ویرایشها
== نگارخانهی تصاویر نگارخانه ==
<gallery>
پرونده:حمید باکری 1.jpg
</gallery>
== آثار شهید جستارهای وابسته ===== وصیتنامه ===بسم رب الشهداء والصدیقین در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی، وصیت خود را مینویسم و علم کامل دارم که در این مأموریت [[شهادت]]، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم. وصیت به فاطمه:... احسان و آسیه امانتهایی هستند در دست شما. مدام در تربیت اسلامی آنها باید همت گمارید.... از کوچکی آنها را با قرآن آشنا کنید... و در مجالس و مجامع خصوصاً نماز جمعه و دعای کمیل و یادبود شهدا شرکت بدهید. وصیت به احسان و آسیه عزیزم:... شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمایید و در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمایید و تفکر زیاد نمایید تا به اصول اعتقادی یقین کامل داشته باشید.... از راحتطلبی و به دست آوردن روزی، به طور ساده دوری نمایید و دائم باید فردی پرتلاش و خستگیناپذیر باشید.... حق مادرتان را نگهدارید و قدرش را بدانید و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تکلیف دانسته و خود را عصای دست ایشان قلمداد نمایید. انشاء الله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود. 30/11/62 ...به راستی اگر خالصانه و عاشقانه در راه خدای بیهمتا قدم برداری، چشمه معرفت الهی از درونت میجوشد و تو را به عرش میرساند. و او چه زیبا دیده بود روزگار بازماندگان را، هنگامی که در سال 1361 (قبل از عملیات والفجر) گفت: «دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا میرسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته میشوند: 1- دستهای که به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان میشوند. 2- دستهای که راه بیتفاوت را بر میگزینند و در زندگی مادی غرق میشوند. 3- دستهای که به گذشته خود وفادار میمانند و احساس مسئولیت میکنند که از شدت مصائب و غصهها دق خواهند کرد. پس از خداوند بخواهید با وصال [[شهادت]] از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسیار سخت و دشوار خواهد بود.» <ref name="sobh" /> == خاطرات ===== شرم منارهها ===حمید آرزو داشت اولین فردی باشد که به مسجد خرمشهر میرسد. مقابل گمرک ایستاده بود، گفت: «محمود خیلی دوست دارم اولین نفری باشم که به مسجد خرمشهر میرود.» محمود لبخندی زد و گفت: «حمید آقا! من یک موتور دارم، اگر بخواهید، سریع میرویم و برمی گردیم.» باران گلوله مدام میبارید. نزدیک مسجد، حمید از موتور پیاده شد. به طرف مسجد رفت و در مقابل آن به سجده افتاد. سجده شکر ... خدایا شکرت. خدایا برای من همین افتخار بس که اولین نفری بودم که به مدینه خرمشهر تو وارد شدم. خدایا شکر که در خدمت [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] هستیم و با دشمنان اسلام میجنگیم. و مسجد خرمشهر که آن روز شاهد آن رشادتها و شهادتها بود، شاد شد و منارهها در مقابل آن سجده شکر، از اینکه ایستادهاند، شرم کردند. <ref name="sobh" /> === [[سازمان امنیت و اطلاعات کشور در رژیم پهلوی|ساواکی]]های همکار! ===[[مهدی باکری|مهدی]] را به جلسه فرماندهان لشگر دعوت کرده بودند، اما چون نمیتوانست