ویرایش‌ها

شهیده شهناز حاجی شاه

۳۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۰
[[شهیده ]] [[شهناز حاجی شاه ]] متولد سال [[1339 ]] در اثر رشادتهایی که در نبرد 40 روزه خونین شهر به انجام رسانید، در تاریخ [[8/7/59 ]] بوسیله انفجار گلوله [[توپ ]] دشمنان بعثی به درجه رفیع [[شهادت ]] رسید.
مادر، دختر و خواهر کوچک بالای سر تابوت چوبی ایستاده بودند. از دیروز ظهر تا امروز، تابوت در پناه قالبهای یخ چه سنگین شده بود. کدامشان توان دارد تابوت را تا کنار قبری که خاکهایش با دست کناری رفته بود، بیاورد؟ کاش گلوله های توپ را مهلت می داد تا دم آخر، مادر و دختر از هم وداع کنند، حلالیت بطلبند. کاش محرمی خویشی، قومی بود تا جنازه را در قبر می گذاشت. چه تشییع جنازه غریبی. این سه نفر و این جنازه، کجا توان حرکت دادن تابوت را دارند؟ مادری که از درون اشک می ریزد، خواهری که دستهای 9 ساله اش را دائم به گوش می گیرد تا صدای انفجارها کمتر شود. دختر جوانی که کدلش در مسجد جامع است، در حسینیه اصفهانیهاست.
آنجا به کمک او نیاز هست باید به موقع مهمات را به بچه های خط برساند. باید وانت وسایل پزشکی را سریع ببرد بیمارستان، بیمارستان که هر گوشه اش پر است از چهره های سوخته و خون آلود، دست و پاهای قطع شده... باید می رفت و شهدای کوی طالقانی، بی سیم، کوت شیخ را شناسایی کند، باید می رفت پیش زنانی که فقط می توانستند شهدا را بشویند و کفن کنند، باید می رفت و در مقابل اشک ریختن و آه کشیدن و قبر کندن آنها می گفت: «اینها کودکان، زنان، مردان و همشهری های ما هستند، این پیکرهای غرق به خون.... افتاده به خاک، خاک [[خرمشهر]]... جایشان همین جاست. اشک برای مظلومیت حسین بریزید. آه برای تنهایی زینب (س) بکشید شهدایتان را با دستهای خودتان به خاک خرمشهر بسپارید.»
او باید می رفت آنجا، که می رفت اما مادر تنها می ماند و مادر گفته بود: من بی مادر شده ام، نه بی دختر! پس، به جای برادرها که در خط بودند، به جای پدر که در [[دزفول ]] بود او ماند تا مادر تنها نباشد. دختر همیشه کنار مادر می ماند. مادر گفت: باید غسلش بدهم. دختر جواب داد: آب برای خوردن هم نداریم مادر. مادر گفت: پس... بدون آب...آه که لباس سپاه کفنش می شود!
دختر دستپاچه گفت: مادر، در قبر که می گذاری، باید دعا بخوانی. او گفت: الهم صل علی محمد و آل محمد. دختر جلو رفت و گفت: مادر بگذار من بیایم، دعای ... یادم نمی آید. سوره ... خدایا این خواهر من است درون قبر؟ خدایا، الهم صل علی محمد و آل محمد.
مادر اشکش را پاک می کند و می گوید: آخر هوا خیلی گرم است، تشنه شان می شود، اینها عزیزان مادرشان هستند. کسی می گوید آب نیست، آن گوشه بچه هایی هستند که از تانکر گازوئیلی، که آب آورده بود، خورده اند و مسموم شده اند، همه تب دارند، هذیان می گویند. بلاهایی که بر سرمان می آید فقط از دست دشمن نیست، آنها هم که به ظاهر دوست اند کمک نمی کنند. مادر، شما مراقبشان باش، من به بیمارستان سری بزنم، خواهر گفت و راه افتاد.
یکی از مجروحین می گوید: بروید استادیوم، مقر تدارکات آنجا شده، همه خواهرهای مکتب قرآن و سپاه آنجا هستند. و دختر با عجله می رود. خواهر کوچکش را هم می برد، مادر با مجروحین تب دار، تنها می ماند، مادر بدون دخترهایش می شود. غم دختر زیر خاک خوابیده مثل ماری بر دلش چنبره می اندازد. کسی که با لباس بز سبز سپاه مقابلش می ایستد، قیافه اش را تار می بیند محمد جهان آراست یا محمد نورانی، آشناست اگر در تاری چشمها پیدا باشد. او می گوید: مادر گفتند سردرد گرفتید این قرص را بخورید، به محض اینکه پل امن شد، شما را می برند دزفول، این قرص را بخورید. او می رود و مادر با خود زمزمه می کند.
اما کجا بروم من؟ پسرهایم اینجا هستند، خانه ام اینجاست. چهل سال، زندگیم اینجاست. لباس سبزپوش رفته است. صدای اسلحه اش از لای در می آید. چشمهای مادر کم کم گم می شود. روی زمین دراز می کشد، ای زمین حسینیه مرا هم به آغوش خودت ببر، مرا هم به دنیای زیر خاک ببر، امانت حضرت زهرا (س) را دادم خیالم راحت اس، یا فاطمه زهرا (س)... /به گذشته می رود/.
۸۰۰
ویرایش