کنم کشیده شد که ایشان می خواست حرکت کند قطارش به سمت مراغه ایشان از ما جدا شد و خداحافظی کرد و من هم گفتم می روم مشهد بچه ها را می گذارم و بر می گردم ما آمدیم مشهد و از مشهد هم بلافاصله بچه ها را گذاشتم و برگشتم سمت مهاباد. دو سه روزی نگذشته بود که عملیات شروع شده بود او وقتی آمد در آن جا توی گردان امام علی علیه السلام سازماندهی شد. توی این دو سه روز شاید دو سه بار ما همدیگر را دیدیم. ایشان سخت درگیر آشنا شدن با گروهانش بود. توی آن دو سه روز فکر می کنم یک سری عملیات ها و رزم شبانه بود که ایشان بیشتر درگیر آنها بود تا این که شب عملیات عصر ایشان آمد محل استقرار ما و گفت: من دیگر می خواهم بروم ایشان اصرار هم داشت که شما هم بیا با ما برویم که ما به شوخی گفتیم می خواهی ما را هم با خودت می خواهی شهید کنی شما بروم ما با تشکیلات خودمان می رویم ما جزء واحدهای ستادی بودیم و باید با ستاد فرماندهی حرکت می کردیم ایشان با خانواده تماس گرفت و صحبت کرد و آن شب دیگر حرکت کردن به سمت محوری که تعیین شده بود هدف هم توی کربلای دو گرفتن قله ی بیست و پنج، نوزده بود. فکر می کنم باعث شهادت آقای کاوه هم همین قله شد که شب دوم عملیات به شهادت رسید صبح که شد ما دیدیم گردان آمد عقب. ما دیدیم رضا نیست فرمانده ی گردان هم شهید شده بود من دو سه تا از بچه های بسیجی گردان را پیاده کردم گفتم که وضعیت آقای پور حسینی چه طوری شد برنگشت؟ یکی دو تا توضیح دادند که من فقط دیدم پایش تیر خورد آمد از قله برود پایین، پایین قله هم فکر می کنم دوباره ایشان خمپاره خورد در آن جا متوجه شدم که جنازه ی رضا مانده است. روز بعد آمدیم مقر و با مشهد تماس گرفتیم که رضا این طوری شده یادم هست خانواده ی من تاکید کرد که تا رضا را پیدا نکردی و جنازه اش را نیاورده ای به مشهد بر نگرد. و گفتم: دیگر نمی شود کار کرد و توضیح دادم که موقعیت منطقه طوری است که جنازه ها صلاح نیست آورده شود زیرا تلفات زیاد می دهیم.
چون محمدرضا پور حسینی می خواست ازدواج کند تصمیم گرفتیم ایشان را بیاوریم به عنوان با جناق مان و خواهر زنمان را به عقد ایشان در بیاوریم بنابراین باید بیشتر دقت می کردیم در ازدواج هر چه ریز شدم دیدم نه ایشان شاخص های زیبایی دارد که سالم تر از من است متدین تر از من است اخلاق و رفتار و برخوردش و تقوای بیشتر از من دارد بنابراین تصمیم گرفتم که مقدمات ازدواج را فراهم کنم ایشان را برداشتم بردم خانه ی پدر خانمم. ملاکی را که ایشان انتخاب کرده بودند و تاکید به من می کرد که به هر حال ما عضو رسمی سپاه هستیم خیلی امید به زندگی آینده نداریم منتهی وظیفه ی شرعی است تشکیل زندگی بدهیم انتخاب همسر بکنیم شرایط و وضعیت موجود اقتضا می کند که ما بیشتر دوران عمرمان را توی جنگ بگذرانیم لذا با این دید باید بیایم خواستگاری گفتم خیلی خوب خوشبختانه خانواده ای هم که من شما را می برم به عنوان خواستگاری با این ایده آشنائید. ایشان را بردیم و مراسم عقد انجام شد. بعد از این که ایشان تشکیل زندگی داد و ما ارتباطات خیلی قوی هم با هم داشتیم محیط کارمان هم یکی بود. تصمیم گرفت که درس حوزوی را هم شروع کند و لذا یک کتاب جامع المقدماتی ایشان گرفت و الان هم کتابش را دارم مشخصاتش را پشتش نوشته امضا هم کرده و یک شعر عرفانی زیبا هم پشتش نوشته است یک مدتی هم جامع المقدمات را که عربی بود با هم شروع کردیم و خیلی مایل بود که عربی یاد بگیرد و بتواند تفسیر قرآن را بتواند معنا بکند. می گفت با شروع درس عربی بنا دارم انگلیسی هم یاد بگیرم و لذا رفت چهار جلد کتاب گرامل انگلیسی گرفت.
