ویرایشها
• آخرین باری که می خواست به جبهه برود با من خیلی صحبت کرد تا اجازه رفتن به او را دادم و خداوند هم تازه به من فرزندی دیگر داد . از من مبلغی پول برای جبهه خواست به او دادم . صبح وقتی می خواست به جبهه برود خیلی خوشحال بود از خوشحالی بند کفشش را نبست و رفت و دوباره برگشت و گفت وقتی من برگردم این بچه بزرگ می شود برای بدرقه اش به کوچه رفتم و گفت نمی خواهد بیایی و این آخرین دیدار ما شد .
منبع <ref>سایت جنگ و درنگ</ref> ==پانویس==<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:حسین_ابراهیمی_اسپاهی}}