برود، حمید به جای او رفت. گفته بودند برادر «[[شهید همت|همت]]» ریاست جلسه را به عهده دارد. وقتی برادر همت آمد همه از جای برخاستند و نگاههای حمید و [[همت|حاجی]] به هم گره خورد... کمی به خاطر آورد... هنوز [[همت|انقلاب]] به پیروزی نرسیده بود. حمید برای مبارزان انقلابی، از آن سوی مرز اسلحه میفرستاد، دیگر به مرز ترکیه رسیده بود و باید با خاک سوریه وداع میکرد. به پشت سر که نگاه کرد، متوجه حضور جوانی لاغر اندام و مشکوک شد که به او خیره شده بود. رویش را برگرداند و سریع به راه خود ادامه داد. تا مرز بازرگان چند بار نگاههایشان به هم برخورد کرده بود. و هر بار سریعتر از قبل، سر برگردانده بودند. شک حمید به یقین تبدیل شد که آن جوان [[سازمان امنیت و اطلاعات کشور در رژیم پهلوی|ساواکی]] است. دیگر مصلحت نبود با اتوبوس برود، پس سوار ماشین شخصی شد. [[شهید همت|آن جوان]] هم همین کار را کرد. حمید رو به راننده گفت: «لطفاً در این بیراهه، مرا به یکی از روستاها برسانید.»... دیگر کسی تعقیبش نمیکرد. با خود گفت: «خوب از دست [[سازمان امنیت و اطلاعات کشور در رژیم پهلوی|ساواکیها]] فرار کردم!»... جلسه که ختم شد، حمید به طرف [[شهید همت|حاج همت]] رفت و گفت: «[[شهید حمید باکری|من]]، خیال کردم شما [[سازمان امنیت و اطلاعات کشور در رژیم پهلوی|ساواکی]] هستید!» [[شهید همت|حاجی]] خندید و گفت: «من هم فکر کردم شما [[سازمان امنیت و اطلاعات کشور در رژیم پهلوی|ساواکی]] هستید!» غافل از اینکه هر دو همکار بودهاند و بی دلیل از یکدیگر میگریختند. <ref name="sobh" /> - راوی: محمد علی قهرمانی === پاداش عمل ===یک بار گفت: میآیی نماز شب بخوانیم؟ قبول کردم. او رفت ایستاد به نماز و من هم پشت سرش نیت کردم. نماز طولانی شد. من خسته شدم. خوابم گرفت. گفتم: «تو هم با این نماز شب خواندنت چقدر طولش میدهی؟ من که خوابم گرفت مؤمن خدا. گفت: سعی کن خودت را عادت بدهی. مستحبات، انسان را به خدا نزدیکتر میکند. همیشه میگفت: بهشت را به مستحبات میدهند نه واجبات... . و بالاخره بهشت را به او دادند و من اسیر دنیا ماندم. <ref name="sobh" /> - راوی: همسر شهید === آخرین عملیات ===حمید گفت: مصطفی، میدانی، فکر کنم این عملیات آخرین عملیات است. گفتم: آ ره. این طور که میگویند اگر موفق بشویم یک سفر میرویم کربلا، زیارت. گفت: نه خودم را میگویم. آخرین عملیات من است. نه آخرین عملیات ما. ادامه دادم: از کجا میدانی آخرین عملیات ما نیست؟ پاسخ داد: از آنجا که عقبه و پشتیبانی خودمان را ندادند دست خودمان. این یعنی تمام. گفتم: یعنی میگویی که... گفت: من یقین دارم فردا نیرو نمیرسد. اگر [[بالگرد|هلیکوپترها]] دست خودمان باشد یا قایقها... اصلاً ولش کن فقط این را بگویم که ما با هر نیرویی که شب اول میرویم فقط با همانها میجنگیم. بعد گفت: «من اصلاً چرا این حرفها را به تو میزنم؟ پاش و برویم وصیت نامه مان را بنویسیم. <ref name="sobh" /> - راوی: هم رزم شهید === در سوگ حمید ===وقتی گفتند: حمید شهید شده، اولین چیزی که گفتم این بود: بهتر، الحمدلله حالا دیگر میخوابد خستگیاش در میآید. من از حمید فقط چشمهایش را یادم میآید که همیشه قرمز بود و برای مدتها سفیدی چشمهای حمید را ندیدم. بعد از پرواز او، خیلی گریه میکردم. صبحها ژست سکوت میگرفتم و شبها گریه میکردم. یک شب خیلی گریه کردم. حمید به خوابم آمد و گفت: چی شده عزیز دلم چرا این قدر بی تابی میکنی... . گفتم: میخواهم بدانم چطور شهید شده ای؟ گفت: تو هم به چه چیزهایی فکر میکنی یک ترکش فسقلی آمد خورد این جا [پیشانی] شهیدم کرد همان لحظه. یادم هست وقتی همسر خواهر حمید در یک سانحه فوت کرد، من برای اولین بار بدجوری گریه کردم. حمید شانهام را گرفت و گفت: من از تو انتظار نداشتم. دوست دارم محکمتر باشی یک کم از خودت صبر نشان بده دختر. نتوانستم گفت: پس به تو حکم میکنم که گریه نکنی. بغضم را فرو خوردم و هق زدم. تهدید کنان گفت: فاطمه. همان شد دیگر نتوانستم گریه کنم. اگر هم کردم، اگر هم حقم بود، در خلوت بود و هست. بعد از رفتنش توی تمام خلوتهام به عکسش و در حضور ناپیدایش میگویم: «حالا اگر راست میگویی بیا بگو گریه نکن... دارم میترکم از تنهایی و ... از بودنها و نبودنهایت... <ref name="sobh" /> - راوی: همسر شهید === شهادت ===دیگر نه نیرو میتوانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم. نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس میکردم راه برگشتی نیست. یک باره خمپاره شصتی کنارمان افتاد. حمید افتاد و ترکش به گلویش خورد. خون از سرش جوشید. روی خاک فریاد زدم حمید حمید... اما بی فایده بود. خودم هم مجروح شده بودم، به یکی از نیروها گفتم: سریع حمید را برمی داری میآوری عقب و برمی گردی سر جایت. آهسته راه افتادم به طرف سنگر [[مهدی باکری|مهدی]]، [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقیها]] به سمت پل میآمدند. نمیدانستم چگونه خبر شهادت حمید را به مهدی بدهم. خیلی آرام به یکی از نیروها دوباره گفتم: برو جنازه حمید را بردار و بیاور. اما [[مهدی باکری|مهدی]] نگذاشت. گفتم: من یک دستور دیگر دارم، میدهم. گفت: من میدانم حمید شهید شده اما هر وقت جنازه بقیه را آوردیم، او را هم میآوریم. خط از دست ما خارج شد خواستم با [[مهدی باکری|مهدی]] صحبت کنم تا به مراسم ختم حمید برود. 20 روز از شهادت حمید میگذشت. اما او فقط گفت: دعا کن من هم بروم. مثل حمید. بی نشان بی نشان.... <ref name="sobh" /> - راوی: سردار شهید احمد کاظمی == عملیاتهای مرتبط ==شهید حمید باکری در عملیاتهای [[عملیات فتحالمبین|فتحالمبین]]، [[عملیات الی بیت المقدس|بیت المقدس]]، [[عملیات رمضان|رمضان]]، [[عملیات مسلم بن عقیل|مسلم بن عقیل]]، [[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]، [[عملیات والفجر 1|والفجر1]]، [[عملیات والفجر 2|والفجر2]]، [[عملیات والفجر 4|والفجر 4]] و [[عملیات خیبر|خیبر]] حضور داشت. وقت [[عملیات خیبر]] آغاز شد، حمید به عنوان معاون اول [[سپاه عاشورا|لشگر 31 عاشورا]]، به جزایر مجنون قدم نهاد و همان جا سفیر پیام «ارجعی الی ربک» یار را در آغوش کشید و در سن 28 سالگی و بر اثر ترکش خمپاره به گمشدگان مجنون پیوست. <ref name="sobh" />
== منابع ==
<references/>
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای جنوب کشور]]
[[رده: شهدای استان آذربایجان غربی]]
[[رده: شهدای شهرستان ارومیه میاندوآب (استان آذربایجان غربی)]][[رده: شهدای عملیات خیبر]]