تاریخ تولد : 1349/01/01
نام : سیدعلی محل تولد : فردوس
نام خانوادگی : حاتمی تاریخ شهادت : 1365/04/13
نام پدر : سیدحاتم مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
کد شهید: 6510351 تاریخ تولد : نام : سیدعلی محل تولد : فردوسنام خانوادگی : حاتمی تاریخ شهادت : 1365/04/13نام پدر : سیدحاتم مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
آخرين وداع با خانواده
راوی حسین اسلامی فر
متن کامل خاطره
==خاطرات==• در آخرین لحظات وداع به چشمان به چشمان اشک آلود مادر خیره شد با تبسم شانه ای از جیبش درآورد به مادر داد و گفت ثابت کنید که رضایید به رضای معبود و از رفتنم خشنود هستید. مادر شانه را گرفت و با چشمانی اشک بار بر زلفان برادرم می کشید و در حینی که دوبیتیهای محلی را برای بدرقه فرزندش زمزمه می نمود پیشانی اش را بوسید و گفت به خدا می سپارمت. برو پسرم راضی ام به رضای خدا. ولی به ذریه نبی دعا کن خدا صبری چون صبر زینب عطا کند. سید علی دستان مادر را بوسید و گفت: باید صبری چون زینب داشته باشید ما که از علی اکبر حسین بهتر نیستیم و شما هم اندکی از مصائب بی بی زینب را درک نکرده اید. پس در مقایسه با آن بزرگواران ما بسیار خوشبخت و مرفه زندگی کرده ایم. بنابراین دلیلی برای بی قراری و صبر ندارد که یقیناً بی قراری و شیون بر مشیت الهی ناسپاسی است، بر الطاف خداوندی و ناشکری خود گناه کبیره است. چرا که ناشکری از صفات کفار است پس مواظب باشید مرتکب گناه نشوید. آنگاه داخل حیاط با خواهر و برادران و سایر افراد فامیل یک یک وداع کرد و از کلیه حضار طلب عفو و بخشش نمود و بسیار خاضعانه از لطفشان که برای بدرقه اش آمده بودند قدردانی نمود. در یک لحظه در چارچوب در چوبی نگاهش بر نگاه پدر گره خورد نزدیک آمد و دو کتف پدر را بوسید چون پدر از اختلال شنوایی برخوردار بود مجبور بود بلندتر صحبت کند پس رو به پدرم کرد و گفت قربان دستان پینه بسته و کمر خمیده ات شوم. شرمنده ام از اینکه نتوانستم زحماتت را جبران کنم و مرهمی برای بدن دردمندت باشم ولی نخواه در پیشگاه جدمان در روز واپسین خجل باشم پس حلالم کن پدرم در حالی که گریه امانش را بریده بود و اجازه صحبت کردن به او نمی داد پیش آمد و پیشانی برادرم را بوسید بریده بریده در میان گریه و اشک رو به فرزند نمود و گفت برو پسرم شیر مادرت حلالت که مایه روسفیدی من در دنیا و آخرت باشی. سید من ،علی من، بابا جان تو مرا حلال کن که نتوانستم بار مشکلات را اندک کنم تا هم در زندگی طعم شیرین آسایش و آرامش و رفاه را بچشی- سید علی دستان پدرم را غرق در بوسه کرد و با غرور گفت: پدر جان رضایت شما برای من بهترین آسایش و آرامش خیال است پس ادامه داد بابا! شرمنده ام ولی خواهش دیگری هم دارم، دوست دارم همانطور که مولایمان حسین (ع) هنگام رفتن علی اکبر گرد از عباش می زدود و سرمه بر چشمانش می کشید، تو هم علی ات را مهیای نبرد کنی. پدرم جلو آمد چند ضربه به لباس برادرم زد تا گرد و غبارش زدوده شود، سپس با شکیبایی یقه پیراهنش را درست کرد قرآن جیبی کوچکی درآورده و در جیب برادرم نهاد و گفت یادگار امام رضا (ع) است پس به همراه برادرم و سایر همراهان برای بدرقه او رزمندگان بومی و غیر بومی عازم شهرستان فردوس شدند. در آخرین لحظات هنگامی که سید علی پای در مرکب عشق به امید وصال معبود می نهاد دوباره دیدگانش بر نگاه اشک بار پدر خیره ماند. از اتوبوس پیاده شد به سمت پدر رفت با آستین اشکهای صورت بابا را پاک کرد و می گفت بابا جان می دانی اشکهای تو آتش دل سید علی است حالا که قرار است دل را به دلدار بسپارد دیگر بر دلش آتش میفکن، پدر دوباره لباس برادرم را تکاند، پیشانی اش را بوسید و گفت: پسرم اشکم اشک حسرت است حسرت آنکه چرا لیاقت همراهی تو را ندارم. با خیال آسوده برو پسرم تو سرباز امام زمانی و اذن نبردت را او صادر کرده است. بدین ترتیب سید علی 16 ساله با آرزوی دیرینه خود رسید و در پاسخ به ندای هل من ناصر ینصرنی امام وقت خود در صف سپاهان حق علیه باطل قرار گرفت. رشادت و جوانمردی فراوانی از خود نشان داد، او در گروهان تخریب از ایثار و فتوت کم نگذارد و بالاخره بعد از انجام فریضه نماز صبح و قرأت چند سوره قرآن در بامداد روز 12/ 4/ 65 در عملیات کربلای یک در آزادسازی مهران شرکت کرده پس از آزادی شهر مهران به آرزوی دیرینه خویش رسید و به دیدار معشوق شتافت و از شربت شهادت سیراب گردید.