ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهیداحمداحمدزاده

۲۳۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۴۴
Salehi98 صفحهٔ [[شهید احمداحمدزاده]] را به [[شهیداحمداحمدزاده]] منتقل کرد
[[احمد احمدزاده]]
مشخصات
شهر : _
بخش :_
شهرستان : [[آمل]] استان : [[مازندران]]
جنسیت : مرد
وضعیت تاهل : مجرد
شغل : دانش آموزی
آبادی :
یگان : [[لشگر 10 سید الشهدا]] نوع عضویت : [[بسیج ]]
مذهب : شیعه
دین : اسلام‌‌
نام پدر : عبدالله
مسئولیت : [[فرمانده ]]
رشته تحصیلی : ---------
تحصیلات : راهنمایی
رسته :
نام مادر : سکینه امینی
شناسنامه [[شهادت]] موضوع شهادت : [[ماموریت ]]
عملیات :
محل شهادت : [[منطقه عمومی نیاک آمل]] تاریخ شهادت : [[1362/12/12]] نحوه شهادت : [[اصابت تیر]]
شناسنامه تدفین
شهر : [[نیاگ لاریجان]] بخش : [[لاريجان ]] شهرستان : [[آمل]] استان : [[مازندران]]
گلزار : سید حسن ولی
تاریخ تدفین : [[1362/12/15آبادی 15]] آبادی :==زندگی نامه==6/[[شهید ]] در تاریخ 1350 ـ در روستای نیاک، منطقه بالا لاریجان آمل 25 ماه رمضان به دنیا آمدند .پدرشانعبدالله ـ [[کشاورز ]] و مادرشان سکینه امینی ـ خانه دار بودند.وی فرزند هفتم و آخرین فرزند خانواده بودند.[[شهید ]] در خانواده مذهبی و زحمت کش متولد شدند و از همان دوران کودکی با افکار [[امام ]] و [[انقلاب ]] آشنا شدند .وی در دلستان [[شهید ]] حسنی ـ روستای نیاک ـ آمل و راهنمایی [[شهید ]] محسن خاتمی ـ روستای نیاک ـ آمل تحصیل کردند.و در هنگام تحصیل در کارهای [[کشاورزی ]] به پدر خود کمک می کردند.[[شهید ]] در مقطع دوم راهنمایی به [[شهادت ]] رسیدند .به پدر و مادر بسیار احترام می گذاشت. با همه ی افراد خانواده بسیار صمیمی و مهربان بودند و نسبت به آن ها احساس مسئولیت می کرد . مادر ایشان در راه رفتن مشکل داشتند ایشان را سوار چرخ دستی می گذاشتند و به [[مسجد ]] می ردند بردند .در حین آموزش تقریباً در سن 12 سالگی به [[شهادت ]] رسیدند.در تاریخ12تاریخ[[12/12/1362 ]] ـتاریخ و در منطقه عمومی ـ نیاک آمل اصابت تیر در حین آموزش سبب [[شهادت ]] ایشان شد.آملو در تاریخ15تاریخ[[15/12/62 ]] ـ در گلزار شهدای [[شهدا]] ی سید حسن ولی روستای نیاک لاریجان آمل به خاک سپرده شدند.==خاطرات==مادر [[شهید ]] : صبح روزی که احمد می خواست به [[جبهه ]] برود بسیج، [[بسیج]] ، پدرش گفت می خواهم کود ببرم سر زمین به من کمک کن. احمد گفت :« نامه ای دارم باید به [[بسیج ]] ببرم» از ما خداحافظی کرد و رفت . چند ساعت بعد آمدند به ما گفتند احمد زمین خورده پایش شکسته و الان در بیمارستان است و شما باید بیائید و ما هم رفتیم بیمارستان دیدیم هنگام [[آموزش نظامی ]] تیر خورد و [[شهید ]] شد.
خواهر [[شهید ]] ـ مرضیه ـ می گوید: زمانی که می خواست از [[بسیج ]] نامه بگیرد برای رفتن به آموزشی و [[جبهه ]] به او به خاطر سن کم اش ندادند آنقدر رفت و آمد تا به او نامه دادند و پدرم امضا کرد و برد و به آنها تحویل داد. لباس [[بسیجی ]] که به او دادند برایش بسیار بزرگ بود وقتی آورد به خانه، پوشید گفتیم برایت بزرگ است گفت اشکال ندارد مهم پوشیدن لباس مقدس [[جبهه ]] است .
در آن زمان زن های روستای برای گل درست کردن باید مسافتی را طی می کردند و گل را با دست می آوردند ایشان الاغ را بر می داشت و به کمک آن ها می رفت .
اکثراً به امام زاده حسن می رفت. آن جا همیشه زائر داشت او می رفت به مسافران آن جا کمک می کرد .
==وصیت نامه==توصیه می کنم شما را به نظم در کارهایتان. همواره در مراسمات مذهبی حضور فعالانه داشته باشید و به افراد ناتوان جامعه کمک کنید و یار و یاور همدیگر باشید از [[ولایت فقیه ]] جدا نشوید. پشت سر ولی زمان خود حرکت کنید تا از مسیر درست منحرف نشوید.<ref>سایت جنگ و درنگ</ref>==پانویس==<references />
منبع سایت جنگ و درنگ
== رده‌ها ==
۱
ویرایش