ویرایشها
==خاطرات==
سیده فاطمه میرنوراللهی : پس از پیروزی انقلاب اسلامی و به واسطهی کینهای که امریکا از ما داشت، در گوشه گوشهی این کشور، توطئه آغاز شد . غائلهی « کردستان » که شروع شد، پدرم داوطلبانه به این استان عزیمت کرد . مدتی در آن خطه به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت، تا این که جنگ تحمیلی شروع شد و عمویم « سید حسن » و پدرم « سید حسین » برای دفاع از کیان اسلام و انقلاب، به جبهههای نور اعزام شدند . این دو سعی میکردند که همواره و همه جا با هم باشند، طوری که در جبهه نیز با هم بودند . یک ماهی از اعزام این دو برادر نگذشته بود، که عمویم « سید حسن » در جبههی جنوب ـ « خونین شهر » ـ به شهادت رسید . عموی دیگرم « سیف الله » نیز با آنان بود و میگفت : « سید حسن پس از مجروحیت در آغوش من به شهادت رسید و به آغوش مادرمان « زهرا » ( س ) پرواز کرد .» در همان عملیات، پدرم بر اثر موجگرفتگی با جنازهی عمویم به پشت جبهه انتقال مییابد . پس از مدتی خداوند خواهرم را به ما عطا کرد و پدرم که دوری برادرش را نمیتوانست تحمل کند و نمیخواست که اسلحهی او به زمین بماند، باز هوای جبهه کرد . پدرم در منطقهی عملیاتی « فاو » ـ که آن روزها نامی آشنا برای رزمندگان، هموطنان و حتی جهانیان بود ـ مشغول نبرد با مزدوران عراقی بود . نمیدانم پدرم در نماز و دعاهایش در خصوص نحوهی شهادتش از خداوند چه خواسته بود؛ ولی این را میدانم که او حتماً خواسته بود که شهادتی همچون شهادت جدش نصیبش شود . زیرا وقتی به شهادت رسید، سر نازنینش به مانند « علی » ( ع ) متلاشی شده بود .<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1954 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
==پانویس==
<references/>