یک روز محمدرضا آمد و گفت مادر من برای خودم یک همسری پیدا کرده ام مثل این که آقای موسوی با ایشان دوست بودند و منطقه هم می رفتند گفته بود من یک خواهر زنی دارم بیا برو ببین ایشان رفته بود دیده بود و صحبت هایش را هم کرده بود و بعدا آمد و گفت مادر گفتم بله. گفت: یکی را پیدا کردم شما هم بیا برو ببین ما صحبت هایمان را کرده ایم گفتم شما صحبت هاتون را کرده اید دیگر چرا من بیایم یک روز ما با زن دایی و حاج آقا رفتیم خانه ی بنده ی خدا خانواده ی خوبی بودند. خوش برخورد بودند وقتی برگشتیم گفتیم مادر دختر خوبی است خانواده اش هم خاکشورند تو خودت اگر پسندیده ای ما هم می پسندیم شما می خواهید با هم زندگی کنید دیگر این ها عقد کردند و یک سال بیشتر زندگی نکردند وقتی شهید شد که یک دختر سه ماه و نیمه داشت.
محمدرضا هر وقت می خواست جبهه برود ما را نمی گذاشت که برویم و بدرقه اش کنیم می گفت یعنی چه پشت سر من می آیید! اصلا نمی خواهد بیایید فقط من ایشان را از زیر قرآن رد می کردم و دیگر خداحافظی می کرد و می رفت. سری آخری که رفت گفت مادر شما بدرقه ی من نمی آید به اتفاق خانمش به راه آهن رفتیم آن روز باران هم می بارید کسی دیگر نیامده بود گفت هیچ کدام نیامده اند منظورش خواهرش و برادرش بود. و گفت: آبجی و داداش نیامده گفتم باران می آید می خواستند با موتور بیایند مثل این که می دانست می رود و بر نمی گردد زیرا هیچ زمان نمی گذاشت با ایشان برویم گفت مادر ناراحت نباش نیروها همه می خواهند بروند من تنها نیستم اگر شهید شدم نشینی گریه کنی.
سری آخر که محمدرضا می خواست به جبهه برود با خانمش خانه ی ما آمده بود وقتی می خواست برود آب ریختم ایشان خندید و گفت: فایده ای ندارد دیگر وقتی خدا طلب کند این کارها چیزی نیست . همان روز خانه ی پسر عمه ام رفته بود عروس عمه ام نان می پخت گفته بود بیا رضا جان نان بردار و بخور گفته بود که سیرم ولی به خاطر این که بگویی خدا بیامرزتش و یاد گار بماند برایتان این نان را بر می دارم که یاد گاری بماند.محمدرضا می گفت: که من لیاقت شهادت ندارم اما اگر یک وقت شهید شدم و خدا مرا طلب کرد نباید شما گریه کنید همیشه به حضرت زینب سلام الله علیها فکر کنید ببینید چه صبری داشت چه مقاومتی داشت با این که چند برادرش و برادر زاده و فرزند از دست داده بود.یادم است این آخر کاری ها در مورد ازدواج صحبت می کرد پدرم می گفت ایشان که همیشه جبهه است مثل این که به پدرم الهام شده بود که محمدرضا شهید می شود می گفت: برای چه می خواهی ازدواج کنی دختر یک مسلمان را بیاوریم و اسیر کنیم. می گفت: نه اگر بدانم فردا شهید می شوم همین امروز ازدواج می کنم.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=491 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
۵٬۰۸۰
ویرایش