ویرایشها
پرویز پسر مهربانی بود و همیشه سعی می کرد با همه خوش رفتاری کند و اکثر اوقات را با برادر و خواهرانش بازی می کرد و از آنجا که تعداد بچه ها زیاد بود، مادر نمی توانست به همه ی آنها رسیدگی کند و از این رو پرویز فرد خود ساخته ای شده بود که اکثر کارهایش را خودش انجام میداد.
پرویز وقتی دوران ابتدائی را به اتمام رساند در یکی از مدارس راهنمائی اردبیل ثبت نام کرد و همچنان به فعالیتش ادامه داد.
در این دوران، بیشتر اوقاتش را در پایگاه [[مسجد ]] داشچیلار به همراه دوستش آقای روشنی به فعالیتهای مذهبی می پرداخت و سعی می کرد تا آنجا که می توانست در راه دین و مذهب فعالیت کند.پرویز با اتمام دوران راهنمایی، در [[ارتش ]] ثبت نام کرد و به این دلیل از ادامه ی تحصیل باز ماند.
او که رفتن به ارتش را در آن زمان، بهترین راه کمک به وطن می دانست در اکثر اوقات در راهپیمایی ها شرکت و روز وشب در پایگاه داشچیلار فعالیت می کرد.
پرویز با همه ی فعالیتهایش از کارخانه نیز باز نمی ماند و مثل یک دختر در کارها به مادرش کمک می کرد چرا که دوست نداشت مادر را با چهرۀ خسته ببیند.
آقای روشنی که همسایه شان بود و در پایگاه کنار پرویز فعالیت می کرد با او رابطه ی صمیمانه ای داشت و لحظاتش را با وی سپری می کرد.
پرویز خیلی صبور بود و مشکلاتش را بروز نمی داد تا کسی هم ناراحت شود و آرزو می کرد بتواند یک زندگی مستقلی بوجود بیاورد و در کنار همسرش زندگی کند.
او در ایام جوانی از طریق ارتش به جبهه اعزام شد و سعی کرد بعنوان یک [[بسیجی ]] در خط مقدم به نبرد بپردازد.
پرویز در ارتش بعنوان استوار فعالیت می کرد ودرجبهه نیزبعنوان فرمانده سربازانش را در حملات راهنمایی می کرد.
ایامی که در ارتش به فعالیت نمی پرداخت حتماً علتی داشت و ان هم حضور در جبهه و خط مقدم بود و معتقد بود که برای دفاع از وطن باید از جان مایه گذاشت.
و همیشه می گفت: ما باید به جنگ برویم، چونکه آمریکا دور تا دور وطن را برای تهاجم به ایران اسلامی فرا گرفته و اگر ما جاوی این شیطان نایستیم چه کسی بایستید و....
با این اوضاع و احوال در نهایت شجاعت در میدان نبرد حاضر می شد و بهترین لحظاتش رادر آنجا سپری می کرد.
پرویز که دردزفول در [[دزفول]] خدمت می کرد با دختری آشنا شده بود که شدیداً به وی علاقمند شده بود و برای همین از مادرش خواست تا او را برایش خواستگاری کند و مادر هم با کمال میل به خواستگاری رفت و دختر نیز که به پرویز علاقمند بود به خواستگاری آنها جواب مثبت داد.و چون هر دو خانواده مذهبی بودند مراسم ساده ای برپا کردند تا این زوج جوان را روانه ی خانه بخت کنند.
بعد از انجام مراسم، پرویز همسرش را به خانه ای که در دزفول اجاره کرده بود روانه کرد تا زندگی مشترکشان را در همانجا آغاز کنند.
روزهای شیرین زندگی به سرعت سپری می شد و پرویز همسرش را به اندازۀ دنیا دوست داشت که با تولد اولین فرزندش صد برابر شد.
روزگاربه سرعت برق و باد سپری می شد تا جائیکه دختر کوچک پرویز3 ساله شده بود و آنها صاحب پسری نیز شده بودند که هنوز روی پدر را ندیده بود.
پرویز که آرزوی [[شهادت ]] رادر سر می پروراند، یک عکس برادر شهیدش «اکبر» را جلوی چشمانش قرار داده بود و می گفت:مادرجان، ببین اکبر باچشمانش مرا صدا می زند ومی گوید برادر منتظرت هستم بیا. !
او در اوج جنگ ونبرد حاضر بود در حالی که همسرش، در خانه، پسرش را که تازه متولد شده بود به آغوش کشیده ونشسته بود، مادر به عروسش گفتکه عروسی پسرعموی بچه هاست حاضر شو، تا باهم به عروسی برویم واوا پاسخ داد: مادرجان ؛ تا پرویز ناید من هیچ جا نمی روم ومادر مجبور شد به تنهایی به عروسی برود ولی درآنجا نتوانست بنشیند مثل این بود که ماری را به جانش انداخته باشند، خیلی بی تابی می کرد به هرنحوی بود خودش را ازمجلس عروسی دور کرد وبه خانۀ پسرش که در آنجا مهمان بود بازگشت.
== ردهها ==
[[رده: شهدا]]