• هنگامی که تازه با دوستش شهید محمّد رفتاری در یکی از محله های شهر فقیر نشین فردوس اتاقی را از یک معمار با اجاره ای مختصر تهیه کرده بود. چون مجبور بود در شهر فردوس ادامه تحصیل بدهد فقط پنج شنبه ها ايثار و جمعه ها به منزل می آمد آن زمان من کلاس پنجم را گذرانده بودم و به علّت عدم تمکن مالی مجبور بودم برای گذراندن امور به قالی بافی مشغول شوم یک روز که برادرم آمده بود و با هم مشغول صحبت بودیم در حین کار من متوجّه شد که قیچی من اصلاً مناسب سن من نیست چون قیچی های قالی بافی قدیمی خیلی سنگین بود و هم بسیار کند بنابراین برای دختری به سن وسال من کار با یک قیچی قدیمی که فرسوده هم بود بی نهایت سخت و دشوار بود. برادرم پرسید چرا برای خودت از این قیچی های جدید که سبک تر و تیزتر هستند نمی خری؟ گفتم: آخر 120 تومان است و من آنقدر پول ندارم اگر بتوانم 2 قالی دیگر ببافم می توانم با دستمزدم یک قیچی جدید بخرم. تو نمی دانی کار با آنها چقدر راحت و سریع است تازه بافت قشنگتری هم تحویل می دهد. از این ماجرا مدّتی گذشت تا یک روز که برادرم از فردوس بر گشت یک جفت دمپایی و یک قیچی جدید برایم هدیه آورد بی نهایت خوشحال شدم می دانستم او تمام دستمزد فصل تابستانش را برای اجاره اتاق و تهیه کتاب و لوازم التحریر پرداخته است پس از او پرسیدم پول تهیه آنها را از کجا آورده است. در حالی که آماده رفتن به مسجد می شد پاسخ داد خدا ساخت تا اینکه بعد ها از زبان دوستش شهید محمود رفتاری فهمیدم برای صاحب خانه اش عملگی می کرده و در ازای بردن هر دانه آجر به طبقه فوقانی پنج ریال می گرفته و آنقدر در اوقات فراغت مدرسه به این کار مشغول بوده تا بالاخره پول خرید هدایا را تهیه کرده. حالا هر وقت به آن قیچی می نگرم ترک دستان برادرم پیش رویم مجسم می شود.فداکاري==نگارخانه تصاویر==راوی حسین اسلامی فر<gallery>متن کامل خاطره
Imageهنگامی که تازه با دوستش شهید محمّد رفتاری در یکی از محله های شهر فقیر نشین فردوس اتاقی را از یک معمار با اجاره ای مختصر تهیه کرده بود. چون مجبور بود در شهر فردوس ادامه تحصیل بدهد فقط پنج شنبه ها و جمعه ها به منزل می آمد آن زمان من کلاس پنجم را گذرانده بودم و به علّت عدم تمکن مالی مجبور بودم برای گذراندن امور به قالی بافی مشغول شوم یک روز که برادرم آمده بود و با هم مشغول صحبت بودیم در حین کار من متوجّه شد که قیچی من اصلاً مناسب سن من نیست چون قیچی های قالی بافی قدیمی خیلی سنگین بود و هم بسیار کند بنابراین برای دختری به سن وسال من کار با یک قیچی قدیمی که فرسوده هم بود بی نهایت سخت و دشوار بود. برادرم پرسید چرا برای خودت از این قیچی های جدید که سبک تر و تیزتر هستند نمی خری؟ گفتم:6388 (1)آخر 120 تومان است و من آنقدر پول ندارم اگر بتوانم 2 قالی دیگر ببافم می توانم با دستمزدم یک قیچی جدید بخرم. تو نمی دانی کار با آنها چقدر راحت و سریع است تازه بافت قشنگتری هم تحویل می دهد. از این ماجرا مدّتی گذشت تا یک روز که برادرم از فردوس بر گشت یک جفت دمپایی و یک قیچی جدید برایم هدیه آورد بی نهایت خوشحال شدم می دانستم او تمام دستمزد فصل تابستانش را برای اجاره اتاق و تهیه کتاب و لوازم التحریر پرداخته است پس از او پرسیدم پول تهیه آنها را از کجا آورده است. در حالی که آماده رفتن به مسجد می شد پاسخ داد خدا ساخت تا اینکه بعد ها از زبان دوستش شهید محمود رفتاری فهمیدم برای صاحب خانه اش عملگی می کرده و در ازای بردن هر دانه آجر به طبقه فوقانی پنج ریال می گرفته و آنقدر در اوقات فراغت مدرسه به این کار مشغول بوده تا بالاخره پول خرید هدایا را تهیه کرده. حالا هر وقت به آن قیچی می نگرم ترک دستان برادرم پیش رویم مجسم می شود.jpg </galleryref> منبع سایت یاران رضا[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6388سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />