ویرایشها
من هم چون مطمئن بودم حسین دروغ نمیگوید و بیحساب حرفی نمیزند. بلند شدم که بیایم اینجا. وقتی خواستم راه بیفتم دوباره آمد و گفت: محمدرضا به حسین بگو: تو شهید نمیشوی چون بیست و پنج دقیقه خواب ماندی و بعد هم دفترچه را از خودت پر کردی.
حالا فهمیدی که چرا این قدر با اطمینان صحبت میکردم. وقتی اسم حسین یوسفالهی را شنیدم دیگر همه چیز دستگیرم شد. او را خوب میشناختم. باور کردم که دیگر شهید نمیشوم.! <ref>[http://esar.ir/?a=memoir.id&id=1399سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس==<references/>