ویرایشها
/* خاطرات */
شهید محمد اکابری
تاریخ تولد :13711341/02/21
تاریخ شهادت : 1361/01/05
==زندگینامه 1 :بسمه تعالیشهید در سال 1341 در روستای زشک چشم به جهان گشود او بعلت فقر مالی خانواده تا کلاس ششم ابتدایی درسش را ادامه داد و د رکنار پدرش به کار کشاورزی پرداخت وی بعد فکر کرد که اگر به امر قالی بافی بپردازد بیشتر به خانواده خود می تواند کمک کند از این بو به قالی بافی رفت. او درزمان انقلاب تاحدود ی به تظاهرات می آمد و همگام با ملت حزب الله در راهپیمایی ها شرکت می کرد. شهید بعد از انقلاب حس کرد که اسلام نیاز به نیرو دارد. از این رو به خدمت مقدس سرباز ی روی آورد و درحین خدمت یک بار درجبهه دچار موج انفجا رشده بود. و درآخرین نامه های خود به پدر ش اینطور نوشته بود. که پدر مبادا دست از این انقلاب برداری و امام را تنها بگذاری تا اینکه سرانجام درسال 1361 در حمله مقدس فتح المبین بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.==
شهید در سال 1341 در [[روستای زشک]] چشم به جهان گشود او بعلت فقر مالی خانواده تا کلاس ششم ابتدایی درسش را ادامه داد و در کنار پدرش به کار کشاورزی پرداخت وی بعد فکر کرد که اگر به امر قالی بافی بپردازد بیشتر به خانواده خود می تواند کمک کند از این بو به قالی بافی رفت. او در زمان انقلاب تا حدودی به تظاهرات می آمد و همگام با ملت حزب الله در راهپیمایی ها شرکت می کرد. شهید بعد از انقلاب حس کرد که اسلام نیاز به نیرو دارد. از این رو به خدمت مقدس سرباز ی روی آورد و درحین خدمت یک بار درجبهه دچار موج انفجار شده بود. و در آخرین نامه های خود به پدر ش اینطور نوشته بود. که پدر مبادا دست از این انقلاب برداری و امام را تنها بگذاری تا اینکه سرانجام درسال 1361 در حمله مقدس [[فتح المبین]] بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
==خاطرات :==بسمه تعالیخاطره ای که از شهید برایم باقی مانده این است که یک سال جلوتر از اینکه به شهادت برسد و به من گفت پدرجان مرا داماد کن که آرزوی دامادی به دلم نماند. چو ن چون من به سربازی بروم شهید می شوم و در نامه هایش به من سفارش می کرد که از دین و قرآن و امام حمایت کنم و دست از این ها برندارم<ref>سایت شهدای ارتش</ref>
==پانویس==